خواب!!

از اونجایی که هی بهم ایراد می گیرن که چرا اینقدر می خوابی و کار و زندگیت خوابه شعری وصف الحال خودم پیدا کردم و یک خورده تغییرش دادم اینجا گذاشتم. اما خداییش یک چیز می گم باور کنید ما خانوادگی اینطوریم خوشخواب خوشخواب. مادر بزرگ خدا بی مرزم (از طرف مادری، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) هنوز سرش رو بالش نرسیده خوابش می برد (باور کنند غلو نیستا) ، یه دایی دارم که اونم هنوز سرش به زمین نرسیده خور و پفش به آسمون رسیده بچه حلال زاده ام که به داییش میره. با توپ و تانکم صبحا بیدار نمی شم ساعت بالا سرم خودشو می کشه اصلا من نمی شنوم فقط یک صدا پس از هزار بار فریاد یواش یواش تو مغزم راه پیدا میکنه که "مگه نمی خوای بری سرکار ساعت ۹ شد". روزای تعطیل که یکسره تا ۲ بعدازظهر کاملا می میرم. خواهرم می گه یک وقتایی فکر می کنم واقعا مردی (میم با ضمه بخون). از اون قدیما این سخن قصار از پدر بزرگ خدا بیمرز ما به جا مونده که خطاب به مادر مکرمه بنده می فرمودن (با فریاد): " این خواب نیست مرضه مرضه" و خُب مرضه ارثیه و بر من هم حرجی نیست. یه موقعی دانشگاه می رفتم با این اتوبوسای شرکت واحد یه حالی می داد. همین که رو صندلی می شستم سرمو تکیه می دادم به پنجره و بیهوش می شدم تا آخر خط که وقتی با شلوغبازی مسافرا چشمامو باز می کردم می دیدم ای دل غافل دانشگاهو رد کردمو آخر خطه(!)

دست از طلب ندارم تا این قَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم

در طول روز خوابم مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم ؟

گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک نظر حرامم تا یک نظر بخوابم

همواره وقت دیدار گل می خری برایم
یک بار هم عزیزم بالش بخر بخوابم

وقتی خمار خوابم کِی بیقرار عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم (این مصرع سانسور شده)

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد اما اگر بخوابم

فرقی ندارد اصلا پهلو و طاقبازش
من حاضرم عزیزم حتی یه ور بخوابم

وقتی که مست خوابم با جمله های بی ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی (!)

آنقدر در ترافیک خوابیده ام که دیگر
در راه می توانم مثل فنر بخوابم

از چار راه سیروس تا مولوی که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم

من در تلاش خوابم هِی بوق می زنی تو
بگذار یک دقیقه ای بی پدر بخوابم

حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم

در سینما همیشه وقتی که فیلم طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم

هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار در گارییش بخوابم

ایران و آنگولا را شاید کمی ببینم
اما زمان پخش ایران-قطر بخوابم

شب تا سحر نوشتن از صبحدم دویدن
بیست و چهار ساعت باز است دربِ (!) خوابم

در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلم ماست شب مثل خر بخوابم (دور از جونم)

مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
تو سر بنه به بالین من روی سر بخوابم

بین سونا و استخر من عاشق جکوزی
تا توی آب گرمش من همچنان بخوابم

هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیافزود 
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم

وقتی که نیمه ی شب وبلاگ می نویسم
صد بار می روم تا روی کیبورد بخوابم

تا صبح میتوانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است باید دگر بخوابم !

(شعر از مهدی استاداحمد است)

سحر از راه می آید

«محمد» در «حرا» است و نمازش را

به پایان برده است اینک

نشسته روی سنگی گرم و در فکر جهانی

سرد و تاریک است

و زیر پای او دنیا لجن آلود و ناپاک

شط نور نگاهش می رود تا دورهای دور

و می ریزد به روی روم و ایران و حجاز و شام                       و می بیند که مردم

زیر رنجهای کهنه تاریخ            می سوزند و می سازند

و می بیند که قیصرها و کسرا ها

هنوز از باده قدرت چنان مستند

که سر از پا نمی دانند

و زالویی بزرگ اند و زخون خلق می نوشند.......

کسی هم نیست تا با شعله ایمان

بسوزد هیمه اندامهاشان را.........

«محمد» غرق در اندیشه فردای این خلق است

که ناگه

نوری از آن اوج

فرو می ریزد اندر کوه و روشن می شود غار حرا یک دم

ندا در می رسد:

« برخیز!

