آخرین پست امسال

                       رسيد موسم نوروز و يمن مقدم او     به سوي هر دلي از خرمي نشان آورد 

لیستی از ابیات دعاگونه دیوان شعرای شکرشکن پارسی حسن ختام پستای سال ۸۵ جوق بزمه، ایشاءالله سر سفره هفت سین که نشستید و داشتید با تمام وجود دعای تحویل سال زمزمه می کردید، یا محول الحول و الاحوال .... یاد رفقا هم باشید.

----- حافظ:
آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست 
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش 

در ميخانه ببستند خدايا مپسند 
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند 

بر دلم گرد ستم‌هاست خدايا مپسند 
كه مكدر شود آيينه مهرآيينم 

----- سعدی:
يارب به نسل طاهر اولاد فاطمه 
يارب به خون پاك شهيدان كربلا 
يارب به صدق سينهء پيران راستگوي 
يارب به آب ديده مردان آشنا 
دلهاي خسته را به كرم مرهمي فرست 
اي نام اعظمت در گنجينهء شفا 

خدايا به حق بني فاطمه 
كه بر قول ايمان كنم خاتمه 

خلاص بخش خدايا همه اسيران را 
مگر كسي كه اسير كمند زيباييست 

خدايا فضل كن گنج قناعت 
چو بخشيدي و دادي ملك ايمان

به نيكمردان يارب كه دست فعل بدان 
ببند بر همه عالم خصوص بر شيراز 

خدايا بر آن تربت نامدار 
به فضلت كه باران رحمت ببار 

ختام عمر خدايا به فضل و رحمت خويش 
به خير كن كه همينست غاية‌الآمال 

----- نظامی:
خدايا توئي بنده را دستگير 
بود بنده را از خدا ناگزير
 
خدايا ره به پيروزيم گردان 
چنين پيروزيي روزيم گردان 

خدايا حرف گيران در كمينند 
حصاري ده كه حرفم را نه بينند 

خدايا هر چه رفت از سهوكاري 
بيامرز از كرم كامرزگاري 

----- انوری:
زان دوست كه غمگينم، غم خوار كنش، يارب 
دشمن كه نمي‌خواهد، هم‌خوار كنش، يارب 

----- وحشی بافقی:
خدايا پرده‌اي بر عيب من كش 
 زبان حرف گيران در دهن كش
 
----- اوحدی مراغه ای:
يارب، امسال بدان ركن و مقامم برسان 
كام من ديدن كعبه است و به كامم برسان 
 
و مقدم شکوهمند بهار را پاس می داریم.

جون شما اگه بذارم بری!!!

دیگه تموم شد، زمستون امسال هم دیگه نفسای آخرشو می زنه! تعطیلات آخ جون تعطیلات و خواب. دیگه بار و بندیلو بستیم تا تهرون تحویل مهمونای نوروزی بدیم و خودمون فرار کنیم، کلی با دردسر مرخصی تا آخر تعطیلات گرفتم بابا مگه رضایت می دن، عجب مصیبتی شده از ده نفر باید کسب تکلیف کرد!!!!! نمی گن مگه ما بیکاریم قبل از سیزده بیایم سازمان؟!! از همین الان به بعد از تعطیلات که فکر می کنم، وای خیلی حال بهم زنه!
 

ماهی ها گریه می کنن!

