شیخ صنعان و دختر ترسا (2)
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟
هر چه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود
و آنچنان شیخی چنین رسوا شود
چون بنای وصل تو بر اصل بود
هر چه کردم بر امید وصل بود
باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بی خبر
کی شود، بی سیم و زر، کارت به سر
چون نداری تو سر خود گیر و رو
نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو
شیخ گفت :
هر دم از نوع دگر اندازیم
در سر اندازی و سر اندازیم
چند داری بیقرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار
عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوک وانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم
عمر بگذاریم در شادی و غم
خوک باید سوخت یا زنّار بست
تو چنان ظن می بری ای هیچ کس
کاین خطر آن پیر را افتاد و بس
تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای
سخت معذوری که مرد ره نه ای
گر قد در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کُش، بت سوز، در صحرای عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
ياران كه تحمل اين خفت و رسوايي را نداشتند، سرانجام شيخ خود را رها مي كنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي (از ياران خاص شيخ) که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و به همراه ساير مريدان به روم باز مي گردند و معتكف مي شوند و ۴۰ شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاري از خدا طلب نجات شيخ را مي كنند. در شب چهلم، سرانجام مريد باوفاي شيخ، پيامبر اسلام (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد.
چون مرید آن قصه بشنود از شگفت
روی چون زر کرد و زاری در گرفت
با مریدان گفت ای تر دامنان
در وفاداری نه مردان نه زنان
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد! آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می بایست بست
هر که یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار
عشق را بنیاد بر بدنامی است
هرک ازین سرکشد از خامی است
----------------------
بعد چل شب آن مرید پاکباز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
مصطفی را دید می آمد چو ماه
در بر افکنده دو گیسوی سیاه
سایه حق، آفتاب روی او
صد جهان جان وقف یک سر موی او
آن مرید او را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر، دست!
رهنمای خلقی از بهر خدای
شیخ ما گمراه شد، راهش نمای!
مصطفی گفت ای به همت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند
در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم
آن غبار اکنون ز ره برخاسته ست
توبه بنشسته گنه برخاسته ست
او همراه با مريدان عازم ديدار شيخ مي شوند و شيخ را مي بينند که زنـّار بريده و از نو مسلمان شده و توبه كرده است. و همراه با شيخ به سوي حجاز باز مي گردند.
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بی نور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز بر سر خاک کرد
گه ز آهش پرده گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی
باز رست از جهل و از بیچارگی
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز
اما دختر ترسا که زماني ايمان شيخ را زائل كرده بود، شب هنگام در خواب مي بيند كه او را به سوي شيخ مي خوانند كه دين او اختيار كند.
او چو آمد در ره تو بی مجاز
در حقیقت، تو ره او گیر باز
از رهش بردی به راه او درآی
چون به راه آمد، تو همراهی نمای
ره زنش بودی بسی همره بباش
چند ازین بی آگهی آگه بباش
احوالش دگرگون مي شود و دلداده و سرگشته، ديوانه وار، سر به بيابان، در پي شيخ مي گذارد.
زار می گفت ای خدای کارساز
عورتی ام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
می ندانستم، خطا کردم، بپوش
هر چه کردم بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم برین بی دین مگیر
بر شيخ الهام مي شود كه دختر ترسا،
آشنایی یافت با درگاه ما کارش افتاد این زمان در راه ما
بازگرد و پیش آن بت باز شو با بت خود همدم و همساز شو
شيخ باز مي گردد و دختر را آشفته و مشتاق مي يابد؛ دختر به دست او اسلام مي آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شيخ، جان بر سر ايمان خود مي نهد.
گفت «شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاکدان پر صداع
الوداع ای شیخ عالم، الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
عاجزم عفوی کن و خصمی مکن»
این یگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت بر جانان فشاند
جمله چون بادی ز عالم می رویم
رفت او و ما همه هم می رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این کسی داند که هست آگاه عشق
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحه ای در ده که ماتم سخت شد
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
-----------------------------
کی کنند ای از شراب شرک مست
به نام چاشني بخش زبانها