سحر از راه می آید
به پایان برده است اینک
نشسته روی سنگی گرم و در فکر جهانی
سرد و تاریک است
و زیر پای او دنیا لجن آلود و ناپاک
شط نور نگاهش می رود تا دورهای دور
و می ریزد به روی روم و ایران و حجاز و شام و می بیند که مردم
زیر رنجهای کهنه تاریخ می سوزند و می سازند
و می بیند که قیصرها و کسرا ها
هنوز از باده قدرت چنان مستند
که سر از پا نمی دانند
و زالویی بزرگ اند و زخون خلق می نوشند.......
کسی هم نیست تا با شعله ایمان
بسوزد هیمه اندامهاشان را.........
«محمد» غرق در اندیشه فردای این خلق است
که ناگه
نوری از آن اوج
فرو می ریزد اندر کوه و روشن می شود غار حرا یک دم
ندا در می رسد:
« برخیز!
چون رود از کوه جاری شو
بشوی این چرکهای کفر را
از سینه مردم»
«محمد» روح پاک و عاصی تاریخ
«محمد» پاسدار گوهر ایمان
«محمد» پیشوای راه آزادی
به دوشش بار سنگین رسالت
از بلند کوه
می آید
که تا دروازه های فتح را
- تا جاویدان جاوید -
بگشاید
و فریاد بلندش را
به زیر سقف تاریک زمان خویش، بردارد
که :« ای دژخیمان های سلطه گر
ای حاکمان عاری از حکمت
که با شمشیرهاتان حکم می رانید
و جز در فکر عیش و نوش و قتل و غارت و دزدی نمی باشید
و در سرتاسر تاریخ
همیشه نامتان با ننگ همراه است
سپیده، می دمد اینک
سحر، از راه می آید
و خورشید عدالت
می دمد از خاوران عشق
و دیگر شامهای تیره می میرد
شما خفاش مردان نیز می میرید.»
به نام چاشني بخش زبانها