از دور که تشت قرمزو جلوی مغازه ی حسن آقا می بینم، می فهمم که ماهیای عید رسیدن. تشت پر از ماهیای کوچیک قرمز رنگه که فقط درجا می زنن! یعنی جا ندارن که جم بخورن.
پسر کوچولو خودشو به سرعت کنار تشت می رسونه و وقتی حسن آقا حواسش نیست، با هیجان خاصی ماهیایی رو که نمی توونن از زیر دستش فرار کنن، نوازش می کنه. اونم چه نوازشی!
مادرش کمی اون طرفتر برای خانم همسایه از شیرین کاریای قندعسلش می گه: "ما هیچ وقت سر سفره ماهی نداریم. چون نمی ذاره ماهیا بمونن. همین دیروز دو سه تا ماهی براش خریدم، برده خونه همشونو با دستمال کاغذی گرفته خشک کرده که سرما نخورن!" بعد همین جور که می خنده، وارد مغازه می شه و می گه: "حسن آقا یه ماهی به این بچه ی من بده." حسن آقا بی درنگ دستشو تو آب می کنه و از میون خیل ماهیای اسیر یکیو می گیره و تو کیسه پلاستیکی کم آبی می ندازه. پسر بچه با خوشحالی کیسه را می گیره و به شدت تکون می ده. بعد کیسه ی ماهی را در هوا میچرخونه و به دنبال مادر چشم می گردونه: "مامان، ببین ماهی سوار چرخ فلک شده!" چند لحظه ای نمی گذره: "مامان، ماهی رو تکون بدم، حالش بد نمی شه؟!" . . . " مامان، ماهی چرا پفکا رو نمی خوره؟!" . . . "مامان، کیسه ماهی از دستم افتاد" . . . "مامان، ماهیه چه قد نرمه!" . . .
وقتی مادر کارش تموم می شه و از مغازه بیرون می آد، دوباره صدای پسرش را می شنوه که این بار گریه می کنه: "مامان، این ماهیه که دیگه راه نمی ره! یکی دیگه برام بخر." مادر دوباره برمی گرده: "حسن آقا یه ماهی دیگه به این بچه بده."
و ماهیا به خودشون می لرزن . . .

شب جنون نزدیک است!

این یک شب نمیدونم چه خاصیتی داره که انگار آدم دچار جنون میشه. جنونی که هی از درون فریاد میکشه:
بلندتر   بلندتر   بلندتر
این سیگارتهای لاجون که صداش حسن مهین خانم اینا رو هم نمی ترسونه، دیگه راست کار ما نیست. فواره و کپسولی و هفت ترقه و . . . هم این بچه سوسولا رو چند دقیقه سرگرم می کنه، وگرنه برای ما تکراری شده. دلم می خواد چیزی باشه که صداش تا همیشه تن مردم را بلرزونه. مثل صدای نارنجکهای دست ساز رسول. مثل گلوله توپ منفجر می شند و همه از ترس ترکشاش پشت درختا پناه می گیرن. حتی مهدی کله خر هم که خیلی ادعایش می شه، می ره قایم می شه. چنان صدای انفجاری که همه شیشه های مغازه اکبر آقا بریزه و پدربزرگ معصومه سکته کنه! نه! اصلا دلم می خواد چنان آتش بزرگی به پا کنم که هیچکس جرات نکنه از روش بپره. که هر چی هر چی اسپری و پیف پاف توش بریزی، معلوم نشه و بعد که یکدفعه می ترکند، همه را از ترس زهره ترک کنند! آنقدر آتشش بزرگ باشه که کپسول گاز حسین اینا که چند بار خواسته بترکونش و ترسیده، تویش گم بشه و یکدفعه بمب! و همه ساختمانهای بلند یهویی بریزند پایین و خراب شند. بعد آتش من همه شهر را بسوزونه و تبدیل به ویرانه کنه. آن وقت شاید این جنون لعنتی دست از سر من برداره!
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* یه مقاله ای تو روزنامه اعتماد خوندم، آرایش طیفای مختلف اصلاح طلبان توش به طور کامل تشریح شده، چون طولانی بود فایلش رو اینجا گذاشتم.
* بعد از فیلم مزرعه پدری رسول خان ملاقلی پور مرحوم گفت دیگه فیلم نمی سازم اما بعدش میم مثل مادر ساخت، فکر کنم بهش گفتن چرا زیر حرفت زدی؟ اونم مرد. به یاد فیلم افق ملاقلی پور (شب حمله اش رو خودم خیلی دوست دارم، از این همه فیلمای جنگی این تیکه فیلم افق تو ذهنم مونده)
* «حيثيت و منزلت، حق مسلم ماست»، «معلم به پاخيز، براي رفع تبعيض»، «نظام هماهنگ اجرا بايد گردد»، «مشکل ما حل نشه، مدرسه تعطيل مي شه» (اینا شعارای معلما دم خونه ملته! البته اونطور که شنیده شده کلی از روساشون در چند شب اخیر توسط اطلاعاتی ها کله پا شدن! خدا عالمه! شاعر می گه: چو کردی با کلوخ انداز پیکار   سر خود را به دست خود شکستی!)
* لايحه مديريت خدمات کشوري مي توانست تا حدودي عدالت را در حقوق کارکنان دولت جاري کند در حالي که با اجرا نشدن آن، حقوق کارمندان دولت در سال آينده غيرمتناسب با تورم و حداکثر حدود ۸ درصد اضافه خواهد شد. (اینم انگیزه برای شروع انرژیک سال جدید کاری!)
* نومحافظه كاران آمريكايي (دار و دسته بوش اینا) اعلام كرده اند كه قصد دارند تفسير جديدي از قرآن ارائه دهند كه با سكولاريزم و جدايي دين از سياست همخواني داشته باشد. (و باز شاعر می گه: دریای فراوان نشود تیره به سنگ!)

