یه تنفس خنک! از ردیف کردن مشکلات مخمون داغ شد!

به كجا چنين شتابان؟

ارائه تعریف جامع و کامل از اخلاق برای من کار ساده ای نیست، من فقط می دونم یه چیزهایی هست که دیگه شورش در اومده، اینکه ما ایرانیها کلاً آدمای بی نظمی هستیم، برای وقت، آسایش و حق دیگران ارزش قائل نیستیم. کافیه یه نگاه به دور و برمون کنیم.
 
- ساعت ۱۱ شب، ایستگاه مترو، تازه از فستیوال برگشتیم، قبلش هم سر کار بودم و الان حسابی خسته هستیم.
مترو نزدیک میشه، امیدواریم یه صندلی خالی واسه نشستن پیدا کنیم تا چند دقیقه ای رو استراحت کنیم.
همه به آرومی به سمت واگن ها نزدیک می شوند و مترو هم کم کم متوقف میشه. داخل واگن رو نگاه می کنم دو تا صندلی دو نفره خالی وجود داره، پس جا واسه نشستن هست. در همین حین یه خانم مسنی میاد و با سرعت جلوی ما مي ايسته که تا در مترو باز شد، بپره و سریع تر واسه خودش جا بگیره. زیاد اهمیتی نمی دیم چون ۴-۵ تا جای خالی وجود داره. درهای واگن ها باز میشن و ما هم به سمت یکی از صندلی های خالی دو نفره می ریم، خانم مسن هم با سرعت به سمت دیگری می ره. توی آخرین لحظه ای که می خواستیم بشینیم حس کردم یه چیزی از سمت خانم مسن صندلی بغلی روی صندلی ما پرت شد. مونده بودیم که یعنی چی؟ دیدیم که خانم مسن یه کیف روی صندلی خودش گذاشته و یکی هم روی صندلی که ما می خواستیم بشینیم پرت کرده و بعدش هم رو کرد به سمت یه عده دیگه ای که در حال وارد شدن به مترو بودن و با زبان شیرین فارسی گفت: علی آقا بدو بیا جا گرفتم!
ما تا انتهای مسیر رو ترجیح دادیم که ساکت باشیم یا به زبون دیگری به جز فارسی با هم حرف بزنیم.(خاطرات يك ايراني در كانادا)
 
- راست راست توي چشمم نگاه كرد و دروغ گفت، باورم نشد،‌ چقدر ساده و خوش باور بودم، به قول خودش فكر و رفتارم هنوز دانشگاهيه و اسپورت(!)، اما تجربه به راحتي به دست نمي آد،‌ دو روز ديگر من هم براي خودم گرگي مي شوم!
 
- جانم، فدات شم، بفرماييد منزل، قربونتون بشم، چاكرم، نوكرتم، تاج سري، جون بخواه، تمنا مي كنم، خواهش مي كنم، استدعا مي كنم، مخلصم، .....
 
- يادم مي آد، روزي گريه مي كردم كه من مدرسه نمي رم چون ناظم روز گذشته اعلام كرده بود كسي حق نداره حتي جوراب سفيد بپوشه و من جوراب مشكي و سرمه اي نداشتم.
حالا كه روپوشهاي صورتي و ياسي دختركان دبستاني رو مي بينم (گويا تحولي رخ داده! ديگه رنگاي طیف روشن حرام نيست؟)، ياد روزهاي دور كه جشني بود و من روپوش بنقش خوش رنگ گلدوزي شده اي كه تازه برام دوخته بودن رو با تمام ذوق بچگيم پوشيده بودم و اومده بودم مدرسه، مبصر كلاس (نه ناظم مدرسه یه مبصر کلاس پنجمی!) پرخاش كرد كه مگر مهموني اومدي؟ حالا هم بعد ۱۷، ۱۸ سال هنوز هم براي بچه هاي دهه ما اوضاع بر همين رواله!
 
- يه سري به كوستانهاي اطراف بزنيم تا از طبيعت لذت ببريم! (براي دبدن تصاوير)
 
- یه خورده نگاه به فرمون تو دستمون و ماشین زیر پامون و تابلوهای روبرومون و اتوبان یادگار امام و چمران و .. و در کل به رانندگیهای (؟) ....
 
- وای به اون زمانی که یکی گذرش به یکی از این سازمانا و ادارات پر ارباب و رجوع بیفته! شاید باید برای هر کارمندی یک ناظر یا دوربین و ... گذاشت!
 
- دزدی و کلاه برداری هم که دیگه شکر خدا جزء شغلای اصلی مردم دلاور این مرز و بومه! بغل هر قانونی یه راه زیر آبی فل فور پیدا می شه! شاید به خاطر ضریب هوشی بالاست و لاجرم کنترلش از دستمون خارجه!
 
- مسیر ۲ تا ۳ دقیقه ای که دربست، اونم نه توی تهران، در طول سه روز، یه روز ۴۰۰ تومن، یه روز ۵۰۰ تومن و یه روز ۱۵۰۰ تومن، کرایه می دیم. آدم هم که نمی تونه با همه دعوا راه بندازه و بگه آخه چه جوری از گلوتون پایین می ره؟ یه جوری داستان برخورد رضا شاه پهلوی با نونوای کم فروش به ذهن خطور می کنه!
 