      چون رود از کوه جاری شو

      بشوی این چرکهای کفر را

                                           از سینه مردم»

«محمد» روح پاک و عاصی تاریخ

«محمد» پاسدار گوهر ایمان

«محمد» پیشوای راه آزادی

به دوشش بار سنگین رسالت 

                                از بلند کوه

                                           می آید

که تا دروازه های فتح را

                                - تا جاویدان جاوید -

                                                            بگشاید

و فریاد بلندش را

به زیر سقف تاریک زمان خویش، بردارد

که :« ای دژخیمان های سلطه گر

ای حاکمان عاری از حکمت

که با شمشیرهاتان حکم می رانید

و جز در فکر عیش و نوش و قتل و غارت و دزدی نمی باشید

و در سرتاسر تاریخ

همیشه نامتان با ننگ همراه است

سپیده، می دمد اینک

سحر، از راه می آید

و خورشید عدالت

                           می دمد از خاوران عشق

و دیگر شامهای تیره می میرد

شما خفاش مردان نیز می میرید.»

شاعر : جواد محقق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عید همگی مبارک باشه
اکیداً التماس دعا دارم 
قربون شما

پيشگوييهاي نوسترآداموس و انقلاب جهاني امام مهدي (عج)

اولین باری که خودم این مقاله رو خوندم، خیلی تعجب کردم. هم تو یک کتاب معتبر مقالشو دیدم هم تو سایتای مختلف. گفتم بذارم اینجا ببینم نظر شما چیه؟
--------------------------------------------------------------------------------
رسول نيمروزي
مقدمه
هنگامي كه پل ترنر (Paul Turner) تهيه كننده معروف استراليايي در طي برنامه‏اي ماهواره‏اي تحت عنوان: نوستر آداموس: مردي كه فردا را پيش‏بيني مي‏كند. خطر روزافزون ايران و انقلاب اسلامي ايران را براي غرب و تمدن غربي مطرح كرد و در طي اين برنامه تمام آنچه را كه نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ «آگوست 1989م» پيشگوئي كرده بود منتسب به ايران كرد، هيچ سياستمداري حرف وي را چندان جدي نگرفت؛ چرا كه موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلكه به واسطه جنگ تحميلي و عواقب ناشي از آن و تحريمهاي شديد اقتصادي بسيار شكننده و حساس بود. ليكن پس از به واقعيت پيوستن واقعه يازدهم سپتامبر در آمريكا كه اتفاقاً در فيلم به صراحت به آن اشاره مي‏شود (وقوع دو انفجار مهيب و عظيم در New City) همگان شگفت‏زده و نگران شدند؛ به نحوي كه رئيس‏جمهور نه چندان باهوش آمريكا، پس از وقوع اين حادثه به تبعيت از نوسترآداموس، ايران را هم يكي از «محورهاي شرارت» در جهان معرفي كرد و از اين طريق بر وحشت و ترس عميق هيأت حاكمه آمريكا از ايران (پرشيا) صحّه گذاشت.
ادامه نوشته

A Short Cute Story

Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
 
Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of
the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"

Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as
a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents
than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!
 
Moral:   Even If you have nothing, You can get
Anything. But your attitude should be positive
----------------------------------------------------------------------------------
 
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
 
پدر به نزد بیل گیتس می رود.
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل  بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
 
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
 
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
به همه چیز برسید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

زی ذی نامه

الهی! به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

 به آنانکه با امر (( روحی فداک ))

نشینند و سبزی نمایند پاک

 به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

 به آنانکه مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم میزنند

 به آن شیر مردان با پیشبند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

 به آنانکه در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

 به آنانکه بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

 به آنانکه با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام!

 به آنانکه دارند با افتخار

نشان ایزو...نه! (( زی ذی نه هزار ))

 به آنانکه دامن رفو میکنند

ز بعد رفویش اتو میکنند

 به آنانکه درگیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

 به آن قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی! به آه دل زن ذلیل

به اشک چشمان ممد سبیل(!)

 به تنهایی مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالشان شد بنفش

 که ما(آنها) را بر این عهد کن استوار!

از این زن ذلیلی مکن بر کنار!

 به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما(آنها) را خلاص!
 
 من شعر را بنا بر نظرم تصحیح کردم تو پرانتز قرمز نوشتم.

دژخیم بدکار از سرزمینم گم شو

پس از توهین به پیامبر که قلب صدها میلیون مسلمان را جریحه دار کرد، پس از دریده شدن حرمت حرمهای شریفه در سامرا، پس از قتل عام خاموش و هر روزه شیعیان در نجف، کربلا و بصره، پس از شکشته شدن غرور عربهای مسلمان با سکوت خفت بار سران و پادشاهان این کشورها در برابر جنایتهای هر روزه صهیونیست ها در لبنان، در زمانی که تنها کشور شیعه برای گرفتن حق قانونی خود در حال درست و پنجه نرم کردن با ابرقدرت دوران است، امروز ایستادگی شهدای حزب الله خون تازه در رگهای این ملت افسرده، خاموش، تو سری خور سرازیر کرد.