مالكوم ايكس (Malcolm X)

«مالكوم ايكس» با نام واقعى «Malcolm Little» در ۱۹ ماه مه ۱۹۲۵ در اوماها از ايالت نبراسكا به دنيا آمد. مادرش لوئيز نورتون لتيل زنى خانه دار و مشغول نگهدارى هشت فرزندش بود و پدرش ارل لتيل، كشيشى جسور و بى پروا و حامى «ماركوس گاروى» رهبر ملى گراى سياهان به شمار مى آمد. او به واسطه  فعاليت هاى گسترده اش در كسب حقوق پايمال شده سياهان بارها از سوى سازمان هاى سياسى وابسته به سفيدپوستان به مرگ تهديد شد و به همين دليل تا قبل از فرا رسيدن چهارمين سالروز تولد «مالكوم» خانواده دو بار مجبور به تغيير محل سكونت گرديد و اين تهديدها تا بدانجا پيش رفت كه در سال ۱۹۲۹ خانه آنها در ميشيگان سوزانده و به تلى از خاكستر بدل شد و عاقبت دو سال بعد جسد بى جان «ارل لتيل» در كنار جاده اى در حومه شهر پيدا شد. به رغم اظهارات پليس  مبنى بر وقوع مرگ بر اثر تصادف، خانواده آنها مطمئن بودند كه مرگ «ارل» اصلاً تصادفى نيست.
با مرگ «ارل»، «لوئيز» چندين سال را در افسردگى شديد به سر برد و سرانجام به موسسه روان درمانى منتقل شد و فرزندان خانواده نيز هر كدام به پرورشگاه و يتيم خانه اى رفتند. «مالكوم» از همان دوران كودكى باهوش و با پشتكار بود و در سال اول دبيرستان با معدل ممتاز فارغ التحصيل شد. با اين حال وقتى به معلمش گفت كه آرزوى وكالت را در سر مى پروراند در جواب شنيد كه: «وكالت براى تو آرزوى دست يافتنى نيست، كاكاسياه.» او علاقه خود به تحصيل را از دست داد و از مدرسه اخراج شد. مدتى را در «بوستون» گذراند و به مشاغلى موقتى مشغول شد و سپس به نيويورك نقل مكان كرد و در محله هارلم چندين بار مرتكب اعمال خلاف شد. او در سال ۱۹۴۲ مسئول هماهنگى چندين باند خلافكار شده بود. او در سال ۱۹۴۵ به «بوستون» بازگشت و يك سال بعد به دست نيروهاى پليس دستگير و پس از محاكمه به ۱۰ سال زندان محكوم شد. در دوران زندان به ياد دوران دبيرستان مجدداً به تحصيل روى آورد و «مالكوم» اين نقطه عطف را حاصل گفت وگويش با برادرش «رجينالد» كه عضو سازمان اسلامى بود مى داند. او با آشنايى بيشتر با تعاليم رهبر سازمان ملت اسلامى به نام «اليا محمد» بيش از پيش به اين سازمان علاقه مند شد و به همين دليل پسوند نام خانوادگى خود را از «لتيل» كه نشان بردگى بود به «ايكس» به نشانه نام قبيله فراموش شده اش تغيير داد. ديرى نپاييد كه «مالكوم» به واسطه هوش و سخنورى سرشارش به عنوان سخنگوى سازمان ملت اسلامى منصوب شد و به دستور رياست سازمان مامور ساخت مساجد متعددى در ايالت هاى ديترويت، ميشيگان و هارلم نيويورك شد. او در راه نشر پيام هاى سازمان ملت اسلامى از روزنامه، راديو و تلويزيون حداكثر بهره را مى برد و به واسطه كاريزماى شخصى و شور و هيجانش موفق شد شمار اعضاى سازمان را از ۵۰۰ نفر در سال ۱۹۵۲ به ۳۰ هزار نفر در سال ۱۹۶۳ افزايش داد.
