از دور که تشت قرمزو جلوی مغازه ی حسن آقا می بینم، می فهمم که ماهیای عید رسیدن. تشت پر از ماهیای کوچیک قرمز رنگه که فقط درجا می زنن! یعنی جا ندارن که جم بخورن.
پسر کوچولو خودشو به سرعت کنار تشت می رسونه و وقتی حسن آقا حواسش نیست، با هیجان خاصی ماهیایی رو که نمی توونن از زیر دستش فرار کنن، نوازش می کنه. اونم چه نوازشی!
مادرش کمی اون طرفتر برای خانم همسایه از شیرین کاریای قندعسلش می گه: "ما هیچ وقت سر سفره ماهی نداریم. چون نمی ذاره ماهیا بمونن. همین دیروز دو سه تا ماهی براش خریدم، برده خونه همشونو با دستمال کاغذی گرفته خشک کرده که سرما نخورن!" بعد همین جور که می خنده، وارد مغازه می شه و می گه: "حسن آقا یه ماهی به این بچه ی من بده." حسن آقا بی درنگ دستشو تو آب می کنه و از میون خیل ماهیای اسیر یکیو می گیره و تو کیسه پلاستیکی کم آبی می ندازه. پسر بچه با خوشحالی کیسه را می گیره و به شدت تکون می ده. بعد کیسه ی ماهی را در هوا میچرخونه و به دنبال مادر چشم می گردونه: "مامان، ببین ماهی سوار چرخ فلک شده!" چند لحظه ای نمی گذره: "مامان، ماهی رو تکون بدم، حالش بد نمی شه؟!" . . . " مامان، ماهی چرا پفکا رو نمی خوره؟!" . . . "مامان، کیسه ماهی از دستم افتاد" . . . "مامان، ماهیه چه قد نرمه!" . . .
وقتی مادر کارش تموم می شه و از مغازه بیرون می آد، دوباره صدای پسرش را می شنوه که این بار گریه می کنه: "مامان، این ماهیه که دیگه راه نمی ره! یکی دیگه برام بخر." مادر دوباره برمی گرده: "حسن آقا یه ماهی دیگه به این بچه بده."
و ماهیا به خودشون می لرزن . . .