حتي به اندازه سركشيدن يه استكان چايي!
بی بی خانوم نماز صبحش خونده بود و تو رختخوابش نشسته بود و ذكر مي گفت، دیگه سالها بود قدش خمیده بود، موهای خوشگل سفیدش که از زیر چارقدش پیدا بود به چهره پرچین و چوروک مهربونش یه جلوه خاصی داده بود، اما هنوز گرد پیری زمین گیرش نکرده بود و تند و چالاک، شاد و سرحال. تازه به دندون مصنوعیشان عادت کرده بود و دیگه ته دیگ رو نجویده قورت نمی داد. از مال دنیا دلبسته لباس تنش هم نبود و کلی دختر و پسر و عروس و داماد و نوه و نتیجه و .. داشت، سالها بود که مهمون خونه بچه ها بود، یادم نمی یاد از کسی گله و شکایت کنه. اون روز صبح یه نگاهی به عروسش کرد و گفت: قربون دستت مادر یه استکان چایی به دست من بده. اما انگار وقت دیگه خیلی تنگ شده بود حتي به اندازه سركشيدن يه استكان چايي. آروم تو رختخوابش که همیشه رو به قبله بود، دراز کشید و ملافه سفید رو روی صورتش کشید. عروس خانوم با استكان چايي برگشت، امّا ديگه كسي چايي نمي خواست.
بابا می خواست بره شیراز، یه هفته بود برنامه هاش رو جفت و جور می کرد، دیگه حسابی دلتنگ بی بی خانوم شده بود، اون روز ديگه رفته بود تا بلیط بگیره که توی همون آژانس بهش خبر دادند. انگار قسمت بود همه كاراش رو مرتب كنه و بدون دغدغه براي مراسم بي بي راهي بشه.
الان ديگه سالها مي گذره، هنوزم وقتي به سمت شيراز مي ريم آرزوي ديدار بي بي خانوم رو دارم، اي كاش فقط يكباره ديگه بغلم مي كردم و صورت پر چين و چوروكش رو به صورتم مي چسبوند و پيشونيم رو مي بوسيد و آروم تو گوشم مي گفت: خوش اومديد مادر! خوش اومدید!
امّا افسوس كه اين چرخ گردون بي مرام حتي فرصت ديدار آخر رو هم از من گرفت!
مرگ هر عزيزي آدم را بي واسطه با مرگ روبرو مي كنه! مرگ، تجربه ايست كه همه بايد خودشون امتحان كنند. فكر كردن بهش آزاردهنده است! شايد بيشتر از اينكه از مردن بترسم از رفتن زير اون همه خاك مي ترسم. جالب اينجاست كه اكثر مواقع خيلي راحت باهاش كنار مي يايم انگار اصلاً چيزي به اسم مرگ وجود نداره، فكر مي كنم اگر واقعاً به مرگ باور داشتيم به اين راحتي و بي خيالي نمي تونستيم زندگي كنيم. در واقع اكثر آدما مرگ رو باور ندارند، حتي تا لحظه مردن و شايد هم بعد مردن! ييهو مي بينن مردن!
+ نوشته شده در بیست و دوم مهر ۱۳۸۶ ساعت توسط داروغه
|
به نام چاشني بخش زبانها