«مالكوم» خيلى زود به سوژه جذاب خبرى روز آمريكا بدل شد و در سال ۱۹۵۹ در كنار «مايك دالاس» برنامه اى تلويزيونى با نام «تنفرى كه از نفرت متولد شد» به راه انداخت كه از موفقيت  بالايى برخوردار شد و به رغم ميل باطنى اش موجب افزايش محبوبيتش از رياست سازمان شد. او كه براى «اليا محمد» احترامى خاص قائل بود به تدريج فهميد كه او با تعدادى از زنان عضو سازمان رابطه داشته كه بعضاً منجر به تولد كودكى نيز شده است.
«مالكوم» كه به شدت دچار سرخوردگى و آزردگى خاطر شده بود روابط نامشروع او را برملا كرد.
به فاصله كمى پس از اين كشف غم انگيز او تصميم به ترك سازمان گرفت و خود تصميم به تاسيس سازمانى به نام «مسجد مسلمان» گرفت. او در همان سال به «مكه» سفر كرد. با بازگشت به آمريكا و رنگ و بوى متفاوت سخنرانى هايش ماموران اف بى آى او را در ليست ترور خود قرار دادند و به رغم سوءقصدهاى متعدد به جان او، «مالكوم» در سفرهايش و سخنرانى هاى خود هيچ گاه محافظ به همراه نداشت. در ۱۴ فوريه ۱۹۶۵ خانه او، در نيويورك بمب  گذارى شد اما خوشبختانه اعضاى خانواده به موقع مطلع شده و از محل گريختند و تنها جراحت هاى سطحى از اين انفجار متوجه آنها شد. يك هفته بعد اما دشمنان «مالكوم» در حمله بى رحمانه شان موفق بودند و در ۲۱ فوريه سه مرد مسلح «مالكوم» را ۱۵ بار از فاصله نزديك مورد اصابت گلوله قرار دادند و اين رهبر فرهيخته ۳۹ ساله را به كام مرگ فرستادند. در مراسم خاكسپارى او بيش از ۱۵۰۰ نفر شركت كردند و پيكر او در قبرستان «فرن كليف» در نيويورك به خاك سپرده شد.
یکی از کسانی که با مالکوم دوست بوده است در باره او می گوید: «...مالکوم کسی بود که می توان گفت بدترین بدها بود و به بهترین خوب ها تبدیل شد...» از کسانی که با او دوست بوده اند و با هم رابطه داشته اند می توان به مارتین لوتر کینگ (رهبر سیاه پوست های آمریکا برنده جایزه نوبل و ترور شده توسط کو کلاکس کلن ها)، محمد علی کلی (قهرمان مسلمان بوکس جهان)، فیدل کاسترو (رهبر کوبا)، نلسون ماندلا (رهبر سیاه پوستان آفریقای جنوبی)، پادشاه عربستان و افراد بسیار دیگری اشاره کرد.
همسر مالکوم خانم بتی شباز، پرستار بود که عضو مسلمانان آمریکا شد و سپس با مالکوم ازدواج کرد. امروزه او به نام خانم دکتر بتی شباز خوانده می شود که هنوز هم یکی از مبارزهای بزرگ و رهبران مسلمانان (البته نه رهبر اصلی) آمریکاست.
منابع: روزنامه شرق و ویکی پدیا

چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم، واقعيت نيست؟

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت. کک، فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند.
ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد. پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد. کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد. دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد. اين کار مدتي تکرار مي شود. سرانجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد.
فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد. پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند. بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند، سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.
دکتر ادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است. نام اين فيلم "مي توانيد بر خود غلبه کنيد" است. در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود. دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد. دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد. محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد.
ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي. چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* وزارت دفاع کره جنوبي و امريکا توافق کردند تا فرماندهي ارتش کره جنوبي پس از ۵۰ سال بار ديگر به مقامات اين کشور سپرده شود. (تازه آمریکایی ها کلی کره ای ها رو قسم دادن تا قبول کردن!)
* دبير كل نهضت آزادي گفته است اگر قرار باشد كشورمان به عنوان يك قدرت هسته اي پذيرفته شود، بهتر است كه ايران هم بسته پيشنهادي اروپا را بپذيرد! (بابا تو دیگه کی هستی؟ خدایا به ما صبر جمیل عطا کن!)
* نماينده کشيش هاي مسيحي و فعالان مذهبي امريکا گفت: ما با يکي از حوزه هاي علميه قم برنامه تبادل فرهنگي و مذهبي داريم. عده ای از مسيحيان ما در قم حاضر شده و اسلام مي آموزند و در مقابل عده ای از طلاب ايراني در شهر تورنتو براي تعليم مسيحيت حاضر مي شوند. (چه آش شله قلمکاری!)
* قطار هسته يي ترمز ندارد! (آقا ما می خوایم پیاده شیم!)
* چقدر دانشجويان و بچه هاي دبيرستاني در امريکا نامه مي نويسند و از ما مي خواهند که پيام مان را به آنها منتقل و براي آنها تبيين کنيم. به ما مي گويند اگر امکان دارد اين پيام ما را تلفني بگوييد تا ما پشت ميکروفن بگذاريم و بچه هاي مدرسه پيام شما را بشنوند. (واقعا اینو کی گفته؟)

