سایت ایران، یکصد سال پس از مشروطیت

این سایت (100years.ir) در حال حاضر در حال تبدیل شدن به مرجعی در ارتباط با مشروطه است. مرجعی كه در آن می توان حداقل انتظارات را به خوبی برآورده كرد.
در بخش صد روز می توان تاریخ ۱۰۰ روز قبل از مشروطه را مرور كرد. این تاریخ در حال حاضر حتی به صورت مكتوب هم موجود نیست، ضعفی كه در زمان اجرای این پروژه «صد روز» به خوبی احساس می شد. اكثر منابع به این ۱۰۰ روز به صورت پراكنده پرداخته اند و هیچ تاریخ مدونی برای آن موجود نبود، اما اكنون می توان این تاریخ را به خوبی مرور كرد.
بخش صد سال، به مرور وقایع ۱۰۰ سال پس از مشروطه در قالب هر مقاله یك سال پرداخته است، مرور وقایع مهم هر سال در یك مطلب جمع و جور و دسته بندی شده از مزیت های این سایت محسوب می شود.
بخش صد نهاد، معرفی نهادهای درگیر در مشروطه می پردازد و با توضیحی اجمالی خصوصیات و نحوه كار آنها را توضیح می دهد. نهادهایی كه پس از سال ها مغفول مانده اند.
بخش صد متن، می توان متن هایی كوتاه و ادبی در ارتباط با واقعه مشروطه دید، متن هایی كه توسط ادیبان دوره مشروطه به نگارش درآمده.
بخش صد نكته، جدا از مسائل تاریخی از زبان جامعه امروز به بررسی علل و مشكلات متحقق نشدن خواسته های مشروطه خواهان پس از صد سال می پردازد، مطالبی در حد یك یادداشت كه از نگاه نگارنده چگونگی این به وقوع پیوستن ها را شرح می دهد و گاهی نیز تحلیلی برای آینده پیش رو می گذارد.
در بخش صد چهره هم می توان با زندگی و خلاصه ای از رفتار های تاثیر گذاران مشروطه آشنا شد، افرادی كه در سیری وسیع تر پیش و پس از مشروطه را هم دربرمی گیرد. از آنان كه پایه گذار فكری مشروطه بودند تا كسانی كه انقلاب را به پیروزی رساندند.
صد چهره در كنار صد روز و صد سال از مزیت ها و برتری های گردآوری شده توسط این سایت است. مسئله ای كه در صورت ادامه می تواند سایت را به مرجعی در زمینه تاریخ معاصر تبدیل كند.
منبع: روزنامه شرق

محاكمه

«دوست داشته باش حتی دشمنت را، تنها از این راه رستگار خواهی شد. كسانی را كه بر تو حسد می ورزند، كسانی را كه با تو كینه می ورزند، كسانی را كه به تو دشنام می دهند، كسانی را كه به تو خیانت می كنند، دوست داشته باش تا یك مسیحی حقیقی باشی.» با این واپسین كلمات واعظ پیر به زحمت از منبر فرود آمد، مومنان كم تر او را به این حال دیده بودند، اما با پیری چه می توان كرد. واعظ خیلی پیر شده بود، با این همه امشب وضع و حال دیگری داشت. او كه از سنین جوانی بیماران دم مرگ را تیمار كرده بود، با جذامیان خوابیده بود، هم نفس متعفن ترین بوی دهان ها شده بود، و بارها در شب های یخبندان پوستین خود را تن پوش بینوایان كرده بود، او كه سال ها با زنی كه به بدقوارگی، زشتی، ترشرویی و تكبر شهره بود زیسته بود، اینك خود بوی مرگ می داد.دیر و كلیسا به راستی پناهگاهش بود. خانه او دوزخی بود پیش هنگام كه گویی خداوند برای آزمون ایمان او طرحش را ریخته بود. هر بار كه رو به خانه می رفت تشویش گلویش را می فشرد. پس از سال ها زندگی با آن زن هنوز نمی دانست كه او كی هوس جنجال و ناسزا و تحقیر به سرش می زند. دماسنج زنك پیش بینی ناپذیر بود. از همه بدتر تهمت ها و افتراهایی بود كه بخیلان برایش می دوختند. آخر او كشیش شهر شروران بود. زور تنها قانون آن شهر بود. با این همه گویی شروران همواره دوست دارند كه نامشان را به نیكی برند. كشیش نام نیك را از همه آنها ربوده بود.شروران دوست نداشتند كه فرزندانشان شرور از كار درآیند. كشیش را به رخ آنها می كشیدند تا از او درس وقار، آرامش و انسانیت بگیرند. این بود كه كشیش میخ چشم بچه ها شده بود. گویی همه با هم بنا به قراردادی نانوشته متحد شده بودند تا این مرد را به خشم آورند، تا وادارش كنند كه بی چاك و دهن فریاد بزند، یا دزدی كند، یا به كسی حمله كند. اما چون تیغشان نمی برید، به تهمت و بهتان روی می آوردند. راستی چرا با چنین نیك مردی چنان رفتار بدی داشتند بعضی می گفتند او ریاكاری بیش نیست كه هر چه می كند برای خودنمایی و محبوبیت است. اما چه كسی می توانست كشیش را به اعتراف وادارد. برعكس این او بود كه همه زشت ترین كارها و نیت های خود را برای او روی دایره ریخته بودند. این بود كه وجودش بر همه سنگینی می كرد. وصله ناجور و مزاحمی بود كه نمی گذاشت این مردم زندگی خود را بكنند.واعظ سكندری خوران چندگامی برداشت و بعد نقش زمین شد. همه دورش حلقه زدند. از آن میان جوانی پیش رفت و در كنار كشیش چمباتمه زد. كشیش به زحمت گفت: «از جان من چه می خواهی» جوان گفت: «آیا بالاخره یاد گرفتی كه همه را دوست داشته باشی» برای نخستین بار چهره كشیش مثل كسی كه گندترین بوی جهان به مشامش زده باشد درهم رفت. پیش از آنكه بمیرد گفت: «از همه شما متنفرم من یاد نگرفتم كه حتی گل ها را دوست داشته باشم. فقط یاد گرفتم كه چطور با كسانی كه از آنها نفرت دارم زندگی كنم.»
نویسنده: سیاوش جمادی

یه خورده مرام!

این سالای اخیر هی چنتا پیرزن همسایه ما می شن! آقا هر جا می ریم خلاصه یه دونه از این طفلکی ها همسایمون هست. یه وقت فکر نکنید برای ما دردسری دارندا، نه! فقط بار درد دلشون آدمو از این زمونه بی مروت ناامید می کنه! ای بابا، چه بچه هایی پیدا می شن!!!! آدم باورش نمی شه! فکر کن یه نفر جوونیش تلف چه موجوداتی بکنه! وضحی خانوم الان که دیگه تو یه آپارتمان مستأجری همسایه ما شده، عمری ازش گذشته، البته فکر نکنید مال و املاک نداره، نه! اتفاقا خیلی هم مال داره! تا چند سال پیش که آقا معمار زنده بوده، یه خونه داشتن ۳۰۰ شایدم ۴۰۰ متری با کلی کبکبه! دبدبه! اما همین که جناب معمار سرشو میذاره زمین کفتارای میراث خور سر می رسن و کار به جایی می رسه که مادرشون از خونه بیرون می کنن!
یه وقتایی بغض که می کنه می گه: "من ناز پرورده بودم، دختر یکی یدونه بابام، حرفم خریدار داشت"
همین الانم از ارث پدریش -که املاک قابل توجهی هم هست- داره روزگار می گذرونه، مال و اموالشو یواش یواش داره منتقل می کنه به خیریه، می گه: "دلم نمی خواد هیچی برای میراث خورا بذارم"
یه دختر داره آدم باورش نمی شه چقدر عشق پول، ملک و زمینه! وضحی خانوم الان تو آپارتمان همین دخترش زندگی می کنه البته مثه یه مستأجر اجاره خونشو باید بده ها! همین طوری الکی الکی نیست! بقیه بچه هاش که دیگه هیچی سرشم نمی زنن، چون سر ارث و میراث اختلاف دارن.
ای بابا، این طفلکی دلش می خواد بچه هاش بهش برسن، براش مایه بذارن، عشق بترکونن!
من یه مادربزرگی داشتم خدا رحمتش کنه هزارتا! به بچه هاش می گفت: "تو باغ خودم همه جور میوه ای دارم اما میلم به میوه باغ تو می رود". مشکل کمبود پول نیست، نبود محبت و معرفته!
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* تعبیر خبر خوش هسته ای:
سخنگوی وزارت خارجه: تعلیق در چارچوب مذاکرات قابل بررسی است! ايران همه موضوعات را در چارچوب مذاکره قابل طرح و بررسي مي داند حتي تعليق را. (بلاخره قدم به قدم)
علي لاريجاني روز گذشته از تعليق و تفاهم و حتي پذيرش غني سازي تا ميزان ۴ درصد سخن گفت. (داره یه چیزی اتفاق می افته)

ای کاش از تاریکی نمی ترسیدم!

چرا وقتی می گم انتخابات مجدد زود موضع می گیرن و از کوره در می رن، مگه من چی می گم، این حق منه!
شاید بعد از ۲۸ سال امروز ما مثل اونا فکر نکنیم، این جرمه؟
برای چی انقلاب کردن؟
نظام شاهنشاهی منسوخ است، اصلا چه معنی داره همه برای یکی!
کوتاهی دست اربابان قدرت خارجی از منابع کشور
زنده کردن اسلام؟
الان اسلام زنده شده است؟
نمی خوام یه طرفه برم به قاضی، حقیقت اینه که با تحول سال ۵۷ مردم بازگشتی دوباره به فرهنگ اسلامی داشتن، نشانه های ظاهری فساد برچیده شد، سعی شد ساختاری اسلامی برای حکومت پی ریزی شه و اسلام در تمام زندگی اجتماعی مردم نهادینه شه.
اما با گذشت ۲۸ سال برای نسل امروز اسلام، عنوان اسلام، حکومت علی وار و .... چرا طعم کهنگی، پارتی بازی، سرکوب عقاید مخالف، آدم های دور، صورتهای نقاب دار، فقر، بی کاری، احتکار، تورم، پشت در دانشگاه، افسار گسیختگی خانواده ها، مردان بی غیرت، زنان هرزه، تمسخر حجاب و..... می ده؟؟؟
امروز با این شرایط دیگر جایی برای پناه بردن وجود داره؟
انقلاب ایران مسیر غیرقابل اجتناب تاریخ ایران بود، نظام شاهنشاهی منسوخ است و امروز ما قدردان زنان و مردان از جان گذشته ای هستیم که در آن برهه تاریخی ندای آزادی خواهی سردادند و با نثار خون خود این بنیاد پوسیده را ریشه کن کردن، اما امروز ۲۸ سال گذشته است آنها آنچه درست بود بر اساس اعتقادات و عقایدشان انجام دادند. خوش به حال کسی که در پیچ تاریخ حق را دریابد.
پیش خودم فکر کردم اگر ۲۸ سال به عقب برمی گشتیم من جوان ۲۵ ساله سال ۵۷ بودم آیا عظمت رسالت قیام را درک می کردم و یا شجاعت حمایت از آن را داشتم؟ الهی دیده حق بین عطا کن!
و امروز ما وارثان بی معرفت دور خودمون می چرخیم نمی دونیم چی می خوایم تاریخی ناقص را هر سال مرور می کنیم، روزی دوستی گفت این انقلاب را خود آمریکاییها راه اونداختن!
اما امروز ای کاش حرمت اسلام همچنان باقی بماند!
ای کاش نقابهای دو رویی کنار رود!
ای کاش دیگه هیچ کس تو بازار ما زهد نفروشه!
ای کاش نداهای مخالف هم بگوش برسه!
ای کاش از تاریکی نمی ترسیدم!
آنگاه افتخار داشته باشیم بعد از ۲۸ سال همچنان آزادانه و با اکثریت آرا حکومتی دلخواه را به تصویب برسانیم.
چرا برای تمام خواسته هایمان باید خون بدیم، زندانی شیم، زجر بکشیم؟
آیا در طول تاریخ پرتنش ایران هیچ حکومتی نمی توونه بر اساس نظر ملت تغییر رویه بده، در ساختار خود اصلاحات انجام بده. امروز ما جز حکومت جمهوری مسلما دنبال حکومت دیگری نیستیم، اکثریت قائل به حرمت اسلام هستیم، اما نمی خوایم اسلام نقاب سود جویی بشه، نمی خوایم عنوان اسلام علیهش بکار بره. چرا از علی برای خودمون مایه می ذاریم؟ ما کجا و علی کجا؟
ای کاش حرف امام را گوش می کردید!
ای کاش در ساختار اجرایی کشور وارد نمی شدید!
ای کاش ارزشها حفظ می شد!
ای کاش مردم همچنان به شما اعتماد داشتند!
ای کاش در سختیها مردم بی پناه نبودند!
ای کاش بی کفایتی ما را به حساب اسلام نمی گذاشتن!
باز ۲۲ بهمن می آد، خیابانها از جمعیت پر می شه، چون ما همچنان ۲۲ بهمن ۵۷ را تایید می کنیم، ما همچنان حکومت کشور خود را تایید می کنیم هر چند قائل به اصلاحات هستیم. ما کشتی و کشتیبان را تایید می کنیم اما این کشتی بعد از ۲۸ سال باید تعمیر شود.
هر سال در ۲۲ بهمن کارنامه حکومت بعد از ۵۷ بررسی می شه اما آیا بعد از ۲۸ سال مقایسه این کارنامه با کارنامه سال ۵۷ صحیح است؟ آیا نیازی به این مقایسه وجود داره؟