در جنگ نون و حلوا پخش نمی کنند، خانه ها خراب می شود، امکانات زیر بنایی یک کشور نابود می شود، وحشت از موشک و بمبارانهای هوایی تا سالها رویای شبانه کودکان را رها نمی کند (اینو مطمئنم چون با اینکه نزدیک ۲۰ سال از پایان جنگ خودمان می گذره هنوز بعضی شبها از هراس بمبارونهای هوایی از خواب شبانه می پرم، در پایان جنگ من کودکی ۷ یا ۸ ساله بودم، ۸ سال زندگی ام را با این وحشت گذروندم هنوز حداقل خودم تاثیرش رو در زندگی حس می کنم. پس جنگ همین چند ماه و چند سال نیست)، کودکان و مادران از هر دو کشور کشته می شوند، روحیه ها داغون میشود و  خیلی ها همه هست و نیست شان را از دست می دهند.

شاید کسی بگه حالا کی گفته حزب الله پیروز جنگ ۳۳ روزه است. اما در نظر من با توجه به نتایج جنگ شش روزه اعراب که ارتش اعراب (نه لبنان تنها، ارتش قویترین کشورهای عرب در کنار هم) در طی شش روز در هم شکسته شد و دو لشکر برجسته مصر در صحرای سینا از گرسنگی و تشنگی به درجه مرگ رسیدند و توسط ارتش اسرائیل محاصره شدند. (این ارزش تاریخی) و مقایسه حرفهای آمریکا و رفقا در ابتدای جنگ ۳۳ روزه که تنها راه پایان جنگ را خلع سلاح حزب الله اعلام کرد با اتفاقاتی که امروز در جریان است که نه تنها حزب الله خلع سلاح نشد بلکه شورای امنیت -که عکشون رو تو پست قبلی دیده میشود- تن به تبادل اسرا هم داد حزب الله پیروز این نبرد خونین است، یک دفاع مقدس.

سید رشید لبنان در سخنرانی اش خطاب به اسرائیلی ها گفت امروز فرزندان محمد، علی و حسین در مقابل شما هستند، یعنی ما مسلمان محمدی هستیم، شیعه علی هستیم و فرهنگ و ارزش قیام و شهادت حسینی را می شناسیم. زمانی که ملتی به کمال نترسیدن از مرگ برسند پیروزی برای آنهاست.

"فإِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ الغالِبُونَ"

آیا دنیای امروز غیر از این است؟

اگر جهان یک دهکده 100 نفره بود.....

اگر می شد جمعیت کره زمین را به جمعیت یک دهکده ۱۰۰ نفره تقلیل داد، با یکسان نگاه داشتن همه نسبتها و درصدها، حاصل، چیزی شبیه زیر می شد.
۵۷ آسیایی، ۲۱ اروپایی، ۱۴ آمریکایی (شمالی و جنوبی) و ۸ آفریقایی در این دهکده زندگی می کردند. از این عده ۵۲ تن زن و ۴۸ نفر مرد بودند. ۷۰ نفر از آنها غیر سفید پوست و ۳۰ نفر سفید پوست، ۷۰ تن غیر مسیحی و ۳۰ تن مسیحی بودند.
۶ نفر از این عده، ۵۹ درصد از کل ثروت جهان را در اختیار داشتند و هر ۶ نفر آمریکایی بودند. ۲۰ تن نیز ۸۰ درصد منابع انرژی موجود را مصرف می کردند و ۸۰ نفر هم پایین تر از سطح کنونی استاندارد مسکن زندگی می کردند. ۷۰ نفر قدرت خواندن نداشتند و ۵۰ نفر از سوءتغذیه رنج می بردند. یک نفر (آری، یک نفر) تحصیلات دانشگاهی داشت و یک نفر هم مالک یک دستگاه کامپیوتر بود. وقتی جهان را از یک چنین چشم انداز فشرده ای مورد توجه قرار دهیم، نیاز به دانستن و آموزش و تلاش برای تغییر اوضاع و برقراری عدالت پررنگ تر می شود.

مطلب زیر نیز جای تأمل دارد:

- اگر امروز با احساس تندرستی بیشتری از خواب بیدار شوید.... از میلیون ها نفری که تا پایان هفته نیز دوام نخواهند آورد سعادتمندترید.

- اگر هرگز، تنهایی زندان، زجر شکنجه، یا گرسنگی را تجربه نکرده اید از ۵۰۰ میلیون نفر در این دنیا پیش ترید.

- اگر بتوانید بدون ترس از ارعاب، دستگیری، شکنجه یا مرگ مراسم مذهبی خود را انجام دهید، از ۳ میلیارد نفر مردم این جهان خوشبخت ترید.

- اگر غذایی در یخچال، پوشاکی بر تن، سقفی بالای سر و جایی برای خوابیدن دارید... از ۷۵ درصد مردم جهان ثروتمندترید.

- اگر پدر و مادرتان هنوز در قید حیات هستند و با یکدیگر زندگی می کنند شما از نوادر روزگار می شوید.

- اگر می توانید این مطلب را بخوانید،  شما بیش از ۴ میلیارد نفری که در دنیا بی سواد هستند، خوشبخت هستید.