اطلاعیه مهم جوق بزم

توجه*****************توجه
یه فرشته از دست خدا فرار کرده لطفا در صورت رویت او در خیابان ها و دنیای واقعی و یا در وبلاگها و دنیای مجازی مراتب امر را فورا به اینجانب ابلاغ کنید با تشکر!!!
و اما برای روشن شدن اذهان عمومی متن کامل گفتگو (با کمی سانسور (به خاطر ترس از فیلترینگ) چون فرشته مورد نظر بسیار بی چاک دهن بود!!!) در اختیار شما قرار گرفته تا خود قضاوت کنید!!!
 ================================================
خدا با آفريدن آدم، فرشته ها رو به زحمت انداخته
================================================
جوق بزم: اااااا فرشته تو کجا اینجا کجا؟ اومدی به ...
فرشته: از دست خدا فرار کردم!!!
جوق بزم: به! چشمم روشن خوشی زیر دلت زده بود!!! آخه نونت نبود آبت نبود قهر کردنت دیگه ...
فرشته: خوشی؟ کدوم خوشی؟ دلت خوشه!!! اونجا فقط بدبختی داریم!!! خدا هم که قربونش برم از ما بیگاری می کشه  
جوق بزم: نه باورم نمی شه یعنی تو...
فرشته: يه نگاه به مچ دستم بنداز ... ببين فرم دستهاي يه فرشته اينجوريه؟
آرتوروز مچ گرفتم از بس گناهاي شما رو نوشتم مثل انتر و منتر هی کثافت کاری میکنین!!! خسته شدم...
جوق بزم: خوب مرخصی بگیر برو به یه دکتر نشون بده من یه دکتر خوب ...
فرشته: ما مرخصي نداريم بزرگترين لطفي که مي تونن در حقمون بکنن اينه که کارهاي خوب شما آدما رو بنويسيم اونوقت خيلي کارمون سبک مي شه البته زیاد خوشت نشه کارهای خوب شما همون نکردن کار بده!!! وگرنه چه کشکی چه دوغی!!!
جوق بزم: خوب توبه می کنیم به قول شاعر صد بار اگر توبه شکستی ...
فرشته: دیگه بدتر هی بنویس پاک کن دوباره بنویس ...همون اشتباه قبلی رو ۸۸۸ بار تکرار می کنین تازه آدما وقتي گناهي مي کنن تا رسيدن به جهنم وقت براي توبه و عذرخواهي از خدا رو دارن ... روتون هم که سنگ پا قزوینه!!!
اما ما چون جهنم جفت دستمونه ديگه وقت توبه رو نداريم سريعا مجازات مي شيم تا درس عبرت باشه واسه بقيه!!!
جوق بزم: اینا رو واسه خدا گفتی اون که ارحم الراحمینه اگه بی رو در وایسی بری پیشش حتما ...
فرشته: خیال کردی عقل کلی؟؟؟ سر خدا بخاطر خواسته های شما آدمای نمک نشناس!!! اینقدر شلوغه که وقت نمی کنه به خواسته های ما برسه یکیتون دعا میکنه یه شب با کاترینا زتا جونز بچره، یکی دیگه آرزوشه دو دو تاش بشه ۸ تا، اون یکی دوس داره صغرا زن کامران بیلبائو چرخ گوشتش بسوزه تا اینقدر جلوش پوز نده، تازه جدیدا هم یکی اومده میگه بمب اتم می خوام نمی دونم میگه اسمش محموده انگاری باید بشناسیش!!!
جوق بزم: به به اونجا هم اومده!!! ولش کن اون خودیه ... خوب قبول دارم آدما سر نماز دعا می کنن اینطوری ...
فرشته: نماز ... زکی خیال باطل!!! شماها نمازتون قضا می شه یا اصلا نماز نمی خونین اما ما واسه هر یه قدم که ور می داریم و هر یه بالی که می زنیم باید نماز شکر بجا بیاریم
جوق بزم: خوب واسه همینه که جاتون تو بهشته دیگه، من شنیدم تو بهشت ...
فرشته: بهشتمون کجا بود ما آه نداریم با ناله سودا کنیم!!! آدما تو اون دنیا هم دست از سر ما ور نمی دارن باید چپ و راست بهتون سرویس بدیم شراب شیراز می خواین با ودکای چه می دونم پیاز ... گفته بودیم که همه میوه ای اونجا هست اما نمی دونم این کیوی و آناناس و گریپ فورود دیگه چه صیغه ایه چند نفر اومدن می گن الا بلا از این کوفته زهر ماریا می خوایم!!!! تازه بیچاره اون فرشته های که نقش حوری های بهشتی رو بازی می کنن شهوت شماها تو اون دنیا هم تمومی نداره!!!
جوق بزم: اما ...
فرشته: اما نداره شماها ...
خفه شووووووووو................... هی از اول آشنایمون هر چی اومدم حرف بزنم پاپتی یا بی پری پریدی وسط نطق ما اصلا می دونی حقتونه هر چی سرتون بیاد حقتونه حالا که اینطوریه خودم میرم لوت میدم به همه میگم، تا هر کی دیدت کت بسته تحویلت بده حالا هم آبغوره نگیر تن لشت و جمع کن می خوام برم کار دارم!!!!
منبع: کش رفته
::::: نیازمندیها :::::
من کتابهای
۱- از سیدضیاء تا بختیار، مسعود بهنود، ناشر: دنیای دانش(جاویدان)
۲- ایران بین دو انقلاب، آبراهامیان، مترجم: گل محمدی و ...، ناشر: نشر نی
می خوام، کی اینا رو داره؟ در ضمن امانت می ده؟