روز دهم محرم

بخش اول: تماشاگه راز
حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرئیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است.
سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرئیل را آنجا بار نمی دهند كه هیچ، بال می سوزانند.
و مرد این میدان كسی است كه با اختیار، از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه هر چه هست اوست. اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون، تو را خواهد برد...
فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است.
چشم عقل خطابین است، اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه! می بیند كه خطایی نیست و هر چه هست وجهی است كه بی حجاب، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟
 
 
بخش دوم: خروج کاروان از کربلا
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
چون که از گودال خون برخاستند
عمه را یاران کسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
کودکی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یکی پایش مغیلان پاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
یک دو تن از کودکانش گم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
عاقبت آن کاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
کاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی کفن
فرصتی آمد بر ایشان کفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیک یاران، قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (وظیفه ما)
در اين عصر ما وظيفه سنگيني داريم، با حادثه تحريف شده که نمي شود به مردم خدمت کرد. ما و شما بزرگترين وظيفه اي که داريم اين است که ببينيم چه تحريف‌هايي در تاريخ ما شده است، چه تحريف‌هايي در نقاشي شخصيت‌ها و بزرگان ما شده است؟!
بررسي نماييم که در تاريخ ما، که سند اخلاقي و سند تربيت اجتماعي ما است و بايد از آن‌ها درس بياموزيم، مانند حادثه تاريخي عاشورا، چه تحريفاتي رخ داده است؟ بايد اين تحريفات شناسايي و با آن‌ها مبارزه شود.
وظايفي که علماي امت دارند چيست؟ وظايف عامه و توده مردم چيست؟
عالم، نقطه انحرافش در اين است که هميشه خودش را در مقابل مردم با يک سلسله نقاط ضعف و عيوب‌ مي بيند.
اين عالم است که مي فهمد نقاط ضعف اجتماعش چيست. عالم که در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مي گيرد، دو حالت دارد:
۱- عالم با نقاط ضعف مردم مبارزه مي کند. اين را مصلح مي گويند، مُصلح يعني کسي که با نقاط ضعف مردم مبارزه مي کند. غالبا مردم چنين فردي را دوست نمي دارند!
۲- عالم مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم را کار سخت و مشکلي مي بيند. مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم نه تنها منفعت ندارد که ضرر هم دارد؛ از نقاط ضعف مردم استفاده مي کند! اينجاست که مصداق فقيه فاجر مي شود.
مثلا در همين مساله واقعه تاريخي عاشورا، عامه مردم در موضوع عزاداري امام حسين(ع) دو نقطه ضعف دارند. ما با اين دو نقطه ضعف چه کنيم؟
الف- يکي آن است که معمولا موسس يا موسسين و صاحبان مجالس، چه آن‌هايي که در مساجد و چه آن‌هايي که بالخصوص در منازلشان مجلسي برپا مي کنند، در حدودي که من تجربه دارم (استثنا ندارد) آن چيزي را که مي‌خواهند ازدحام جمعيت است! اگر جمعيت ازدحام کند راضي است، اگر ازدحام نکند راضي نيست! اين نقطه ضعف است. اين جلسات براي اين نيست که جمعيت ازدحام کند. مگر ما مي خواهيم سان ببينيم؟ هدف، آشنا شدن با حقايق است، مبارزه کردن با تحريفات است. اين يک نقطه ضعف است که گوينده در مقابل آن قرار مي گيرد. آيا با اين نقطه ضعف مبارزه کند يا از اين نقطه ضعف مانند تاج نيشابوري استفاده کند! اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه کند، و حقايق را به مردم بگويد، و با تحريفات مبارزه کند، با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين که از جمع شدن دور يکديگر و شلوغ شدن خوششان مي آيد، ناسازگار است. اگر هم بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده کند، فقط در فکر اين است که چه کار کنم تا جمعيت، بيشتر جمع شود. اينجاست که يک عالم بر سر دو راهي قرار مي گيرد، حالا که اين‌ها احمق هستند، و چنين نقطه ضعفي دارند، من هم از اين نقطه ضعف آنها بهره برداري کنم و يا عليرغم وجود اين نقطه ضعف، با آن مبارزه کنم و به دنبال حقيقت بروم؟
ب- نقطه ضعف دومي که در مجالس عزاداري موجود است و بيشتر از ناحيه عوام الناس است، مسئله «شور و واويلا» به پا شدن است. منبري در آخر منبرش حتما بايد ذکر مصيبت گويد و در اين ذکر مصيبت هم مردم اشک بريزند، که تنها به اين موضوع ختم نمي شود و واعظ بايد حقايق را کتمان کرده و لعنت خدا را براي خود بخرد چرا که اشک در آوردن با تحريف همراه مي شود.
قرآن کريم فرموده است: آن داناياني که حقايقي را که ما گفته ايم، مي دانند، ولي کتمان مي کنند و اظهار نمي کنند، لعنت خدا و لعنت هر لعنت کننده اي بر آنها باد.
اين وظيفه علماست که در اين موارد حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نيايد. وظيفه علماست که مشت دروغ گويان را باز کنند.
يک عالم ممکن است در يک زمينه، بزرگ هم باشد، مانند ملا حسين کاشفي که خيلي مرد ملايي بوده است! اما در کتاب روضه الشهدايش دروغ آمده است! نوشته است ابن زياد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد که آمد کربلا و دست به اين کار زد! هر کس بشنود مي گويد پسر عمر سعد خيلي هم تقصير نداشته است؛ پنجاه خروار طلا را به هر کس بدهند دست به اين کار مي زند.
در مورد ملاآقاي دربندي اتفاق نظر است که آدم خوبي بوده است. واقعا نسبت به امام حسين(ع) مرد مخلصي بوده است. نوشته اند هر وقت نام امام حسين را مي شنيد اشکش جاري مي شد، فقه و اصول را هم به خوبي مي دانسته است. خودش خيال مي کرد که از فقهاي درجه اول است، ولي از فقهاي درجه دوم و سوم به شمار مي رود. اين مرد با اين که مرد عالمي است ولي اسرار الشهاده را نوشته که به کلي حادثه کربلا را تحريف کرده است! کتابش مملو از دروغ است! حال به خاطر اين که يک عالم بوده، با تقوا بوده و مخلص امام حسين بوده است، ما بايد درباره اش سکوت کنيم؟

روز نهم محرم

بخش اول: سیاره رنج
روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. دیندار آن است كه دركشاكش بلا دیندار بماند، وگر نه، درهنگام راحت و فراغت و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آنجا كه شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.
« ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی در جنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رو در رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگباران كنید از بین خواهند رفت. »
عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند.
انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین. اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت، و امر تكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!
عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است. اینجا در كربلا، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محور عشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق، خون شهید.
« مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز، چه می كشند از این عده اندك ما را با فوج پیادگان كماندار و تیرانداز امداد كن. »...
دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید.
تاریخ امانتدار فریاد «هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه دار آن... و از آن پس، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم.
امام در آسمان تأملی كرد و گفت: « ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم. »
از لشكر اعدا عربده كشیدند: « این نماز مقبول درگاه خدا نیست. » و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: « نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟! »
نماز، روح معراج نبی اكرم است، و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر مي فروشد!
آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث‌ آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها كه بر انسان نرفته بود.
 