حالتون خوب شد؟حالا هی ناشکری کنید

چه سفری به قول شیرازی ها جاتون سبز

اگه یک روز تصمیم گرفتین راهی دیار فارس شین حتما وصیت نامه خودتونو بنویسین، من تا الان از سالای عمرم بیشتر این مسیر رو رفتم دیگه چم و خم راهو خوب می دونم اگه می خواین هوایی برین همراه شناسنامه، رضایت نامه والدین و اولیای دم رو هم هنگام خرید بلیط همراه داشته باشین که اساسا لازم است. مسلما هر کی سوار طیاره می شه باید پای لرزش و مرگش هم وایسه.

اما زمینی اگه می خواین عازم بشین حتما با همه آشنایان خداحافظی و حلال باشی بگیرن . یک وقت کسی رو فراموش نکنیدا. فرق نمی کنه با اتوبوس، سواری یا گاری میرین. هیش کیو دلخور نذارین. 

خدایش از اتوبان کاشون تا اصفهون صفا کنین سرعت ۱۶۰ قدم به قدم جریمه شین تو جاده هم همینطور که دارین شنا می کنین هی چرت بزنینو وسط جاده دریاچه ببینین. خدایش گله به گله (با ضمه خوانده شود) آدم سراب می بینه وسط چله تابستون آفتاب تو فرق ماشین، منظره کویر و برهوت همینطور آدم از صفا له له می زنه. تا اصفهون که اتوبانه سه لاینه، هلو.

اما هر چقدر که به شیراز نزدیک می شی اوضاع جاده خرابتر و خطر مرگ بیشتر می شه جاده باریک دو طرفه ترانزیتی دم غروب نور ماشینای روبرویی تو چشم. یکی یکی از تابلو پاسارگاد و تخت جمشید و نقش رستم و نقش رجب می گذری و از بین کوههای سنگی اطراف شیراز رد می شی. چه صفایی داره اگه دم غروب این تیکه رو طی کنین یک جور هیجان ترسناک همراه با زیبایی خاصی که فقط با غروب آفتاب نمایان می شه . احساس می کنی ارواح کوروش و داریوش و خشایارشا از جلوی چشمت رژه می رن.

تو مسیر که آدم به سمت جنوب حرکت می کنه واقعا قدر آب رو می فهمه و اینکه می گن آب آبادانیه واقعا هرجا که رودخونه یا یه چاله آب بود دورش درخت و سبزی به چشم می آمد تو اون کویر خشک این چشم اندازهای سبز و سایه های دل انگیز زیاد نیست.

بهتون توصیه می کنم اگه یک روز هوس شیراز زد بسرتون حتما طوری برنامه ریزی کنین که بعد از غروب آفتاب از دروازه قرآن رد شین یادمه تو سالای دور دور یک زمانی از زیر دروازه رد می شدیم و یک حال خوبی به آدم دست می داد ولی الان دیگه جاده رو انداختن کنار دروازه ، دروازه قرآن فقط نقش دکوری داره دیگه.

خلاصه آدم تا چشمش به دروازه می افته حالی به حالی می شه ، چشمش می بنده و از مرز می گذره.(در مورد دروازه قرآن : در پيشاني شمالي اين طاق اين آيه بر روي كاشي نوشته شده است، «ان هذاالقرآن يهدي للتي هي اقوم و يبشر المؤمنين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا" كبيرا"» در پيشاني جنوبي طاق (سمت شهر شيراز) اين آيه «قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذاالقرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيراً» به چشم مي خورد. در گوشه غربي طاق اين آيه نوشته شده: «انا نحن نزلناه الذكر» و ادامه اين آيه در قسمت شرقي طاق و روبروي همان كتيبه نوشته شده «و انا له لحافظون»)

تهرون شمال شیرازه پس طبیعتا ما وارد شمال شهر می شیم که از بهترین نقاط شهره . خداییش با غروب آفتاب این تیکه بهشته. یک طرف رو میگن کوهپایه یک طرف رو میگن دروازه یک خورده جلوترم که خواجو کرمانی و رستوران سنتی ، چراغونی چشم نواز . خلاصه حسابی دل فریبه

البته اگر روز وارد شیراز شین جز گرما چیزی نصیبتون نمی شه گفته باشم بعدا کسی شاکی نشه.

دعاي ورود به تونل رسالت

حتما همتون دیگه از افتتاح تونل رسالت باخبرید. احتمالا فیلم عروس كشون و نماز شکرخوندن رئیس جمهورو هم دیدین. اینقدر تونل تونل کردن که ما گفتیم اینا چه شق القمری کردند که گوش ملت کرکردن.
رفتیمو یک نقشه اوردیم با دادشیم و بابام کلی نقشه تهرونو بالا و پایین کردیم و بالاخره تونل یک بند و نیم انگشتی رسالت را تو نقشه پیدا کردیم . یک وقت فکر نکنین ما قدر این تونل رو نمی دونیما نه اتفاقا خوب می دونیم فقط تو کف ۹ سال مدت زمان بناش موندیم.
 البته هر كي که جاي دولتی کار می کنه دیگه می دونه برای خرید یک پرینتر و تغییر یک میز ممکنه یک صفحه A4 امضا لازم باشه. پس وای به تهیه بنا و عمله و کارشناس و طرح و نقشه و مصالح برای یک تونل.
در همین راستا برای اینکه ایشالله بی خطر از زیر پل رد شین دعای پیش از ورود انو از سایت بازتاب براتون نوشتم.