دعای پایان سال

● خداوندا ۱۰۰ ملت مرفه آفريدي و ما را عضو هيچ کدام قرار ندادي تو را شکر مي گوييم که اينگونه قدر خوشي نداشته را به ما فهماندي.
● خداوندا اگر چه شکمهايمان گشنه است اگرچه حقوقي نمي گيريم اگرچه هزار آرزو در يک جيب و هزار تومان در جيب ديگر داريم تو را شکر مي گوييم که ما را از نعمت انرژي اتمي برخوردار خواهي کرد و ما را در چشم دشمنان حسود همچون خاري قرار دادي. فقط خداوندا کاري نکن که ما را از چشم بيرون بياورند و در زباله دان بيندازند.
● خداوندا اگر چه ما را اجازه آزادي نفرمودي، تو را شکر مي گوييم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را به ما چشاندي.
● خداوندا تو را شکر مي گوييم که پول و ثروت را همه به عربستان دادي ولي در عوض ما را در اسلام ناب غوطه ور ساختي و اينگونه عدالت فرمودي.
● خداوندا اگر آزادي نداريم، اگر هر روز بر سرمان مي کوبند لااقل چندين مجلس داريم و هر سال دعوت ..... را لبيک گفته راي مي دهيم پروردگارا تو را شکر مي گوييم که به ما نعمت انجام واجبات اعطا نمودي.
● گويند اگر کسي در عمر خود جهاد نکند و آرزوي آن نيز نداشته باشد کفر ورزيده خداوندا تو را شکر مي گوييم که ۱۰۰۰ دشمن برايمان آفريدي و هر روز به تعدادشان مي افزايي طوري که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داريم و جز جهاد در راه تو راهي نداريم.
● خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نياوردي ولي ما را نعمت کارت هوشمند دادي که اسراف نکنيم و اينگونه از گناهان برحذر داشتي تو را شکر مي گوييم.
● خدايا همه پابرهنه ايم ولي شادمان منتظر نيروگاه اتمي مي مانيم تا دردمان دوا نمايد تو را شکر مي گوييم که دروازه هاي خيال را بر ما گشودي.
● چنان پايه هاي شوکت ما را بلند نمودي که تمام مملکت فرنگ بر ما شوريدند. خداوندگارا تو را شکر مي گوييم اما بد نيست کمي تعديل مي داشتي؟  
● هر چه بگويم کم است از محبت هاي هر سال تو اما امسال ما را خواهشيست از درگاهت که بيا و بزرگي کن اين همه نعمت را در اين مکان متمرکز نکن که شايد از چشم زخم حسودان ما را گزندي رسد. بيا لطف کن اين آبادگران را مملکتي ديگر محض عمران بنما، اصلاح طلبان را سرزمين ديگري محض اصلاح از آسمان بفرست. لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان. پول نفت مال تو، ما را قدري ميوه ارزان مرحمت کن. شوکت را به هر که مي خواهي شوهر بده براي ما به همان اعتبار پسنده کن. خداوندا معنويتمان چنان زياد شده که پاسبانهاي سرگذر قطاع الطريق گشته اند، ديگر معنويت کافيست ما را کمي آزادي عنايت فرما. پروردگارا مي بيني که هر چه تو نعمت مي دهي ما به نصف قانع شديم لطف بنما اين نصفه را عنايت کن و لطف از اين فراتر منما!

بهشت روی زمین کوههای دربند است

نونمون آجر شد!