 
بخش دوم: حجر یاران
عاقبت دیدی که خون سجّاده شد
بعد از این دیگر معمّا ساده شد
این همان رمز است در خاک جنون
یک موذن یک اذان در دشت خون
او اذان در هجر یاران سر دهد
او ابوالفضل و علی اکبر دهد
او دلیل پاکی راز و نیاز
او دلیل هر اذان و هر نماز
در نماز عشق بود و بنده شد
ضربتی خورد و رکوعش سجده شد
سجده در خون شد مقام آن شهید
سجده را یزدان از آنجا آفرید
او نماز عشق را تفسیر کرد
نانجیبان را غل و زنجیر کرد
این نماز مهر و ماه و کیش بود
یک هزار و چهارصد سال پیش بود
ما کجا و این نماز خون کجا؟
ما کجا و این تن گلگون کجا؟
ما حریم لاله را دزدیده ایم
ما اذان عشق را نشنیده ایم
عاقبت دیدی که خون سجّاده شد...
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (تحریف معنوی، شرایط نهضت مقدس)
متاسفانه اين حادثه تاريخي در دست ما تحريف معنوي پيدا کرده و تحريف معنوي از تحريف لفظي بسيار خطرناک تر است. آنچه که سبب شده اين حادثه بزرگ براي ما از اثر و خاصيت بيافتد، تحريفات معنوي است نه تحريفات لفظي. يعني اثر سوء تحريفات معنوي از تحريفات لفظي بيشتر است.
تحريف معنوي يعني چه؟ در يک جمله ممکن است ما از لفظ، نه کم کنيم و نه زياد، ولي وقتي که مي خواهيم آن را توجيه و تفسير کنيم، طوري توجيه و تفسير کنيم که درست برخلاف و بر ضد معني واقعي اين جمله باشد. براي اين موضوع فقط يک مثال کوچک عرض مي کنم تا مطلب روشن شود. در روزي که مسجد مدينه را بنا مي‌کردند، عمار ياسر فوق العاده تلاش صادقانه مي کرد؛ نقل کرده اند (از نقل هاي مسلم است) که پيغمبر اکرم فرمود: اي عمار تو را آن دسته اي مي کشند که سرکشند.
اين جمله را که پيغمبر اکرم درباره عمار فرمود، شخصيت بزرگي به او داد. لهذا عمار که در صفين، در خدمت اميرالمومنين بود وزنه بزرگي در لشکر علي شمرده مي شد، حتي افراد ضعيف الايماني بودند که تا وقتي که عمار کشته نشده بود هنوز مطمئن نبودند که در رکاب حضرت علي جنگيدن، به حق است و کشتن معاويه و سپاهيان او جايز است. روزي که عمار به دست اصحاب معاويه در لشکر اميرالمومنين کشته شد، ناگهان فرياد از همه جا بلند شد که حديث پيغمبر صادق آمد. بهترين دليل براي اين که معاويه و يارانش بر باطل اند اين است که اين‌ها قاتل عمار هستند.
اين قضيه تزلزلي در لشکر معاويه ايجاد کرد. معاويه که هميشه با حيله و نيرنگ کار خود را پيش مي برد، اينجا دست به يک تحريف معنوي زد چون نمي شد انکار کرد و گفت پيغمبر درباره عمار چنين چيزي نگفته است زيرا اقلا صد نفر و شايد پانصد نفر در آنجا بودند که شهادت مي دادند که ما اين جمله را از پيغمبر شنيديم و يا از کسي شنيديم که او اين جمله را از پيغمبر شنيده بود. بنابراين، اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انکار نبود. معاويه در اينجا به يک تحريف معنوي دست زد. شامي‌ها اعتراض مي‌کردند که معاويه چه مي‌گويي؟ عمار را ما کشتيم.
معاویه گفت: اشتباه کرديد! چه طور؟ درست است که پيغمبر فرمود: "عمار را لشکر سرکش مي کشند، ولي عمار را ما نکشتيم!" گفتند: "لشکريان ما کشتند." گفت: "نه! عمار را علي کشت چرا که او را به اينجا آورد و موجبات کشته شدنش را فراهم کرد!!"
حادثه تاريخي عاشورا از يک طرف علل و انگيزه هايي دارد و از طرف ديگر هدف‌ها و منظورهاي عالي. ما مسلمان‌ها، ما شيعيان حسين بن علي اين حادثه را تحريف کرده‌‌ايم همان طور که معاويه ابن ابوسفيان جمله پيغمبر درباره عمار را تحريف کرد. يعني حسين(ع) يک انگيزه‌اي داشت، ما چيز ديگري براي آن تراشيديم! اباعبدالله عليه السلام نهضتي فوق العاده با عظمت و مقدس کرده است. تمام شرايط تقدس يک نهضت، در نهضت اباعبدالله هست که نظيرش در دنيا وجود ندارد. آن شرايط چيست؟
شرایط نهضت مقدس چیست؟
اولين شرط يک نهضت مقدس اينست که منظور و هدف آن نهضت، شخصي و فردي نباشد بلکه کلي، نوعي و انساني باشد. براي ايجاد حق و عدالت و مساوات، به جهت توحيد و خداشناسي و ايمان باشد، پس همه افراد بشر آنها را دوست دارند. همه مي گويند: حسين منا و نحن من حسين؛ چرا مي گوييم؟
زيرا حسين عليه السلام در حدود ۱۳۲۸ سال پيش (۱۳۵۵سال با محاسبه تاريخ جديد) براي ما و به خاطر ما و به خاطر همه انسان‌هاي عالم قيام کرد. قيامش، قيام مقدس و پاکي بود، از منظورهاي شخصي بيرون بود.
شرط دوم براي اين که قيامي مقدس باشد، اين است که آن قيام با يک بينش و درک و بصيرت قوي توام باشد. يعني يک وقت مردم اجتماعي، خودشان در غفلتند، بي خبرند، نمي فهمند، جاهلند؛ و يک فرد بصير، چيز فهم و با درک پيدا مي شود که درد اين مردم را صد درجه از خودشان بهتر مي فهمد. دواي اين مردم را از خود اين مردم بهتر مي فهمد. در وقتي که ديگران هيچ چيز را نمي فهمند و جاهلند، و هيچ چيز را درک نمي کنند و در ظاهر هم نمي‌بينند، يک فرد با بصيرت که به اصطلاح، آن چه را که مردم ديگر در آئينه نمي بينند او در خشت خام مي‌بيند، پيدا مي شود و قيام و نهضت مي کند.
بيست سال، سي سال، پنجاه سال مي گذرد تازه ملت بيدار مي شوند که فلان شخص که قيام و حرکت کرد و نهضت نمود، چه منظورهاي مقدسي داشت؛ پدران ما در بيست سال، سي سال، چهل سال، پنجاه سال پيش، ارزش اين را درک نمي کردند! مثلا مرحوم سيدجمال الدين اسد آبادي در حدود شصت، هفتاد سال پيش (فوت اين مرد در سال ۱۳۱۰ قمري بوده است، چهارده سال قبل از مشروطيت) قيام کرد و يک نهضت اسلامي در کشورهاي اسلامي به پا کرد؛ شما امروز که  تاريخ اين مرد را مي خوانيد، مي بينيد واقعا غريب و تنها بوده است، درد و درمان ملت مسلمان را احساس مي کرد ولي خود ملت نمي فهميدند، و او را مسخره مي کردند، و از او حمايت نمي کردند!!
حال که شصت، هفتاد سال گذشته است وقتي که زواياي تاريخ درست روشن مي شود، مي بينيم اين مرد چه چيزهايي را در آن روز مي فهميده که اساسا نود و نه درصد ملت ايران نمي فهميدند. لااقل آن دو نامه اي را که اين مرد بزرگ نوشته است ببينيد. يکي نامه اي که به مرحوم آيت الله ميرزاي شيرازي بزرگ (اعلي الله مقامه) نوشته است و ديگر نامه اي که به عموم علماي ايران به عنوان يک متحدالمال فرستاده است. يا نامه هايي را که اين مرد براي مرحوم حاج شيخ محمد تقي بجنوردي در مشهد و براي فلان عالم بزرگ در اصفهان، و براي فلان عالم بزرگ در شيراز فرستاده است، بخوانيد تا ببينيد اين مرد چقدر مي فهميده است، چقدر درک مي کرده است. چقدر خوب استعمار را مي شناخته است، و چقدر خوب درصدد بيدار کردن اين ملت بوده است.
اين نهضت، مقدس است چون مردي در زماني پيدا مي شود که از پس ظواهر، حقايقي را مي بيند که مردم عصر خودش نمي فهمند و درک نمي کنند.
نهضت حسيني، چنين نهضتي است. امروز ما درست مي فهميم يزيد يعني چه؟ حکومت يزيد يعني چه؟ معاويه چه کرد، نقشه امويها چه بود؟ ولي اکثريت ملت مسلمان در آن روز درک نمي کردند، مخصوصا با نبودن وسايل اطلاعاتي که امروزه موجود هست. مردم مدينه درک نمي کردند، روزي فهميدند يزيد چه کسي است و خلافت يزيد يعني چه، که حسين بن علي کشته شده بود؛ بعد تکان خوردند که چرا حسين بن علي کشته شد؟! يک هيات از اکابر مردم مدينه را که در راسشان مردي به نام عبدالله ابن حنظله غسيل الملائکه بود، به شام فرستادند. وقتي فاصله ميان مدينه و شام را طي کردند و به دربار يزيد رفتند، تازه فهميدند قضيه از چه قرار است. وقتي  به مدينه برگشتند گفتند همين قدر ما به شما مي گوييم که در مدتي که در شام بوديم، مي گفتيم خدا نکند که از آسمان بر سر ما سنگ ببارد! گفتند چه خبر بود؟ گفتند ما با خليفه اي روبرو شديم که علنا شراب مي خورد، قمار مي کرد، سگ بازي و يوزبازي و ميمون بازي مي کرد. حتي با محارم خود هم زنا مي کرد!! عبدالله ابن حنظله غسيل الملائکه (هشت پسر داشت) به مردم مدينه گفت شما قيام کنيد يا نکنيد من قيام مي کنم ولو با اين هشت پسر خودم، همين طور هم شد، در قيام حرّه عليه يزيد هشت پسرش را قبل از خودش فرستاد و شهيد شدند و بعد خود اين مرد شهيد شد. عبدالله ابن حنظله غسيل الملائکه ، دو يا سه سال پيش از اين که اباعبدالله از مدينه خارج شود و در هنگام خروج بگويد: من ننگ مي دانم اگر يزيد خلافت اسلامي را به دست گيرد چه به سر اسلام مي آيد. کجا بود؟ آن روز نبود. بايد حسين کشته بشود، تا جهان اسلام تکان بخورد، تازه عبدالله بن حنظله غسيل الملائکه و صدها نفر ديگر مثل او در مدينه و کوفه و در جاهاي ديگر چشمشان باز شود و بگويند حسين عليه السلام حق داشت که چنين حرفي زد!
شرط سوم براي اين که نهضتي مقدس باشد اين است که تک باشد. يعني چه؟ يعني نوري باشد که در يک ظلمت کامل بدرخشد، ندايي باشد در ميان سکوت ها، حرکتي باشد در ميان سکون‌هاي مطلق. در يک شرايطي که خفقان به طور کامل حکمفرماست، مردم قدرت حرف زدن ندارند، تاريکي مطلق، ياس مطلق، نااميدي مطلق، سکوت مطلق، سکون مطلق است، يک مرتبه يک مرد پيدا مي شود و سکوت را مي شکند، سکون ها را از بين مي برد، حرکتي مي کند، نور مي شود و در ميان ظلمت مي درخشد. تازه ديگران پشت سرش راه مي افتند. آيا نهضت حسيني اين چنين بود يا نه؟  

روز هشتم محرم

بخش اول: غربال دهر
گفته اند آنگاه كه حُر بن یزید ریاحی از لشكریان عمرسعد كناره می گرفت تا به سپاه حق الحاق یابد، «مهاجر بن اوس» به او گفت: « چه می كنی؟ مگر می خواهی حمله كنی؟ » ... و حُر پاسخی نگفت، اما لرزشی سخت سراپایش را گرفت. مهاجر حیرت زده پرسید: « والله در هیچ جنگی تو را اینچنین ندیده بودم و اگر از من می پرسیدند كه شجاع ترین اهل كوفه كیست، تو را نام می بردم. اما اكنون این رعشه ای كه در تو می بینم از چیست؟ »
محتضران را دیده ای كه هنگام مرگ چه رعشه ای بر جانشان می افتد؟ آن جذبه عظیم را كه از درون ذرات تن، جان را به آسمان لایتناهای خلد می كشاند كه نمی توان دید... اما تن را از آن همه، جز رعشه ای نصیب نیست. این رعشه، رعشه مرگ است؛ مرگی پیش از آنكه اجل سر رسد و سایه پردهشت بال های ملك الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد ... اینجا دیگر این حُر است كه جان خویش را می ستاند، نه ملك الموت.
حُر بن یزید، لرزان گفت: « والله كه من نفس خویش را در میان بهشت و دوزخ مخیر می بینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پاره ام را به آتش بسوزانند! » ... و مركب خویش را هِی كرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال كشید.
حُر بن یزید ریاحی تكبیره الاحرام خون بست و آخرین حجاب را نیز درید و آزاد از بندگی غیر، حُرّ وارد نماز عشق شد و این نماز، دائم است و آن كه در آن وارد شود هرگز از آن فارغ نخواهد شد، حُر آن كسی است كه حق اذن جان گرفتن را به خود او می سپارد و این اكرم الموت است: قتل در راه خدا. و مگر آزاده كرامت مند را جز این نیز مرگی سزاوار است؟
حُر صادق بود و از‌ آغاز نیز جز در طریق صدق نرفته بود... احرار را چه بسا كه مكر لیل و نهار به دارالاماره كوفه بكشاند، اما غربال ابتلائات هیچ كس را رها نمی كند و اهل صدق را، طوعاً یا كرهاً، از اهل كذب تمییز می دهد...
 