و مطمئنم هممون از این نمونه ها زیاد تو آستین داریم که خودمون عامل (تضییع حق، سلب آسایش و ...)بودیم یا مفعول! واقعاً به کجا داریم می ریم؟ پس کو نشانی از اون همه ت‍أکید به سه اصل پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک تمدن کهن آبا و اجدادیمان؟
 
::::: حاشيه دفتر :::::
* اگه مي خواستم عنوان "كار ايران با خداست!" رو همينطور ادامه بدم، بايد اسم وبلاگمو کلاً عوض مي كردم! 
* یاسمین خانوم شما هنوز از محیط دانشگاه در نیومدی، مخت داغه فکر می کنی می تونی ایران که سهله، کل دنیا رو عوض کنی، اما تنها کاری که می شه کرد و اساسی هم هست، یک اصلاح فرهنگیه اونم نهایتاً هر کسی بتونه خودش تغییر بده!

و این نسل سوخته!

راستي يادتون مي ياد قرار بود بزرگ بشيم، درس بخوونيم و مهندس بشيم تا خدمت كنيم و آدم مفيدي براي جامعه خودمون باشيم؟ مطمئنم توي انشاء هاي هممون اين كلمات بود، "خدمت"، "آدم مفيد"، "مردم"، "كشورم" و ...

اما حالا با كلي من موافقم چون دلم نمي خواد ديگه با اين شرايط توی اين مملكت زندگي كنم، با سرموليچ و ليلي هم موافقم چون شايد اگر فرصتي پيش بياد عطاي اين مملكت رو به لقاش ببخشم، اما از طرفي من هم مثل آريا طاقت دوري از خانواده و تحمل غربت رو ندارم.
سرموليچ گفت: "ببخشید کشورهای خارجی چی ایران نمیشه؟ "من مي گم: "كشورهاي خارجي اگر بهشت هم باشن براي ما وطن نمي شن، حتي اگر آذر بگه: "انسان امروز انسان جهان وطن است"، اين فقط يك نظريه قشنگه، حتي اگر در كشور جديد امتياز شهروندي هم بگيري باز هم به عنوان يك هموطن پذيرفته نمي شي. اگه روزي بياد كه ما احساس تعلق به سرزمين جديدي كنيم، حتماً اونروز براي يك افغاني آواره در ايران هم حق زندگي قائل می شيم!"
محمد گفت، اگر خواستي بري يا پول ببر يا مغز.
محمود گفت، چاره اي جز خوردن اين آش نيست!
نينا، سحر و ماركو هم گفتند، كجا بهتر از اينجا!
ولي امین الدین گفت، با فرار چيزي در اين مملكت تغيير نمي كنه و خداييش راست هم گفت.
رسول هم همچنان اميدوار به بهبود اوضاع است. فرزان هم بر ماندن و تلاش تاكيد داشت و ياسمين هم گفت، چرا غر مي زنيد؟ و من مي گم: "امروز روي مود غر زدن هستم."
رز هم آرزوي رفتن داشته، ولي نمي دونم هنوز هم داره يا نه؟ با غربت چه مي كنه؟ شايد هم مي مونه و تحمل مي كنه و فقط آرزوي رفتن داره.
به مصطفي هم مي گم:‌ "هنوز هم اگر پاي دفاع از تماميت ارضي اين مملكت به ميون بياد خيلي ها مرد ميدون هستن، اما اونچيزي كه امروز همه رو از ميدون فراري داده، دشمن خارجي نيست، بلكه تك تك ما هستيم كه تبر خودخواهي به دست گرفتيم و تيش به ريشه همديگه مي زنيم."

آريا گفت: "نسل ما شد نسل سوخته"، من هم مي خواستم همين را بگويم اما انگار نسل قبل هم چندان نسوخته تر از ما نيستند،‌ جواني با ترس، عدم وجود امنيت، خفقان حاكم،‌ انقلاب سياسي، انقلاب فرهنگي، بسته شدن دانشگاهها و جنگ و تمام جواني حرام شد و از بين رفت. چه نوعروساني كه به حجله نرفته لباس عزا به تن كردند، چه بچه هايي كه هرگز پدر نديدند و بزرگ شدند و چه جواناني كه هنوز در ميدان زندگي ندويده بودند كه پاهايشان قلم شد! پس شايد چندين نسل بايد بسوزد تا اتفاقي بيفتد و جرقه تحولي زده شود. نسل قبل هم قامتش از ضربه تبر هم نسلهاي خودش شكست و فرجام آن شد زندگي امروز نسل امروز و كلي من گفت، به آينده آيندگان هم اميدي نيست. يعني ما هيچ كاري براي نسل آينده نخواهيم كرد؟ پس ما هم امروز يكي، يكي تيشه بر مي داريم تا ....

حرفهاي بابك به نكات مهمي در زندگي ما ايرانيها اشاره داشت(نظرش رو تو پست قبلي بخوونيد). واقعاً هيچ وقت به نقش خود در غيرقابل تحمل كردن زندگي براي ديگران فكر كرده ايد؟ اگر چیزی به نظرتون می رسه بنویسید و صداقت داشته باشید!
 
و حرفهاي من هنوز تموم نشده است.
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* نکته علمی: وبلاگهای بلاگفا دچار اختلال مغزی شدن، ممکنه با این آدرس blogfa.com از کار بیفتن، به هر صورت آدرسهای جدید به صورت blogfa.ir می باشد.
* نکته ارتباطی: آی دی بنده عوض شده، دوستان به آدرس قبلی برای من نامه نفرستن، آی دی جدیدم هم اونجا، همونجا دیگه، اون بالا تو لینک پست الکترونیک، بی زحمت به آدرس جدید بفرستن.
* سوال فوق كنكوري: كسي قالب وبلاگ جوق بزم رو در هم بر هم مي بينه؟