نحمدك الله بنعمت افتتاح هذه التونل و نشهد ان هذا الافتتاح بعد من تسعه سنين ، هو معجزة وقع بيد الابيضاء عبدك الكار درست المحمد الباقر القاليباف (دامة‌قاليه) من البلد المشهد المقدس. اللهم نريد ان لا ريز سقفه اقلا بعد ثلاثه سنين و نميل ان لا نقف في اوله و وسطه و آخره. اللهم اغفر ذنوبنا و ذنوب طراح هذه التونل. و بحق هذه، اللهم عجل في الاتمام البرج الميلاد فهو كما مثل الميخ في عين شهرنا و مثل السيخ في حلق شهرنا. آمين يا رب العالمين.

ترجمه: خداوندا، تو را حمد و سپاس مي‌گوييم به خاطر افتتاح اين تونل و شهادت مي‌دهيم كه اين گشايش بعد از نه سال، معجزه‌اي است كه به دستان سپيد بنده كاردرستي از بندگان تو، به نام محمدباقر قاليباف از اهالي طرقبه شهر مقدس مشهد انجام يافت. خدايا از تو مي‌خواهيم كه اين سقف دست كم تا سه سال نريزد و آرزومند آنيم كه نمانيم در اول و وسط و آخر آن. خداوندا، گناهان ما را بيامرز و گناهان كرباسچي را كه طراح اين كانال بود و تمام شهرداراني كه بعد از او آمدند و تمام عوامل و كارگران اين تونل را و به حق آن، در افتتاح برج ميلاد تعجيل فرما كه اين پروژه ناتمام مثل ميخي در چشم و سيخي در حلق شهر ما مانده است. آمين يا رب العالمين.

کنار آب رکن آباد

خوشا شیراز و وضع بی مثالش                                                           خداوندا نگه دار از زوالش
 
زرکن آباد ما صد لوحش الله                                                                 که عمر خضر می بخشد زلالش
 
میان جعفر آباد و مصلی                                                                    عبیر آمیز می آید شمالش
 
بشیراز آی و فیض روح قدسی                                                            بجوی از مردم صاحب کمالش
 
ما که دیگه رفتنی شدیم، خوبی و بدی دیدین ببخشین
به قول محمد ایشاءالله دستتون به ضریح برسه
یک هفته اینجا بی صاحابه راحت باشین

غیر از خدا هیچ کس تنها نبود

یکی بود، یکی نبود.
یک مرد بود، که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود. مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
 
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
 
خدا گفت : شما را دوست دارم. پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
 
مرد سرش را پایین آورد، مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.
زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
 
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود. زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت و مرد خندید.
خدا به زن گفت : به دستهای تو زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی.
 
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند.
خدا خوشحال بود.
 
یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند. اما پرنده نیامد.
پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید. کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد.
 
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود. فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.
 
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
 
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند. مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت. خاک خوش بو  شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد. زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
 
مرد زن را دید که می خندد. کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید و خندید. وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست.
 
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید، تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید، تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید، تا همیشه به یاد من باشد.
 
روزهای آفتابی و بارانی گذشت. زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
 
خدا هم چیز و همه جا را می دید.
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است، که خیش نشود. زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال
مهربانی می گردند و پرنده هایی که ..........
 
خدا خوشحال بود
چون دیگر،
 
 ----------------------------------------------------
غیر از او هیچ کس تنها نبود.
--------------------------------------------
با تشکر از سحر خانم

داداشی تولدت مبارک

روز تولدت وقتی که در انتظار دیدن یک خواهر کوچولو بودم. خداوند تو را به ما داد. آن روز ناراحت شدم گفتم من این داداشی را نمی خوام، شاید داشتن یک خواهر برای من که یکیشو داشتم و شیرینی اونو چشیده بودم خیلی بهتر از یک موجود عجیب و غریب بود که می گفتن داداشی تو اِ.

 

 امروز از اینکه من هم یک دونه از این موجودات عجیب و غریب دارم خوشحالم.