 
بخش دوم: نبرد امام حسین
چون که دستار پیامبر سر نهاد
یاد آن ایام پر محنت فتاد
تیغ حیدر بست، ردا بر دوش داد
ناله طفلان خود را گوش داد
گوئیا او خود همان پیغمبر است
یا همان شیر ژیان خیبر است
زینبش را ناگهان او زد صدا
از میان خیمه بیرون شد خدا
گفت خواهر این وداع آخر است
چون حسینت بی معین و یاور است
این رسالت بر تو هم بنهاده اند
نام تو ام المصائب داده اند
بعد من تنها روی از من جدا
دل قوی دار و توکل بر خدا
خواهرم دیگر سخن پایان رسید
نوبت سالار مظلومان رسید
چون به زین ذو الجناح او جا گرفت
آفتاب عالم و دنیا گرفت
پس روان در جنگ ثار اله شدی
عالمی در ماتم آن مرد شدی
چون حسین مرکز به دورش کردگار
دست خود بالا گرفت در کارزار
هل منی زد بر جمیع اشقیاع
یک نفر پاسخ ندادش جز خدا
گفت لشگر من حسینم من حسین
آدم و عالم ز داغم شور شین
این چنین مهمان نوازی می کنید؟
با حبیب الله بازی می کنید؟
کی پذیرائی ز مهمان تیغ بود؟
بازی طفلان کجا با جیغ بود؟
خود شما دعوت زمن بنموده اید
تیغ و خنجر روی من بگشوده اید
من نسب از پشت احمد می برم
سینه عدوان حق را می درم
آنکه باشد جانشین مصطفی
باب من باشد علی مرتضی
من حسینم ابن زهرای بتول
پاره تن نور چشمان رسول
تشنه ام بر بوسهء شمشیرتان
آمدم مردی ندیدم بینتان
گفت حجت بهر ایشان شد تمام
تیغها عریان نمودند از نیام
.
.
.
تیره شد خورشید در ظهر بلا
باد سرخی می وزید در کربلا
کوفیان کف می زدند و هل هله
از حرم تا قتلِگه در ولوله
یا اخا آیا تو هستی این چنین؟
پس چرا بی سر فتادی بر زمین؟
یا اخا جان در لحیم همچون نی است
با که گفتی یا اخا ادرکنی است؟
یا اخا بین خیمه را آتش زدند
این لعینان قوم دون اند و بدند
این حسین است بر زمین افتاده است
قطرهء آبی به او کس داده است؟
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا
بر اساس روايت پيغمبر اکرم(ص) که عمل، به نيت بستگي دارد، اگر انسان کاري انجام دهد چه خوب و چه بد، اما آن کار بدون قصد و نيت انجام شده باشد، اگر بد است مسوول نيستيد و اگر خوب است پاداش نداريد. عمل خوب بدون قصد و نيت هيچ اثري ندارد که متاسفانه در جريان عاشورا اين مسئله بسيار تحريف شده است که اگر کسي در دستگاه امام حسين بدون نيتي کاري انجام دهد مستحق پاداش مي شود. و يا گناهانش آمرزيده مي شود. در حالي که گناهان انسان را فقط توبه پاک مي کند.
در بعضي از کتاب ها نوشته اند يک نفر دزد که راه را بر مردم مي گرفت و آن ها را مي کشت، يک روز اطلاع پيدا کرد که قافله زواري در راه کربلا است. آمد سر گردنه اي کمين کرد براي اين که راه را بر زوار امام حسين ببندد و مالشان را بدزدد و اگر لازم شد آن ها را بکشد. منتظر بود تا قافله برسد که ناگهان کنار راه خوابش برد، قافله آمد، رد شد و او بيدار نشد. در همين حال صحنه قيامت را خواب ديد که او را به جهنم مي برند. چرا به جهنم مي برند؟ چون کوچکترين عمل صالح در نامه عملش نيست، هر چه هست گناه است، هر چه هست جنايت است. او را تا لبه پرتگاه جهنم بردند ولي جهنم او را نپذيرفت و برگشت! چرا نپذيرفت؟ چون اين مرد سر راهي خوابيده بود که در آن جا قافله زوار امام حسين(ع) عبور مي کرد و گرد زوار بر تن و لباس او نشسته بود، بدون اين که خودش قصدي داشته باشد، بلکه قصد کشتن اين زوار را داشته است، قصد بردن مال اين ها را داشته است، ولي عليرغم گفته پيغمبر که "انما الاعمال بالنيات لکل امرء ما نضي"، اين عمل بدون اختيار، تمام گناهانش را محو کرد که "فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين"؛ از جنبه شعري خيلي خوب است اما از جنبه مکتب امام حسين(ع) اصلا صحيح نيست.
پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله مي فرمايد: سه چيز آفت دين است:
۱- دانشمند بد عمل، فاسق و فاجر،
۲- زعيم و پيشواي ستمکار،
۳- مقدس نادان.
علي(ع)، شخصيتي به اين عظمت، در نظر بعضي از ما مردم يک شخصيت تحريف شده عجيبي است. بعضي از مردم علي را فقط و فقط به پهلواني مي شناسند و بس! گاهي به وسيله اشخاص بسيار مغرض عکس‌هايي از علي(ع) منتشر مي شود که شمشيري مانند زبان مار که دو زبانه دارد در دست اوست و بازوها و قيافه اي براي ايشان درست مي کنند و نقاشي مي کنند که معلوم نيست از کجا به دست آورده اند. اصلا عکس و مجسمه علي و پيغمبر قطعا در دنيا نبوده است. يک قيافه هاي عجيبي که انسان باور نمي کند اين همان علي عادل است، اين همان علي‌اي است که شب ها از خوف خدا مي گريسته است. چون سيماي يک عابد و مجتهد، سيماي کسي که شب ها استغفار مي کرده است، سيماي يک حکيم و قاضي و اديب، سيمايي متين و قابل توجه است.

روز هفتم محرم

بخش اول: فصل تمییز خبیث از طیب (اتمام حجت)
فجر صادق دمید و مؤذن آسمانی در میان زمین و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائكة و الروح. امام به نماز فجر ایستاد و اصحاب به او اقتدا كردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پیوست.
میان ظاهر و باطن، وادی حیرتی است كه عقل در آن سرگردان است. در میان لشكر عمرسعد نیز بسیارند كسانی كه به نماز ایستاده اند. وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند كه این نماز را سودی نیست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفته ای؟ وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه وهم میان ظاهر و باطن رهاند؟ امام، باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد؟ نماز آنگاه نماز است كه میان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه، مقتدای آن نماز كه در لشكر یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست كه با پیكر جاهلیت جفت بیاید، اما اینجا دنیاست و بادیه وهم میان ظاهر و باطن فاصله انداخته است.
جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود كویر مرده دل های جاهلی، شجره خبیثه بنی امیه كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند؟
صبحگاه، چون شب به تمامی برچیده شد و انبوه لشكریان عمرسعد كه نظم گرفته بودند تا به سرا پرده آل الله حمله برند ظاهر شدند، امام دست به آسمان برداشت و گفت: « الهی، تویی كه در دلتنگی ها تنها به تو روی می آورم و تویی كه در شداید تنها به تو امید می بندم و تویی كه در آنچه بر من نازل می شود، پشتوانه و سلاح من بوده ای. چه بسیار روی نمود همومی كه قلب در آن به ضعف می گراید و حیله بریده می شود و دوست كناره می گیرد و دشمن زبان به شماتت می گشاید، و من با اشتیاقی كه مرا از غیر تو باز می داشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پیش تو آوردم و تو آن غصه ها را زدودی و گره از كار فروبسته من گشودی و مرا كفایت كردی. پس تویی ولیّ همه نعمت ها و منتهای همه رغبت ها. »
«ای بندگان خدا، تقوا پیشه كنید و از دنیا برحذر باشید كه اگر دنیا به كسی وفا كند و یا كسی در آن باقی بماند، انبیا برای بقا سزاوارترند، شایسته تر برای رضایت و راضی تر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنیا را برای فنا آفریده است؛ تازه هایش به كهنگی می گراید و نعمت هایش به زوال، و شادی هایش به تیرگی؛ منزلگاهی است پر فراز و نشیب و خانه ای است ناپایدار... و چون اینچنین است، زادراه سفر برگیرید و بهترین زادراه تقواست: واتقوا الله لعلكم تفلحون. »
امام هنوز پرهیز دارد از آنكه شمشیر را در میان نهد. جنگ هنگامی درگیر می شود كه تمییز حق از باطل به تمامی انجام شده باشد. هنوز حُر و سعد و ابوالحتوف درمیان این جماعتند.
آه از آن هنگام كه عالم خلقت یكسره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام كند، كه او وارث خلافت انسان كامل است و انسان كامل، دایره دار طواف تسبیحی عالم وجود.
ناگهان امام فرمود: « كجاست عمرسعد؟ او را به نزد من بخوانید. »
چه پیش آمده ؟ مگر امام هنوز از این شوربخت امید نبریده است؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست وجوی كدام نشانه از دریاست؟ عمرسعد فرزند سعد ابی وقاص فاتح قادسیه است و در مكتب آنچنان پدری، بیش از آن آموخته است كه امام را و منزلت آسمانی او را نشناسد. اما از یك سوی... این جذبه شیطانی آمیخته با خوف! نخست عمرسعد دل به محال سپرده است كه شاید بتواند دنیا و آخرت را با هم جمع كند و این توهّم شیطانی همه آن كسانی است كه دین را می خواهند اما نه به آن بها كه دل از دنیا ببرند. پس باید زبان صدق آن مذكِّر درونی را هم برید تا در این عشرتكده غفلت گستاخی نكند. و مگر آن مذكَّر درونی كیست؟ آیا او را نمی توان فریفت؟ عقل تا آنجا عقل است كه آن پیوند ازلی را نبریده باشد. عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان كه دیگر عقل نیست، وهم است. « ولایت بلاد گرگان و ری »!
امام از دور او را مخاطب گرفت و فریاد زد: « یا عمر، آیا كمر به قتل من بسته ای به زعم آنكه ابن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو بسپارد؟ والله كه گوارای تو نخواهد شد؛ هرگز! این عهدی است معهود در كتاب قضای الهی كه با تو باز می گویم. هرچه می خواهی بكن كه بعد از من نه به دنیا و نه به آخرت رنگ خرسندی نخواهی دید. گویا می بینم سرِ تو را كه چگونه بر نیزه رفته است و بچه ها آن را در میان خویش هدف گرفته اند و بدان سنگ می پرانند.» اما عمرسعد مرده ای است كه با دم مسیحا نیز زنده نمی شود. غضبناك، روی از امام بازگرداند و به یارانش ندا درداد كه: « پس معطل چه هستید؟ همه با هم به او حمله برید كه یك لقمه بیش نیست. »
پنج سال بعد ، مرگ خواب سنگین عمرسعد را شكست آنگاه كه در بستر چشم باز كرد و «كیسان تمّار» (رئيس شرطه های مختار ثقفی) را بالای سر خویش دید، با خنجری آخته... این سر بریده قاتل حسین بن علی است كه بر فراز نیزه افراشته اند تا طفلان كوفی آن را با سنگ نشانه بگیرند... و بعد از این، آیا هنوز هم كسی در این انگار مانده است كه با خدا مكر ورزد و دنیا و آخرت را با هم گرد آورد؟
 