- امشب این سریال اعصاب پیاده کنه رو نشون می داد، بابا همین سریال لبه تیغ هنرمند که هر هفته رو اعصاب ملت با پای لخت راه می ره دیگه، مخصوصا اون صحنش که کله جعغر آقا مثه هندونه ترکید، وای خیلی بد بود. اما اینا رو گفتم که چی؟ هیچی، امشب سر سریال، ما و بر و بچ هی برای بی کس و کاری آدمای خونواده محمود آقا دلسوزی می کردیم، مامان خانوم می گفت: "آدمای بدبخت توی این فیلما خوبه هیچ کس و کاری هم ندارن". بابای ما هم یک دفعه نبوغ به خرج داد و از اونجا که هر ماه یه پاش گیر بیمه ست و احتمالا دچار جوزدگی شده بود، گفت: "پس این بیمه کجاست؟ چرا به داده اینا نمی رسه؟" ما هم در مرز تحیر و شیطنت گفتیم: "مگه آدما ماشینن، بزنن به هم بیمه خسارت بده و متهمو نجات بده؟". و در چنین شبی ما به یکی از کمبودهای بیمه پی بردیم که هر آدمی خودشو باید بیمه شخص ثالث کنه که در صورت تصادف با یکی دیگه، بیمه خسارت پرداخت کنه (این یک تبلیغ نبید، آگهی بید! بیمه ما مبتکر در ارائه طرحهای نوین در حمایت از قاتلین تصادفی). البته شاید بگین بیمه شخص ثانی کفایت می کنه اما این طور نیست چون اگه یه نفر یکیو کول کرده باشه یا اینکه بچه بغلش باشه و در این حین تصادف محمود به جعفر پیش بیاد، بیمه شخص ثانی جواب نمی ده؟
- امشب اخبار می گفت دولت خدمت گذار(!) می خواد خوار و بار به کارمندا بده تا ۳۱ هزار تومن (اووووووو‌اَاَاَاَاَاَاَاَاَ)، امسال که دیگه مرض مرغی نیومده، پس چی می دن؟ بابا پولشو بدن، خوار و بار به چه درد می خوره؟ ضرب المثله رو که فلان کس نونش آجر شدو که همه شنیدن. آجر شدن نون کنايه از قطع درآمد و ضرر و زيان ناگهانيه. اين ضرب المثل خيلي قديمي نيست و عمري ۶۰-۵۰ ساله داره و در باب کشف آن این طور می گن که در زمان جنگ جهاني دوم که خزانه دولت ايران به گل نشسته بوده و تهشم جارو زده بودن و دولت، حتي نمي توانست حقوق کارمندان خود شو بده، يکي از نخست وزيران تصميم می گیره حقوق کارمندان دولت را به صورت غيرنقدي پرداخت کنه. ماه اول به جاي پول به کارمندای دولت، آجر می دن و نون کارمندای دولت آجر می شه. همان زمان اين ضرب المثل به صورت لطيفه بر سر زبان ها می افته و در فرهنگ ايراني ماندگار می مونه. هر چند اصلا معلوم نیست ما کارمند هستیم؟ نیستیم؟ بستگی به مصالح سازمان داره، البته توو ظاهرش که از مصالح خوبی استفاده شده، بیرونش ملت کشته، توش خودمونو.
- این سایت موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران با وجود اینکه ساختار درست و درمونی نداره ولی اگه تووش خوب بگردین و علاقه هم داشته باشین، اطلاعات سند هایی با موضوعات تحریم تنباكو، بست نشینی در مشروطه، مشروطیت و انجمن های ایالتی و ولایتی، ستارخان و باقرخان و مشروطیه رو می تونید توش پیدا کنین.
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* درخواست پنج باره دولت طي ده ماه گذشته براي برداشت از صندوق ذخيره ارزي آن هم براي مصارف جاري بهت و تعجب نمايندگان را در پي داشته است. (انشاءالله در پایان همین سال همراه با خانه تکانیهای ملت همیشه در صحنه، دولت خدمتگذار کف صندوق را جارو می زنه و تر و تمیز تحویل ملت می ده تا خیال همه راحت شه که دیگه یه قرون هم نداریم، جشن هسته ای هم نمی تونیم بگیریم)
* نمایندگان مجلس با اکراه و اجبار به اصلاحيه بودجه ۸۵  (کاهش اعتبارات عمرانی و اختصاص آن به امور جاری دولت به دلیل بی نظمی مالی دولت) رای مثبت دادند تا کارمندان بی حقوق و پاداش نمانند. (در اینجا جا داره از نمایندگان همیشه در سنگر تشکر کنیم که در ناک اوت کردن اقتصاد مملکت نهایت همکاری را با دولت خدمت رسان به عمل می آورن)
* گفتني است براساس قانون دولت موظف است حداکثر تا پايان آذرماه هر سال گزارش خود را در زمينه ميزان پيشرفت برنامه توسعه کشور ارائه دهد اما اکنون دو ماه از مهلت مقرر گذشته و از ارائه اين گزارش خبري در دست نيست. (از یابنده تقاضا می شود با ارائه گزارش مژدگانی خود را دریافت کند، البته شاید با پست عادی فرستادن، بلای استقلال سرش اومده)
* حتي آن دسته از نمايندگاني که اساساً ادعايي در حوزه علم اقتصاد ندارند، عميقاً معتقدند دولت شناخت چنداني از مسائل اقتصادي ندارد.