۵۰ تا ماچ این ور لپت و ۵۰ تا انور لپت

 

انشاءالله همیشه سالم و موفق باشی

 داداشی کوچولوی من تولدت مبارک

 

ماه رجب

يکبار ديگر ماه مبارک رجب آمد تا دلهاي مجذوب را به ميهماني شعبان ببرد.
هلال ماه رجب، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در كتاب زندگي مي گشايد كه از عطر دل انگيز نيايش سرشار است. پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با ديدن هلال ماه مبارك رجب، دست به دعا بر مي داشتند و پس از حمد و ثناي الهي، سي بار تكبير و لااله الا اللّه مي گفتند و مي فرمودند: ماه رجب، ماه استغفار براي امت من است. در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده مهربان است.

پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: رجب، «شهرالله الأصمّ» است; و بدان سبب آن را «اصمّ» ناميدند كه هيچ ماهى به پايه عظمت آن نمى رسد; مردم زمان جاهليت به رجب حرمت مى نهادند و آنگاه كه اسلام درخشيدن گرفت، بر حرمت آن افزود. بدانيد كه رجب، ماه خدا شعبان، ماه من و رمضان، ماه امت من است پس هركس يك روز از رجب را روزه بدارد، مستحقّ رضوان الهى گردد و روزه اش غضب الهى را خاموش كند و خداوند درى از درهاى جهنّم را بر او ببندد. اگر كسى به اندازه تمام زمين طلا انفاق كند، برتر از روزه يك روز آن نخواهد بود... هرگاه شب شود، دعايش مستجاب خواهد بود: يا در دنيابه او عطا خواهد شد و يا براى آخرت او ذخيره مى شود...

بارى در كرامت و فضيلت اين ماه، حضرت امام صادق(عليه السلام) نيز مى فرمايد: آن گاه كه قيامت برپا شود، منادى الهى فرياد زند: «أين الرجبيّون؟»; كجايند آنانكه ماه رجب را گرامى داشتند و از آن، بهره ها بردند؟ از آن انبوه جمعيت، گروهى برخيزند كه نور جمالشان محشر را روشن كند. بر سر آنان تاج هاى شاهى كه مرصّع به درّ و ياقوت است، قرار دارد و در طرف راست هرنفر از آنان هزار فرشته، در سمت چپ نيز هزار فرشته به او كرامت و تعظيم الهى را تبريك گويند. از جانب الهى ندا آيد: بندگانم، به عزت و جلالم سوگند، شما را جاى و مقام گرامى و عطاياى فراوان دهم و شما را در جايى جاى دهم كه از زير آن نهرها جارى است و شما در آن جاويد خواهيد بود زيرا شما داوطلبانه براى من در ماهى كه من بزرگش داشتم روزه گرفتيد. سپس، خطاب به فرشتگان فرمايد: فرشتگان من! بندگان را به بهشت داخل كنيد. در اينجا حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: اين پاداش، براى كسى است كه گرچه يك روز از اول يا وسط يا آخر ماه رجب را روزه بدارد.

يكى از كارهاى مهم و شايسته در ماه رجب، كمك به مستمندان است. امام صادق(عليه السلام) از پدران گراميش از امام على(عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:...هركس به خاطر خدا در ماه رجب صدقه بدهد، خداوند وى را آنچنان اكرام فرمايد كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بر قلب انسانى خطور كرده باشد.

در بيان فضيلت ماه رجب، به همين چند حديث شريف بسنده مى كنيم و مى گوييم: اگر هيچ حادثه اى در ماه رجب رخ نمى داد، باز هم رجب ارزش خاص و ويژگى استثنائى خود را داشت; ليكن حوادثى در آن به وقوع پيوسته است كه مهمترین آن، در روز بیست و هفتم این ماه است؛ چرا كه آخرين پيامبر برگزيده الهى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) در اين روز از جانب خداى متعال مأمور هدايت مردم و ابلاغ هدايت و رسالت الهى گرديد.

نکته بسیار مهم : مومنین و مومنات از همگی التماس دعا، انشاءالله حاجات همگی روا. من که توفیق روزه داری ندارم (از بس روزا بلنده منم که تا حوصلم سر میره می پرم سر یخچال ..). بچه ها وای بحالتون روزه بگیرید و منو دعا نکنید

انقدر از این «أين الرجبيّون؟» خوشم می آد، بی خودیا برای همین قرمزش کردم نما داشته باشه .

یا علی

تقدیمی به سمیر خانم

فکر کنم درد همه گیری هم هست

(کاریکاتورش را من نکشیدما)

از زاویه دید ما

قسم بر مسجدالاقصاء که ما تنهای تنهاییم

آنقدر تصاویر وحشتناک بود که حتی دلم نیامد یکی از آنها را توی این پست بگذارم.  می گن حتی یک بانویی تو بلاد کفر بر علیه این عدالت بی پایان ندایی سرداده اما حیف که سران کشورهای عربی از زنهای گوشه حرمسراهاشونم کمترن.

خانم «آدا آهاروني» شاعره اسرائيلي ساكن حيفا، تنها يكي از اين افراد است كه اين بيزاري را با اشعار خود منعكس كرده است.برخي از اين اشعار الهام گرفته از نامه‌هاي سربازان اسرائيلي در لبنان است.