 
بخش دوم: حسرت دینار
ايل هاشم از قمر محروم شد
پشت عباسم خدا مأموم شد
آينه زنگار از قلبش زدود
بهر عباسم چه آغوشی گشود؟
شط، عطش از اشک سقا سير کرد
سهم مشک کودکان را تير کرد
چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب
وای از دستان پور بو تراب
عصر خون، ديگر سخن از ياس نيست
يک نشان از حضرت عباس نيست
در کنار علقمه مهمانی است
جان سقا در تبی طوفانی است
رفته ايم از ره، گرفتار خوديم
بندگان حرص و آز خود شديم
قلب ما گويا ز جنس سنگ شد
جان ما را رنگ اندر رنگ شد
نه ز مکر و حيله دست برداشتيم
نه حرم را حرمتی بگذاشتيم
دست او بر خاک و خون پا مال شد
دست ما در جيب بيت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دينار شد
بر سرش آمد عمود آهنين
در سر ما نقشه های اينچنين
آيت عشق و وفا شد خوش مرام
ما مداوم در پی فعل حرام
دين او صد باغ ايمان می دهد
دين ما بوی غم نان می دهد
دست او بايد علمداری کجاست ؟
هجمه درد است ، دلداری کجاست ؟
ما اسير دست دنيا دوستيم
وحشيانيم و ميان پوستيم
کربلا را تازيانه می زنيم
دم ز عشق ناشيانه می زنيم
مرغ دلهامان به دنيا بد نشست
قلب عباس دلاور را شکست
وای بر ما اينکه از حق خسته ايم
ره به سقای دلاور بسته ايم
ما که آب از کام طفلان می بريم
جان دهيم و مال دنيا می خريم
غيرت ما در پس وافور شد
خون دلها تا بساطی جور شد
نعشه وافور و بنگ و غيرتيم
مردهای مرده اندر حيرتيم
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (علت قيام امام حسين عليه السلام)
امام حسين در اين نهضت چه هدفي داشت؟ چرا ائمه اطهار اصرار داشتند که عزاي حسين عليه السلام زنده بماند؟ علت نهضت امام حسين عليه السلام چه بود؟ حسين بن علي، خود دليل نهضت را بيان کرده است: در کمال صراحت مي‌گويد دنياي ما را فساد گرفته است، امت جدم فاسد شده اند، قيام کردم براي اصلاح. من يک مرد اصلاح طلبم. هدفي جز امر به معروف و نهي از منکر ندارم. امام حسين هدف نهضت خودش را روشن کرده است. حسين عليه السلام مي گويد من نهضت کرده ام براي امر به معروف، براي اين که دين را زنده کنم، نهضت کرده ام براي اين که با مفاسد مبارزه کنم.
حال ببينيم هدف امام از نهضت چه بوده و ما آن هدف واقعي را مسخ کرديم. گفتيم فقط به خاطر اين است که تسلي خاطري براي حضرت زهرا سلام الله عليها باشد! با اين که ايشان در بهشت همراه فرزند بزرگوارشان هستند، دائما بي تابي مي کنند تا ما مردم بي سر و پا يک مقدار گريه کنيم تا تسلي خاطر پيدا کنند؟ آيا توهيني بالاتر از اين، براي حضرت زهرا پيدا مي کنيد؟ عده اي ديگر گفتند امام حسين در کربلا به دست يک عده مردم تجاوز کار، بي تقصير کشته شد، پس اين تاثر آور است! من هم قبول دارم امام حسين بي تقصير کشته شد، اما همين؟! يک آدم بي تقصير به دست يک عده مردم متجاوز کشته شد؟! روزي هزار نفر آدم بي تقصير به دست آدم هاي با تقصير کشته مي شوند. روزي هزار نفر آدم در دنيا نفله مي شوند و تاثر آور است اما آيا اين نفله شدن ها ارزش دارد که سال‌ها و قرن هاي متمادي، ده قرن، بيست قرن، سي قرن ادامه پيدا کند و ما بنشينيم و اظهار تاثر کنيم که حيف، حسين بن علي خونش هدر رفت، حسين بن علي بي تقصير کشته شد، به دست افرادي متجاوز کشته شد!
اما چه کسي گفته خون حسين بن علي هدر رفت؟ اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک ذره از شخصيتش هدر برود، حسين بن علي است. آدمي که کشته شدنش سبب شد که نام او پايه کاخ ستمکاران را يک قرن، دو قرن، ده قرن و بيست قرن بلرزاند، خونش هدر رفت؟! چون امام با قيامش مکتبي به وجود آورد که مي خواستند مکتبش زنده بماند. هرگز نمونه اي از يک مکتب عملي در دنيا پيدا نمي شود که نظير مکتب حسين بن علي عليه السلام باشد. اگر شما نمونه حسين بن علي را پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن علي را تجديد کنيم؟! نظير آنچه که در حسين بن علي در حادثه عاشورا، از ايمان کامل به جهان ديگر، از رضا و تسليم، از صبر، از مردانگي، از طمانينه نفس، از ثبات و استقامت، از عزت و کرامت نفس، از آزاديخواهي و آزادي طلبي، از اين که در فکر انسان باشد، از اين که در خدمت انسان باشد، اگر در دنيا نمونه اي پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما نام حسين بن علي را زنده کنيم؟ اگر ذره اي از همت و غيرت او، ذره اي از حريت و ايمان او، ذره اي از تقواي و توحيد او در ما بتابد و چنين اشکي از چشم ما جاري شود، آن اشک بي نهايت قيمت دارد.
خواستند هميشه مردم، اين مکتب عملي را ببينند، مشاهده کنند که خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند. بشر به کجا مي رسد. روح بشر چقدر شکست ناپذير است که بدنش قطعه قطعه مي شود، جوانانش جلوي چشمش تکه تکه مي شوند، در منتهي درجه تشنه مي شود که حتي به آسمان نگاه مي کند، به نظرش تيره و تار است. خاندانش اسير مي شوند، هر چه دارد از دست داده است ولي يک چيز براي او باقي مانده و آن روحش است. هرگز روحش شکست نمي خورد شما يک چنين صحنه نمايشي از فضائل انسانيت در غير کربلا نشان دهيد که به جاي کربلا از آن حادثه ياد کنيم.
پس چنين حادثه اي را بايد زنده نگهداريم. حادثه اي که در آن يک جمعيت هفتاد و دو نفري از نظر روحي يک جمعيت سي هزار نفري را شکست دادند.  

روز ششم محرم

بخش اول: ناشئه الیل
اینك زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته كه غروب كند. دیگر تا آن نبأ عظیم، اندك فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند. فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنه مشكهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ اما نه آن تشنگی كه با آب سیراب شود... او سرچشمه تشنگی است، و می دانی، رازها را همه، در خزانه مكتومی نهاده اند كه جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود. امام سرچشمه راز است و بیابان طف، عرصه ای كه مكنونات حجاب تكوین را بی پرده می نماید. مگر نه اینكه اینجا را عالم شهادت می نامند؟ و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟
امام عشق، خود یارانش را اینچنین ستوده است:« جنگجویانی دلاور و استوار كه با مرگ در راه حق آنچنان انس گرفته اند كه طفلی به پستان های مادرش. »
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و كار به یك یا لیتنی كنت معكم ختم نمی شود. اگر مرد میدان صداقتی، نیك در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست كه هیچ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی، و اگر نه... دیگر به جای آنكه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانی، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو. «ضحاك بن عبدالله مشرقی » را كه می شناسی! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشیر زده بود. خوف، فرزند شك است و شك، زاییده شرك و این هرسه، خوف و شك و شرك، راهزنان طریق حقند... كه اگر با مرگ انس نگیری، خوف، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد. شب هر چه در خویش عمیق تر می شود، اختران را نیز جلوه ای بیشتر می بخشد و این، سرالاسرار شب زنده داران است. اگر ناشئه لیل نباشد، رنج عظیم روز را چگونه تاب آوریم؟
 
 
بخش دوم: نبرد شبه پیغمبر
بعد از آن حق بانگ واویلا شنید
تا که نوبت بر علی اکبر رسید
اذن میدان داد و او آرام رفت
گوییا از جان مولا کام رفت
تا رکابش سوی میدان می کشید
چند قدم آقا به دنبالش دوید
شبه پیغمبر بران بر خصم دون
عالمی از رزم او غرق جنون
گفت لشکر: "او رسول الله بود
گر خطا نبود، خود الله بود"
نعره زن بر قلب دشمن حمله کرد
لشکر از تیغش فغان و ناله کرد
رزم او همچون نبرد حیدر است
صف شکن؛ او غیرت اله صفدر است
این طرف، بابا به بذکر کردگار
آن طرف، او در میان کار زار
این طرف، دستی به سوی آسمان
آن طرف، او زیر تیغ کافران
این طرف، مولا به حق در راز بود
آن طرف، پرواز او آغاز بود
اسب ها بر جسم پاکش تاختند
جسم اکبر اربآ اربا ساختند
تا که مولا بانگ فرزندش شنید
مضطرب او سوی میدان می دوید
چون حسین بر نعش پاکش نوحه کرد
چشم حق از داغ اکبر گریه کرد
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (گريه بر امام حسين(ع) با هر وسیله)
مرحوم حاجي نوري نکته اي را در کتاب لؤلؤ و مرجان ذکر کرده است و آن اين که عده اي گفتند موضوع امام حسين و گريه بر او، ثوابش آن قدر زياد است که از هر وسيله اي براي اين کار مي شود استفاده کرد. يک حرفي امروزي ها در مکتب "ماکياول" در آورده اند که مي گويند هدف، وسيله را مباح مي کند؛ هدفت خوب باشد، وسيله هرچه شد، شد! گفتند ما يک هدف مقدس و منزه داريم و آن اين است که گريستن بر امام حسين کار بسيار خوبي است و بايد گريست. به چه وسيله بگريانيم؟ به هر وسيله که شد! هدف که مقدس است، وسيله هرچه شد، شد. اگر تعزيه در آوريم، تعزيه هاي اهانت آور، درست است يا نه؟ گفتند اشک جاري مي شود يا نه؟ همين قدر که اشک جاري شود، اشکال ندارد! شيپور بزنيم، طبل بزنيم، به بدن مرد، لباس زن بپوشانيم، عروسي قاسم درست کنيم، جعل کنيم، تحريف کنيم، در دستگاه امام حسين اين حرف ها مانعي ندارد. دستگاه امام حسين از دستگاه ديگران جداست، در اينجا دروغ گفتن بخشيده مي شود، جعل و تحريف کرديد، شبيه سازي کرديد، بخشيده مي شويد. هر گناهي که در مراسم انجام داديد، بخشيده مي شويد.
مرحوم حاج شيخ محمد حسن تاريخچه قضيه را اين طور نقل کرد. گفت يک روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر (قبل از ايشان بوده و ايشان از اشخاص معتبري نقل کردند) مجلس روضه اي بود که بزرگترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملا اسماعيل خواجويي که از علماي بزرگ اصفهان بود در آنجا شرکت مي کرد. واعظ معروفي گفته بود که من آخرين منبري بودم. منبري هاي ديگر مي‌آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي کردند، هر کس مي آمد روي دست ديگري مي زد، بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند. اين مراسم تا ظهر طول کشيد. ديدم هر کس هر هنري داشت به کار برد، اشک مردم را گرفت. فکر کردم که من چه کنم؟ همان جا اين قصه را جعل کردم رفتم قصه را گفتم از همه بالاتر زدم. عصر آن روز رفتم در مجلس ديگري که در چارسو بود، ديدم آن که قبل از من منبر رفته همين داستان را مي گويد. کم کم در کتاب ها هم نوشتند و چاپ هم کردند! اين موضوع که دستگاه حسين دستگاه جدايي است و از هر وسيله اي براي گرياندن مردم مي شود استفاده کرد، اين توهم و خيال و دروغ و غلط، يک عامل بزرگي براي جعل و تحريف شد!
انسان وقتي که در تاريخ سير مي کند، مي بيند بر سر اين حادثه چه آورده اند! به خدا قسم حرف حاجي نوري حرف درستي است. مي گويد امروز اگر کسي بخواهد بر امام حسين بگريد، بر اين مصيبت ها بايد بگريد، بر اين تحريف ها و مسخ ها بايد بگريد، بر اين دروغ ها بايد بگريد.
کتاب معروفي است به نام روضة الشهدا که نويسنده آن ملا حسين کاشفي است. اولين کتابي که در مرثيه به فارسي نوشته شده است، همين کتاب است که در پانصد سال پيش نوشته شده است. قبل از اين کتاب، مردم به منابع اصلي مراجعه مي کردند. شيخ مفيد رضوان الله عليه، کتاب متقن ارشاد را نوشته است. ما اگر به ارشاد شيخ مفيد خودمان مراجعه کنيم احتياج به جاي ديگر نداريم. از تواريخ اهل تسنن هم، طبري، ابن اثير، يعقوبي و ابن عساکر و خوارزمي نوشته اند. من نمي دانم اين بي انصاف چه کرده است. وقتي که من اين کتاب را خواندم ديدم حتي اسم ها جعلي است! يعني در اصحاب امام حسين اسم هايي را ذکر مي کند که اصلا وجود نداشته، در معرفي دشمن نام هايي را مي گويد که همه جعلي است. داستان ها را به شکل افسانه در آورده است.
چون کتاب روضة الشهدا اولين کتاب به زبان فارسي است که نوشته شد، مرثيه خوانها که اغلب بي سواد بودند و به کتابهاي عربي مراجعه نمي کردند همين کتاب را مي گرفتند و در مجالس از رو مي خواندند. اين است که امروزه مجالس عزاداري امام حسين را روضه خواني مي گوييم. در زمان امام حسين و حضرت صادق و امام حسن عسکري که روضه خواني نمي گفتند و بعد در زمان سيد مرتضي و خواجه نصيرالدين طوسي هم روضه خواني نمي گفتند. از پانصد سال پيش به اين طرف اسمش روضه خواني شده، روضه خواني يعني خواندن کتاب روضة الشهدا، خواندن همان کتاب پر از دروغ. از وقتي که اين کتاب به دست مردم افتاد، کسي تاريخ واقعي امام حسين را مطالعه نکرد.

روز پنجم محرم

بخش اول: کربلا
امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند: « اما بعد... می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است! جهان تغییر یافته، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و از آن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است. » « زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه از آن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر اینچنین است، من در مرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت. مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد، اگر نه، چون به بلا امتحان شوند، چه كم هستند دینداران. »
آه از رنجی كه در این گفته نهفته است! "تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود" یعنی دهر بر مراد سفلگان می چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود... پس ای دل، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم! می گویی: مگر سر امام عشق را بر نیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی؟ كار از كار گذشته است. قرن هاست كه كار از كار گذشته است... اما ای دل، نیك بنگر كه زبان رمز، چه رازی را با تو باز می گوید:‌ كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا.
هر كسی را لیلةالقدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب خواهد شد و عمر سعد را نیز ساعتی اینچنین فراخواهد رسید. اما اكنون او می گریزد و دهر نیز در كمینش، كه او را به این لیلةالقدر بكشاند. دهر هیچ كس را نا آزموده رها نمی كند!!
 
 
بخش دوم: نوجوان قاسم
بعد از آن قاسم مقابل با عمو
اذن میدانش نداده روبرو
مضطرب این سو به آن سو بی قرار
مادرش آمد کند درمان کار
نامه بابا برایش خوانده است
چون پدر اذنش به میدان داده است
نامه را بگرفته و بس شادمان
همچو رعدی تندری شیر زمان
بند کفشی بست و آن دیگر رها
رو به سوی خیمه آن مه لقا
"السلام مولای من بابا عمو!"
قاسم این سو با حسین است روبرو
نامه را داد و دگر خاموش بود
از دل و جان او سراپا گوش بود
چون که دست خط برادر را بدید
خط اشکی روی رخسارش دوید
با سوالی رمز حق را باز کرد
از بلایی بس عظیم آغاز کرد:
"مرگ در کامت چگونه در سر است؟"
"از عسل ای جان جان شیرین تر است!"
نوجوان قاسم در آغوشش نشست
از عمو صد بوسه بر رویش نشست
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (عوامل تحریف)
عوامل تحریف برسه قسم است:
۱- عوامل عمومي
به طور كلي در تواريخ دنيا اين عوامل وجود دارد كه تواريخ را دچار تحريف مي‌كنند و اختصاص به حادثه عاشورا ندارد. مثلا هميشه اغراض دشمنان، خود عاملي است براي اين كه حادثه‌اي را دچار تحريف كنند و درصدد تحريف نهضت حسيني برآمدند و همان طوري كه در دنيا معمول است كه دشمنان، نهضت‌هاي مقدس را به افساد و اخلال و تفريق كلمه و ايجاد اختلاف متهم مي‌كنند، حكومت اموي براي اين كه نهضت حسيني را چنين رنگي بدهد خيلي كوشش كرد و تبليغات خود راشروع شد.
۲- عامل دوم تمايل بشر به اسطوره سازي و افسانه سازي است
اين در تمام تواريخ دنيا وجود دارد. در بشر، يك حس قهرمان پرستي موجود است كه در اثر آن درباره قهرمان‌هاي ملي و ديني افسانه مي‌سازند.
درباره اميرالمومنين علي عليه‌السلام، ما شيعيان چقدر افسانه گفته‌ايم! در اين كه علي(ع) مرد خارق‌العاده‌اي بوده بحثي نيست، در شجاعت علي(ع) كسي شك ندارد. دوست و دشمن اعتراف كرده‌اند كه شجاعت علي(ع) شجاعت فوق افراد عادي بوده است. علي(ع) در هيچ ميدان جنگي، با هيچ پهلواني نبرد نكرد مگر اين كه آن پهلوان را به زمين زد اما مگر افسانه‌سازها و اسطوره‌ سازها به همين مقدار قناعت كردند؟! مثلا گفته‌اند علي(ع) در جنگ خيبر با مرحب خيبري روبرو شد. مرحب چقدر فوق‌العادگي داشت. مورخين هم نوشته‌اند كه علي در آنجا ضربتش را كه فرود آورد اين مرد را دو نيم كرد (نمي‌دانم كه اين دو نيم كامل بود يا نه). اين حرف‌ها و افسانه‌ها دين را خراب مي‌كنند.
حاجي نوري اين مرد بزرگ در كتاب لؤلؤ و مرجان، انتقاد كه مي‌كند مي‌گويد براي شجاعت ابوالفضل نوشته‌اند در جنگ صفين (كه اصلا شركت حضرت هم معلوم نيست، اگر شركت هم كرده يك بچه پانزده ساله بوده) مردي را به هوا انداخت، ديگري را انداخت، نفر بعدي را، تا هشتاد نفر؛ نفر هشتادم را كه انداخت، هنوز نفر اول به زمين نيامده بود! بعد اولي كه آمد دو نيمش كرد، دومي نيز همچنين تا نفر آخر!!!
در حادثه كربلا يك قسمت از تحريفاتي كه صورت گرفته معلول حس اسطوره سازي است.
۳- عامل سوم يک عامل خصوصي است
اين دو عامل که عرض کردم يعني غرض ها و عداوت هاي دشمنان در تمام تواريخ دنيا هست. حس اسطوره سازي و افسانه سازي در تمام تاريخ هاي دنيا رخ داده است. ولي در خصوص حادثه عاشورا يک جريان و عامل بالخصوصي هست که سبب شده است در اين داستان، جعل واقع شود. پيشوايان دين از زمان پيغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکيد و بليغ داده اند که بايد نام حسين بن علي زنده بماند، بايد مصيبت حسين بن علي هر سال تجديد شود. چرا؟
ممکن است کسي بگويد براي اين که تسلي خاطري براي حضرت زهرا باشد!!
آيا اين حرف مسخره نيست؟ بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد.
حسين(ع) مکتب عملي اسلام را تاسيس کرد. حسين(ع) نمونه عملي قيام هاي اسلامي است. خواستند مکتب حسين زنده بماند، خواستند سالي يک بار حسين با آن نداهاي شيرين و عالي و حماسه انگيزش ظهور کند، فرياد کند: "مرگ از زندگي ننگين بهتر است، زندگي با ستمکاران براي من خستگي آور است، مرگ در نظر من جز سعادت چيزي نيست."
مکتب حسين(ع) زنده بماند، تربيت حسين زنده بماند، پرتويي از روح حسين در اين ملت دميده شود، و بر آن بتابد.
عزاداري حسين بن علي واقعا فلسفه صحيحي دارد، فلسفه بسيار بسيار عالي هم دارد. هر چه ما در اين راه کوشش کنيم، به شرط اين که هدف اين کار را تشخيص دهيم، بجاست.
اما متاسفانه يک عده اي اين را نشناختند، خيال کردند بدون اين که مردم را به مکتب حسين آشنا کنيم، به فلسفه قيام حسيني آشنا کنيم، مردم را عارف به مقام حسيني کنيم، همين قدر که مردمي آمدند و نشستند و نفهميده و ندانسته گريه اي کردند، کفاره گناهانست.

روز چهارم محرم

بخش اول: قافله عشق در سفر تاریخ
... و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید، قافله در راه است. می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند؟ آری، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می پذیرند.
نزدیك ظهر، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟ » گفت: « نخلستانی به چشمم رسیده است. »... اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ « حر بن یزید ریاحی » بود همراه با هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد. نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.
از این سوی، آنك، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند.
امام پرسید: « كیستی ؟ » و حر پاسخ گفت: « حُر بن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما؟ » و حر پاسخ گفت: « بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند؛ خود و اسبانشان را.
این حسین است، سرسلسله تشنگان، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست. او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند! » حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است بر آنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت و باز آنچنان ماند كه حُر مانده بود‌؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!
آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته، غفلت است ... غفلتی پنهان. شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند.
حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم. ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم. » امام فرمود: « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است. » و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند. این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند؟ هر چه هست، در اینكه لشكریان حر تاخته اند و بر سر راه او صف بسته اند، تردید نیست. امام می فرماید: « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت: « هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم. كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم. »
 