قطعات زير، ترجمه‌ شماري از اشعار «آهاروني» است كه به نقل از وبلاگ نقطه ته خط مي‌آيد:

*جهنم جنگ‌زده The Hell With War

آنان آتش‌بس اعلام كردند
ولي ما به بمباران ادامه داديم
فرودگاه بيروت
و خيابان‌ها و خانه‌ها
ما را چه شده است؟

من از كشتن بيزارم،
از نابودي متنفرم
جنگ مخوف و رقت‌انگيز!
چرا ما بايد به آنها اجازه دهيم
وادارمان كنند اينجا باشيم؟
به چه دليل؟

و چه گاه پايان خواهد يافت
اين جهنم جنگ‌زده؟

* آقاي نخست‌وزير، اين كابوس كي به پايان مي‌رسد؟
?Mr. Prime Minister When Will The Nightmare End

آقاي نخست‌وزير، اين كابوس كي به پايان مي‌رسد؟
- چه بدبختي بزرگي!
مي‌خواهم به خانه بازگردم
- به جاي گرماي خانه
رنج سرما در استخوان‌هاي يخ زده‌ام جاري است
در حالي كه شوك وحشتناك مردي را مي‌نگرم
كه جسد همسر مرده‌اش را
زير آوارهاي خانه‌اش يافته است.
ما از كابوس بازگشتيم
همراه با وحشت در قلب‌هايمان
و التماس در چشمان‌مان
آقاي نخست‌وزير! ما زاده شده‌ايم
براي آفريدن، براي شادي و زندگي
نه براي ويراني
آقاي نخست‌وزير!
لطفا اين كابوس را
كه واقعاً مي‌كشد نه تنها در خيال
پايان بده

 * امنيت يك دوقلوي سيامي است Safety Is A Siamese Twin

براي امنيت خود
دندان‌هاي آنان را مي‌شكنيم
براي امنيت خود
صدها تن بمب را
بر سر آنان و امنيت‌شان فرو مي‌ريزيم
به باغ‌هاي آنان
و بر تاكستان‌هاي آنان
به خانه‌هاي آنان و بر غرور آنان
تمام اينها فقط براي امنيت خودمان
ولي امنيت ما در كجاست؟
امنيت آنان چه مي‌شود!؟
واقعيت اين است، امنيت ما و آنان
دوقلوهاي به هم چسبيده سيامي هستند
نمي‌توان بدون آسيب به يكي، به ديگري آسيب برسانيد

 * دروغي كه منفجر شد The Lie That Exploded

آن شب كه دروغ بزرگ
در قلب و ذهن من منفجر شد
تمام اعضاي بدن و آرمان‌هايم
از هم پاشيد
آن دروغ بزرگ كه خشونت مي‌تواند جدال‌ها را متوقف كند
در اعماق قلب من
همراه بمب‌ها منفجر شد
و در آن شب انفجار
روياهايم همراه دروغ منفجر شد

 * وقتي كه به خانه بازگرديم When We Will Go Back Home

وقتي كه به خانه بازگرديم
آنها بيش از اين سر ما را كلاه نخواهند گذاشت
وقتي كه به خانه بازگرديم
به آنها نشان خواهيم داد كه صلح چيست
وقتي كه به خانه بازگشتيم
كودكان و همسران‌ شادمان را در آغوش خواهيم گرفت
و تلاش خواهيم كرد كه غصه‌ها را فراموش كنيم
در چشم همسران و كودكان آنان
سعي خواهيم كرد، به دشواري سعي خواهيم كرد
اما مي‌دانم كه ما هرگز
فراموش نخواهيم كرد

* ترس از يك پشه Fear From A Mosquito

ما مجبوريم كه پليس باشيم
در جامعه‌اي كه از ما متنفرند
اختلافاتي بين مسلمانان، مسيحيان و دروزي‌ها وجود دارد
تضادهاي پيچيده و خارمانند
اما هنوز آنان بر يك چيز توافق دارند:
آنان همگي از ما متنفرند!
ما به يك باتلاق وارد شده‌ايم
مايي كه در حال غرق شدنيم
آه خداي من! چه آشفتگي‌اي!
و در پايان
ما تنها يك پشه يافتيم
اما نيش آن كشنده است
ما نمي‌بايست اينجا باشيم
آه خداي من! چه آشفتگي‌اي!
اي چهار مادر مقدس، لطفاً ما را نجات دهيد.

* لبنان را در صلح رها كردن Leaving Lebanon In Peace

هنگامي كه پسران سرباز در سرزمين لبنان بودند
بگذاريد كه سربازان بروند
آنها آن قدر رنج كشيده‌اند كه تحمل ندارند
بگذاريد كه سربازان بروند
برخيزيد مادران، پسران خود را آزاد كنيد
رِوكا، سارا، لياه، راشل
بگذاريد پسران‌مان بروند!
سربازاني كه زير درختان سرو هستند
نداي چهار مادر مقدس را در شادي شنيدند كه:
لبنان را ترك كنيد، لبنان را ترك كنيد
لبنان را در صلح رها كنيد
آنان اين آواز را با شادي خواندند و خنديدند
سربازان به خانه برويد
به خانه، به سرزمين اسرائيل برگرديد
و اينجا را ترك كنيد، ترك كنيد.