 
بخش دوم: سجاده عشق
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز
محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون
کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق
قدسیان آسمانی سوختند
چشم بر مولای محشر دوختند
پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز
گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم
هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد
تن که ارزان است گو جان میدهم
هرچه خواهی تو بگو آن میدهم
خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم
مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون
کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (دامادي حضرت قاسم عليه السلام،  تعداد کشته شدگان در روز عاشورا)
از اين بالاتر مي گويد در همان گرما گرم روز عاشورا که مي دانيد مجال نماز خواندن هم نبود امام نماز خوف (نماز فريضه است که به صورت کوتاه خوانده مي شود) خواند و با عجله هم خواند. حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند و تا امام اين دو رکعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي که مي آمد از پا در آمدند. پس مجالي براي نماز خواندن به اينها نمي‌دادند. ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي راه بيندازيد من مي خواهم عروسي قاسم را با يکي از دخترهايم در اينجا لااقل شبيه آن هم که شده ببينم. من آرزو دارم، آرزو را که نمي شود به گور برد!
شما را به خدا ببينيد حرف هايي را گاهي وقت ها از يک افراد خيلي سطح پايين مي شنويم که مي گويند من آرزو دارم مثلا عروسي پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند آن هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن هم نيست!! و مي گويند حضرت فرمود من در همين جا مي‌خواهم دخترم را براي پسر برادرم عقد بکنم و يک شکل از عروسي هم که شده است من در اينجا راه بياندازم. يکي از چيزهايي که از تعزيه خواني هاي قديم ما هرگز جدا نمي‌شد، عروسي قاسم نو کدخدا؛ يعني نو داماد بود، در صورتي که اين در هيچ کتابي از کتاب هاي تاريخي معتبر وجود ندارد. حاجي نوري مي گويد ملاحسين کاشفي اولين کسي است که اين مطلب را در کتابي به نام روضة الشهدا نوشته است و اصل قضيه صد در صد دروغ است. به قول شاعر که گفت:
بس که ببستند بر او برگ و ساز
گر تو ببيني نشناسيش باز
ما براي سيدالشهدا، اصحاب و ياراني ذکر کرده ايم که اصلا ايشان چنين اصحاب و ياراني نداشته است. مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نويسنده اش هم يک عالم و فقيه بزرگي است، ولي از اين موضوعات اطلاع نداشته، نوشته شده است که يکي از اصحابي که در روز عاشورا از زير زمين جوشيد هاشم مرقال بود. در حالي که يک نيزه هجده ذرعي هم دستش بود، آخر يک کسي هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضي ها سر امام حسين را بريد، يک نيزه اي داشت که شصت ذرع بود. گفتند نيزه شصت ذرعي که نمي شود! گفت: خدا برايش از بهشت فرستاده بود. اينجا هم در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبه مرقابل با نيزه هجده ذرعي پيدا شد. در حالي که اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست سال پيش هم کشته شده بود. ما براي امام حسين ياراني ذکر مي کنيم که نداشته است يا دشمناني را ذکر مي کنند که نبوده است.
در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا يک ميليون و ششصد هزار نفر بود. بايد سوال کرد اينها از کجا پيدا شدند، اينها همه در کوفه بودند، مگر يک چنين چيزي مي شود؟! و نيز در آن کتاب نوشته که امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبي که در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنيم که شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يک نفر کشته شود، کشتن سيصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد. بعد ديدند اين تعداد کشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است! همينطور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بيست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانيه يک نفر کشته شود، شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مي خواهد. پس حرف اين مرد بزرگ حاجي نوري را باور کنيم که مي گويد اگر کسي بخواهد امروز بگريد، اگر کسي بخواهد امروز ذکر مصيبت کند، بايد بر مصائب جديد اباعبدالله بگريد، بر اين دروغ هايي که به ابا عبدالله عليه السلام نسبت داده مي شود گريه کند. 

روز سوم محرم

بخش اول: مناظره عقل و عشق
آماده باشید كه وقت رفتن است.
عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... و این هر دو، ‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین(ع) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد.
یاران! این قافله، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه: الرحیل، الرحیل. از رحمت خدا دور است، كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فیضانی است كه علی الدوام، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن، چشمه خورشید می جوشد.
یاران! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق. هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه، رحل اقامت بیفكند؟...
كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد، حسین كه از من و تو شایسته تر است. الرحیل، الرحیل! یاران شتاب كنید.
 
 
بخش دوم: مولای عشق
بوی خون در كوچه ها آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی
سفره هاي خالی از نان و نمک
کو ندای خالص کنا معك
امتی از نسل سفيانی به پا
پس چرا بر نی شدی ای مه لقا
بی تو شمشير بر خلايق می كشند
تيغ بر روی حقايق می كشند
بی تو وسعت در كنارم تنگ شد
بر سر ميز ریاست جنگ شد
تا تو بودی باغ عزت باز بود
انتهای نام تو آغاز بود
چون گدا بر در گه هر خس شديم
نوكران هر كس و نا كس شديم
تو وضو با خون گرفتي مه لقا          
بر سر "ني" عهد خود كردي وفا
قصه هاي عاشقي تحرير شد      
صحبت از سجاده و تزوير شد
هر كجا با نام تو منزل نمود     
سر زدم اما دلي با تو نبود
قبله تو عشق و مستي، قتلگاه     
اين مشايخ قبله هاشان بر گناه
سجده ات جز بر سر الله نيست          
مهربان آخر خدای تو يكيست  
سجده تو عرش را بخشد دوام      
سجده ما بهر پست است و مقام 
خرقه پوشان حرمتي نگذاشتند          
آبرو از روي دين بر داشتند     
صد همان به اين كه در ميخانه ام      
همنشين ساغر و پيمانه ام
 
 
بخش سوم: تحریفات عاشورا (جريان ليلا و حضرت علي اکبر عليه السلام)
نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا که يکي از معروف‌ترين قضايا است و حتي يک سند تاريخ هم به آن گواهي نمي دهد، قصه ليلا، مادر حضرت علي اکبر است. البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند ولي يک مورخ نگفته که ليلا در کربلا بوده است. اما ببينيد که چقدر ما روضه ليلا و علي اکبر داريم، روضه آمدن ليلا به بالين علي اکبر. حتي من در قم، در مجلسي که به نام آيت الله بروجردي تشکيل شده بود که البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را در آنجا شنيدم که علي اکبر به ميدان رفت. حضرت به ليلا فرمود که از جدم شنيدم که دعاي مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خيمه خلوت آنجا موهايت را پريشان کن، در حق فرزندت دعا کن شايد خداوند اين فرزند را سالم برگرداند!
اولا در کربلا ليلايي نبوده که چنين کند. ثانيا اصلا اين منطق، منطق حسين نيست. منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازي است. تمام مورخين نوشته اند هر کس که آمد اجازه خواست، حضرت به هر نحوي که مي شد عذري برايش ذکر کند، ذکر مي کرد. به جز براي علي اکبر «فاستاذن اباه فاذن له»؛ يعني تا اجازه خواست گفت برو. حال چه شعرها که سروده نشده! از جمله اين شعر که مي گويد:
خيز اي بابا از اين صحرا رويم
 نک به سوي خيمه ليلا رويم
 نمونه ديگري که در همين باره خيلي عجيب بود و در همين تهران، در منزل يکي از علماي بزرگ اين شهر در چند سال پيش از يکي از اهل منبر که روضه ليلا را مي خواند شنيدم و من در آنجا چيزي شنيدم که به عمرم نشنيده بودم. گفت وقتي که حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا، علي اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدينه را ريحان بکارد. يعني نذر کرد که سيصد فرسخ راه را ريحان بکارد!!! اين را گفت و يک مرتبه زد زير آواز:
نذر عليه لئن عادوا و ان رجعوا
لازرعن طريق تفت ريحانا
من نذر کردم که اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بکارم. اين شعر عربي بيشتر براي من اسباب تعجب شد که اين شعر از کجا پيدا شد؛ بعد به دنبال آن رفتم و ديدم اين تفتي که در اين شعر آمده کربلا نيست. بلکه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلي و مجنون معروف است که ليلي در آن سرزمين سکونت مي کرده و اين شعر مال مجنون عامري است براي ليلي و آن روضه‌خوان اين شعر را براي ليلاي مادر علي اکبر و کربلا مي خواند. تصور کنيد اگر يک مسيحي يا يک يهودي يا يک آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود آيا نخواهد گفت که تاريخ اينها چه مزخرفاتي دارد؟ آنها نمي فهمند که اين داستان را اين شخص از خودش جعل کرده است بلکه مي‌گويند زن هاي اينها چقدر بي شعور بوده اند که نذر مي کردند از کربلا تا مدينه را ريحان بکارند. اين حرف‌ها يعني چه؟!

روز دوم محرم

بخش اول: كوفه
ای تشنگان كوثر ولایت! بیایید... من سرچشمه را یافته ام. وا اسفا! باطن قبله را رها كرده اید و بر گرد دیوارهایی سنگی می چرخید؟ بیایید... باطن قبله اینجاست.
مگر نه اینكه انسان كامل ، غایت تكامل عالم است؟... ای امت آخر! بر شما چه رفته است؟
امام حسین از روز جمعه سوم شعبان كه قافله عشق به مكه رسیده است تا هشتم ذی الحجه كه مكه را ترك خواهد كرد ، چهارماه و چند روز در این شهر توقف داشته است... چهار ماه و چند روز. نه، واقعه آن همه شتاب زده روی نداده است كه كسی فرصت اندیشیدن در آن را نیافته باشد... و با این همه، از هیچ شهری جز كوفه ندایی برنخاست. ما كوفیان را بی وفا می دانیم، مظهر بی وفایی، و این حق است؛ اما آیا نباید پرسید كه از كوفه گذشته، چرا از مكه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتاد و چند تن كه شنیده اید و شنیده ایم؟ اگر نیك بیندیشیم، شاید انصاف این باشد كه بگوییم باز هم كوفیان! كه در آن سرزمین اموات، جز از كوفه جنبشی برنخاست؛ باز هم كوفیان!
مدینه، سرزمین انصار مقصد هجرت رسول اكرم، رضا به هجرت فرزند رسول خدا داد و خاموش ماند. آیا راست است كه چون مركز خلافت از مدینه به كوفه انتقال یافت، مدینه الرسول آسوده از دغدغه خاطر، تن به تن آسایی و عافیت طلبی سپرد؟
مكه نیز خود را به تغافل سپرد و كناره گرفت و منتظر ماند تا كار به پایان رسد. در بصره نیز جز دو قبیله از قبایل پنجگانه شهر، امام را پاسخی شایسته نگفتند و آن دو قبیله نیز تا خود را به صحرای كربلا برسانند، كار از كار گذشته بود. اما دمشق، از آغاز، قلمرو معاویه بن ابی سفیان و والیانی از زمره او بود و آنان در طول این سالها با دغل بازی كار را بدانجا كشیده بودند كه عداوت مردم شام با علی بن ابی طالب صبغه ای دینی یافته بود... و بالاخره كوفه، چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نام، و چه بار سنگینی از رنج با خود می آورد! باری به سنگینی همه رنج هایی كه علی (ع) از كوفیان كشید...
چون معاویه از ابن كوا پرسید مردم شهرهای اسلامی چگونه خلق و خویی دارند، وی درباره مردم كوفه گفت: « آنان با هم در كاری متفق می شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می كشند. »
می توان گفت: بیشتر مردم كوفه كه علی را در جنگ بصره یاری كردند، سپس در نبرد صفین در كنار او ایستادند برای آن بود كه می خواستند مركز خلافت اسلامی از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن این امتیاز بتوانند ضرب شستی به شام نشان دهند. رقابت شامی و عراقی تازگی نداشت ...
مگر امام فراموش كرده بود كه كوفیان با برادرش امام حسن مجتبی چه كردند؟ از یك سو گرداگرد او را گرفتند و از دیگر سو برای معاویه نامه نوشتند كه اگر می خواهی، حسن را دست بسته نزد تو می فرستیم! آری، امام كوفیان را می شناخت، اما امام، در ادای آن عهد ازلی، هرگز مأذون نیست كه حجت ظاهر را رها كند. چگونه می توان همه آن هزاران نامه را نادیده انگاشت و حكم بر تأویل كرد؟ و از آن گذشته، اگر امام به دعوت كوفیان اعتماد نكند چه كند؟ آیا می توان با یزید دست بیعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزارد؟ مفهوم صلح با یزید چه می توانست باشد؟ معاویه بن ابی سفیان خلافت را با حكم شورای حكمیت غصب كرده بود. اما یزید چه؟ با این بدعت تازه كه خلافت را به سلطنت موروثی تبدیل می كرد چه باید كرد؟ آیا امام خود را به یمن برساند و آنجا، ایمن از شر یزید، دل به حیات دنیا خوش دارد و امت محمد را به بنی امیه واگذارد؟ چاره چیست؟
 
 
بخش دوم: خاک خونین
چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين می‌کاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی
قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه
اين مشايخ قبله‌هاشان بر گناه
گويمت از هفت رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغل کار دورو
سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم
کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد
می چکد شک بر سر سجاده‌ها
وای از روزی که افتد پرده‌ها
ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
شير حق برخيز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخ‌ها گرديده مسجد، سرفراز
صد رکعت تزوير دارد هر نماز
سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است
اين خصان با مال مردم زند‌ه اند
جملگی اندر نماز و سجده‌اند
دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم
کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم

بخش سوم: تحریفات عاشورا
نقل مي‌كنند كه يكي از علماي بزرگ در يكي از شهرستان‌ها تا اندازه‌اي درد دين داشت و هميشه به اين دروغ‌هايي كه روي منبر گفته مي‌شد اعتراض مي كرد و تعبيرش هم اين بود كه مي‌گفت اين زهرماري‌ها چيست كه بالاي اين منبرها مي‌گويند؟ واعظي به او گفت اگر اينها را نگوييم اصلا بايد در دکان را تخته كنيم. آن آقا جواب داد اينها دروغ است و نبايد گفته شود. از قضا چندي بعد خود اين آقا باني شد و مجلسي در مسجد خودش تشكيل داد و همان واعظ را دعوت كرد. ولي قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مي‌خواهم به عنوان نمونه يك مجلسي ترتيب بدهم كه در آن، روضه دروغ نباشد و تو هم مقيد باشي كه جز از كتاب‌هاي معتبر، هيچ روضه‌اي نخواني و يا به تعبير خودش گفت كه از آن زهرماري‌ها نبايد چيزي بگويي. واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست، اطاعت مي شود. شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود، منبر هم كنار محراب بود، آقاي واعظ صحبت‌هايش را گفت و موقع خواندن روضه شد. شروع كرد به خواندن  روضه و خود را مقيد كرده بود كه جز روضه راست چيزي نگويد اما هرچه گفت مجلس تكان نخورد و مجلس همين طور يخ كرده بود. آقا ديد عجب، اين مجلس مال خودش هست بعد مردم چه مي‌گويند، تصور مي‌کنند که لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمي‌گيرد. اگر آقا خودش نيتش درست باشد، اخلاص نيت داشته باشد، حالا كربلا شده بود. ديد كه آبرويش مي رود به فکر رفت که چه بكند؟ يواشكي و زير چشمي به واعظ گفت يك كمي از آن زهرماري‌ها قاطي كن.
اين انتظاري كه مردم براي كربلا شدن دارند، خود دروغ‌ساز است و لهذا غالب جعلياتي كه وارد شده است مقدمه گريز زدن بوده است، يعني براي اين که بشود گريزي زد و اشک مردم را جاري كرد يك جعل صورت گرفته و غير از اين چيزي نبوده است. اين قضيه را من مكرر شنيده‌ام و لابد شما هم شنيده‌ايد و حاجي نوري در مقدمات قضايا آن را نقل كرده است. مي‌‌گويند روزي اميرالمومنين علي عليه السلام در بالاي منبر بود و خطبه مي‌خواند. امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه‌ام و آب مي‌خواهم، حضرت فرمود كسي براي فرزندم آب بياورد، اول كسي كه از جا بلند شد كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود كه رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند كه اين جريان با يك طول و تفسيري نقل مي‌شود. بعد امير المومنين علي عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جاري شد. به آقا عرض كردند شما چرا گريه مي‌كنيد فرمود قضاياي کربلا يادم افتاد. كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهي مي‌شود. حاجي نوري در اين جا يك بحث عالي دارد. مي‌گويد شما كه مي‌گوييد علي در بالاي منبر خطبه مي‌خواند بايد بدانيد كه علي فقط در زمان خلافتش منبر مي رفت و خطبه مي‌خواند. پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردي بود که تقريبا سي و سه سال داشت. بعد مي گويند اصلا اين حرف معقول است که يک مرد سي و سه ساله در حالي که پدرش در حال موعظه مردم است و خطابه مي خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مي خواهم؟ اگر يک آدم معمولي اين کار را بکند مي گويند چه آدم بي ادب و بي تربيتي است؛ و از طرفي حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده و يک جوان اقلا پانزده ساله بوده است. مي بينيد که چگونه جرياني را جعل کرده‌اند. آيا اين قضيه در شان امام حسين است؟! و غير از دروغ بودنش اصلا چه ارزشي دارد؟ آيا اين جريان، شان امام حسين را بالا مي برد يا پايين مي آورد؟! مسلم است که پايين مي آورد چون يک دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروي امام را برده ايم. طوري حرف زده ايم که امام را در سطح بي ادب‌ترين افراد مردم پايين آورده ايم؛ در حالي که پدري مثل علي مشغول سخن گفتن است، تشنه اش مي شود طاقت نمي آورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همانجا حرف آقا را قطع مي‌کند و مي گويد من تشنه ام براي من آب بياوريد.

روز اول محرم

با شروع ایام محرم یه مقدار تغییرات تو وبلاگ ایجاد کردم، قصدم اینه که از امروز تا ده روز مطالبی به صورت روزانه و دنباله دار بذارم. هر پست شامل سه بخشه، بخش اول متنی مختصر شده از سری مقالات "روایت محرم" شهید آوینی، بخش دوم یکی از اشعار مهدی شریفیه که توسط عصارم خونده شده، بخش سوم هم مختصری از کتاب "حماسه حسيني" که شامل سخنراني هاي استاد مطهري در خصوص تحريفات صورت گرفته در مورد واقعه عاشوراست.
 
 
بخش اول: آغاز هجرت عظیم
در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبی، ‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین می رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می گرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان، روز به شب می رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند!
بخوان قل اعوذ برب الفلق ، كه این سرخی از خون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است، آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند و آه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد!
نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده ، كه : من كنت مولاه فهذا علی مولاه ...
اما چشمه ها كور شده اند و آینه ها را غبار گرفته است. بادهای مسموم نهال ها را شكسته اند و شكوفه ها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است و آن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده ... و دشت، ‌جولانگاه گرگ های گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند. عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است ... یعنی باطن قبله را در امام پیدا كن! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را می پرستند. تمامیت دین به امامت است ، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند.
نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند و تاریكی را پرستش كنند!
اگر نبود كویر مرده دلهای جاهلی، شجره خبیثه امویان كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند؟
جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می كند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند ...
چه رفته بود بر امت محمد (ص)‌كه نیم قرن بعد از رحلت او، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه بر آنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است :‌ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود؟ ... معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید را به جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار، سخنی به اعتراض برنخاست. اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد می رسد. از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضرای معاویه، ‌از دنیا تا آخرت فاصله بود ... با این همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده، این بدعت تازه پدید نمی آمد، كار هرگز بدانجا نمی رسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند و خون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است؟ سرّ آنكه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است.
آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد، قافله عشق روی به راه نهاد. آری آن قافله، قافله عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ. هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سر و سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق در زمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت می رانند.
سرّ آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد. یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند. كنج فراغتی و رزقی مكفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی كه او را از مكر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود.
 
 
بخش دوم: ورود کاروان به کربلا
باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید
این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است
خرقها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل و شیپور عزا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلات فاعلات فاعلون
"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها ز پیکرها جدا
"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشد قسم بر یسترون
سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟
عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود
السّلام ای شاه مظلوم و غریب
السّلام ای "آیهء امن یجیب"
السّلام ای نور چشم مصطفا
السّلام ای "خامس آل عبا"
کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا
خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود
گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد
گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است
عرش فلک و ملک حق اندر عزا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا
این همان میعادگاه محشر است
قتلگاه زادهء پیغمبر است
 
 
بخش سوم: تحريفات عاشورا
حادثه كربلا براي ما يك حادثه بزرگ اجتماعي است. يعني در تربيت ما، در خلق و خوي ما اين حادثه اثر دارد. حادثه‌اي است كه خود به خود بدون اين كه هيچ قدرتي ما را مجبور كرده باشد، ميليون‌ها نفر و قهرا ميليون‌ها ساعت از وقت خودمان را براي استماع قضاياي مربوط به آن صرف مي‌كنيم. ميليون‌ها تومان در اين راه خرج مي‌كنيم، اين قضيه بايد همانطوري كه هست و همان طوري كه بوده است بدون كم و زياد بيان شود و اگر كوچكترين دخل و تصرفي از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد، حادثه را منحرف مي كند و به جاي اين كه ما از اين حادثه استفاده بكنيم قطعا ضرر خواهيم كرد. حالا بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا ما هزاران تحريف وارد كرده‌ايم!
و در اين قضيه، هم گويندگان و علماي امت و هم مردم تقصير داشته‌اند. حال نمونه‌هايي از بعضي تحريف‌‌هايي كه در لفظ ظاهر يعني در شكل قضيه به وجود آورده‌اند و چيزهايي كه نسبت داده‌اند را ذكر مي‌كنم. مطلب آنقدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست، آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم روضه‌هايي را كه مي خوانند و دروغ است جمع‌آوري كنيم شايد چند جلد كتاب پانصد صفحه‌اي بشود!
 
معرفي حاج ميرزا حسين نوري(ره):
مرحوم حاج ميرزا حسين نوري اعلي‌الله مقامه، استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمي و مرحوم شيخ علي اكبر نهاوندي در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندي محدث، مرد بسيار فوق‌العاده‌اي بوده است. محدثي است كه در فن خودش فوق‌العاده متبحر بوده و حافظه اي بسيار قوي داشت. مردي با ذوق و بسيار با شور و حرارت و با ايمان بوده است. گو اين كه اين مرد بعضي از كتاب‌هايي را كه نوشته در شان او نبوده و علماي وقت هم ملامتش كردند. ولي معمولا كتاب‌هايش خوب است مخصوصا كتابي در موضوع منبر نوشته است به نام "لؤلؤ و مرجان" كه با اين كه كتاب كوچكي است ولي فوق‌العاده كتاب خوبي است. در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است. همه اين كتاب در دو فصل است. يك فصل آن درباره "اخلاص" يعني خلوص نيت است. يعني شرط گوينده، خطيب، واعظ، روضه‌خوان در منبر اين است كه خلوص نيت داشته باشد. پايه دوم "صدق" است و در اينجاست كه موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشريح شده است.
اين مرد بزرگ در همين كتاب نمونه‌هايي از دروغ هايي كه معمول است و به حادثه تاريخي كربلا نسبت مي‌دهند ذكر مي‌كند. آنچه كه من مي‌گويم غالبا، همان‌هايي است كه مرحوم حاجي نوري هم از آنها ناله كرده است، و حتي اين مرد بزرگ صريحا مي‌گويد امروز بايد عزاي حسين را گرفت، اما در عصر ما براي حسين يك عزاي جديدي است كه در گذشته نبوده است و آن عزاي جديد، براي اين همه دروغ‌هايي است كه درباره حادثه كربلا گفته مي‌شود و هيچ كس جلوي اين دروغ‌ها را نمي‌گيرد.
در مقدمه كتاب هم نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماي هندوستان نامه‌اي به من نوشته و از روضه‌هاي دروغي كه در هندوستان خوانده مي‌شود شكايت كرده و از من خواهش كرده است كه كاري کنم و كتابي بنويسم كه جلوي روضه‌هاي دروغ در آنجا گرفته شود. بعد مرحوم حاجي مي‌نويسد، اين عالم هندي خيال كرده است كه روضه خوان‌ها وقتي به هندوستان مي روند دروغ مي‌گويند نمي‌داند كه آب از چشمه گل آلوده است و مركز روضه‌هاي دروغ، كربلا و نجف و ايران است و همين مراكز تشيع، مركز روضه‌هاي دروغ هستند.

حالا من براي نمونه يك قسمت‌هايي را بيان مي‌كنم كه بعضي از اين‌ها مربوط به وقايع قبل از عاشورا، بعضي‌ها مربوط به وقايع بين‌ راه، بعضي‌ها مربوط به ايام اقامت در محرم، بعضي از آن مربوط به ايام اسارت و بعضي‌ها هم مربوط به ائمه، بعد از قضاياي كربلا است و اغلب مربوط به روز عاشوراست.