نکته : درسته که ما با تمام چیزایی که این خانوم گفته موافق نیستیم اما تا همین جا هم می شود عمق فاجعه را فهمید.

 البته تنها یک چیز از دست ما بر می آد ، یک زمانی یک سخنرانی از استاد مطهری در مورد فلسطین این تلویزیون پخش می کرد که آدم را واقعا به فکر فرو می برد یک قسمتش هم در مورد کمکهای مالی یهودیها به اسرائیل بود با آن صدای پر ابهت شهید مطهری خداییش آدم غیرتی می شد . شاید ما در عقاید دینی و منش اسلامی با هم همداستان نباشیم اما باور کنیم امروز دیگر باید به حکم وجدان انسانی خود وارد عمل شویم و تنها کمکی که از دست ما بر می آد کمک مالیه. شاید بعضی ها بگن مشکلات با پول حل نمی شه ولی من میگم پول حلال مشکلاته. خدا با ماست انشاءالله

یا علی

ده نکته یک جایی خوندم

۱- افراد زیادی هستند که تو را دوست دارند، اما نمی دانند احساسشان را چگونه نشان دهند.

۲- بلوغ و پختگی به تجربیات و درس هایی که آموخته ای بستگی دارد، نه به تعداد جشن تولدی که برگزار کرده ای.

۳- فقط کافی نیست که اطرافیان تو را ببخشند، گاهی اوقات هم باید یاد بگیری که خودت را ببخشی.

۴- شرایط زندگی ما ممکن است بر آنچه که هستیم تاثیر گذاشته باشد، اما برای آنچه که می خواهیم بشویم خودمان مسئول هستیم.

۵- فقط به این دلیل که دو نفر با یکدیگر اختلاف دارند، به این معنا نیست که آنها یکدیگر را دوست ندارند و فقط به این دلیل که با یکدیگر اختلاف ندارند به این معنا نیست که یکدیگر را دوست دارند.

۶- آنچه که در زندگی ات داری مهم نیست ، بلکه آنجه که در زندگی ات اهمیت دارد ، مهم است.

۷- ما مجبور نیستیم دوستان خود را تغییر دهیم اگر درک کنیم که آن ها خودشان تغییر می کنند.

۸- سال ها طول می کشد که اساس یک اعتماد ساخته شود ،ولی برای ویران کردن آن اعتماد، فقط چند ثانیه کافی است.

۹- زندگی تو می تواند در ظرف چند ساعت با کمک افرادی که هرگز تو را نمی شناسند، تغییر کند.

۱۰- دو انسان می توانند به یک چیز مشابه نگاه کنند و چیزی کاملا متفاوت را مشاهده کنند.

افراد را شناسایی کنید و به عنوان جایزه (زهره تو بگو جایزه چی بدیم)

راهنمایی : اینها سه تفنگ دار هستند البته یکیشون نیست که بشن ۴ تا.

باید مکان را هم تشخیص دهید

زهره یادت هست؟!!

زهره یادت هست، یک روز دفتر شعرام اوردم دانشگاه کلی با هم وقت گذاشتیم دورش کردیم شاید هیچ وقت ذوق شعر و شاعری نداشتم حتی نوشتن هم(ولی حداقل جز دوستارای شعر که هستم). دو هفته پیش تلویزیون یک تئاتری گذاشته بود اسمش یادم نیست جمعه بعد از ظهر می داد داستان یک دکتر مبارز و دخترش و یک عشق کهنه بود انتهاش هم یک شعر قشنگ برای تیتراژ آخرش می خوند .

کی رفته ای ز دل که تمنا کــنم ترا ؟

                            کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا ؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

                                پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

                                   با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد

                             تا من بیک مشاهده شیدا کنم ترا

بالای خود در آینه چشم من ببین

                             تا با خــــــــــبر زعالـم بالا کنم ترا

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

                           تا قبله گاه مومن و تـــرسا کنم ترا

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

                           خــورشید کعبه ماه کلیسا کنم ترا

گر افتد آن دو زلف چلیپا بچنگ من

                            چندین هزار سلسله در پا کنم ترا

طوبی و سدره گر بقیامت بمن دهند

                             یکـــــجا فدای قامت رعنا کنم ترا

زیبا شود بکار گه عشق کار من

                             هــــر گه نظر بصورت زیبا کنم ترا

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

                           ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

با خیل غمزه گر بوثاقم گذر کنی

                                میر سپاه شاه صف آرا کنم ترا 

خیلی قشنگ است مگه نه ؟