طعم شیرین مهمان نوازی
حتما شنيده ايد كه مي گويند ايرانيان مردمان مهمان نوازي هستند، آيا اين حرف را باور داريد؟ شايد آري! شايد هم مهمان نوازي ايرانيان در اين ديار بي كسي، همين تهران خودمان را مي گويم و به تبع آن ديگر كلان شهرها، ديگر معنايي نداشته باشد. آري مي دانم كه هنوز سور و ساط ميهمانيهاي آن چناني براي دوستان و خويشان پابرجاست، اما حاضريد به مرام مألوف نيكان خوشنام مان غريبي در راه مانده را بي هيچ سبقه آشنايي شبي در منزل و مأواي خود جاي دهيد؟
نه! هنوز روزگار اينقدرها هم بي مروت نشده و هستند آدميان نيك سيرتي كه هنوز مرام ايراني را آبروداري كنند، مي شناسم كسي را كه درب خانه اش هميشه باز است، اين باز بودن درب نه به اصطلاح كه به واقع اين چنين است، همه در خانه او جاي دارند، خودم داستان كسي را شنيد كه بدون هيچ سابقه دوستي از دست قوم و قبيله متعصب خود به خانه او پناهنده شد، با تمام خطرات موجود مهمان را ميزباني نيكو شد تا رسم آشتي بجا آمد و اوضاع بر وفق مراد طرفين چرخيد. اما آنچه براي خودمان اتفاق افتاد را هيچگاه فراموش نمي كنم، هنگامي كه به خاطر كمبود وقت، شبانه مسير بازگشت را به سمت شيراز در پيش گرفته بوديم و توي گردنه كازرون باران سيلآسا و تاريكي شب زمين گيرمان كرده بود، لاجرم مسير را لاك پشت وار طي كرديم تا وارد شهر قائميه شديم، دنبال مكاني مي گشتيم كه نمازي بخوانيم و استراحتي كنيم، تنها فكر در آن شهر كوچك پيدا كردن مسجدي بود، در كوچههای تاريكي كه هنوز رنگ آسفالت نديده بودند پيچيديم، درب خانهاي را زديم تا راه را سوال كنيم كه ديديم درهاي خانه چهارطاق باز شد، اصرار اصرار كه ماشينها را بياوريد تو، به عادت بدبينانه خودمان ترسيدم كه اينها چه در سر دارند كه اين گونه اصرار بر پذيرايي دارند، اما دل به دريا زديم، هر چند كه به بهانه اينكه گروهي از همسفران جلوتر رفته اند ماشينها را همان بيرون گذاشتيم. حياطي بزرگ كه انگار چند خانه وار در آن زندگي مي كردند، تعداد زيادي آدم، همه با روي گشاده، گويي از قبل منتظر ما بودن! به داخل راهنماييمان كردند، نمازمان را خوانديم، مي خواستيم ديگر برويم، اما آنها راضي نمي شدند كلي از ما پذيرايي كردند و رسم پذيرايي نوروزي بجا آوردند، گفتند چند روزي همين جا بمانيد، با هم مي رويم سيزده بدر(!) و ما همچنان تو كف غريبهنوازي آنها مانده بوديم، هر چند ما بعد از ساعتي برخلاف ميل ميزبان و به بهانه ياران جلو رفته خانه آنها را ترك كرديم، اما به واقع طعم شيرين چهرههاي مهربان آنها را هيچگاه فراموش نمي كنم.
نه! هنوز روزگار اينقدرها هم بي مروت نشده و هستند آدميان نيك سيرتي كه هنوز مرام ايراني را آبروداري كنند، مي شناسم كسي را كه درب خانه اش هميشه باز است، اين باز بودن درب نه به اصطلاح كه به واقع اين چنين است، همه در خانه او جاي دارند، خودم داستان كسي را شنيد كه بدون هيچ سابقه دوستي از دست قوم و قبيله متعصب خود به خانه او پناهنده شد، با تمام خطرات موجود مهمان را ميزباني نيكو شد تا رسم آشتي بجا آمد و اوضاع بر وفق مراد طرفين چرخيد. اما آنچه براي خودمان اتفاق افتاد را هيچگاه فراموش نمي كنم، هنگامي كه به خاطر كمبود وقت، شبانه مسير بازگشت را به سمت شيراز در پيش گرفته بوديم و توي گردنه كازرون باران سيلآسا و تاريكي شب زمين گيرمان كرده بود، لاجرم مسير را لاك پشت وار طي كرديم تا وارد شهر قائميه شديم، دنبال مكاني مي گشتيم كه نمازي بخوانيم و استراحتي كنيم، تنها فكر در آن شهر كوچك پيدا كردن مسجدي بود، در كوچههای تاريكي كه هنوز رنگ آسفالت نديده بودند پيچيديم، درب خانهاي را زديم تا راه را سوال كنيم كه ديديم درهاي خانه چهارطاق باز شد، اصرار اصرار كه ماشينها را بياوريد تو، به عادت بدبينانه خودمان ترسيدم كه اينها چه در سر دارند كه اين گونه اصرار بر پذيرايي دارند، اما دل به دريا زديم، هر چند كه به بهانه اينكه گروهي از همسفران جلوتر رفته اند ماشينها را همان بيرون گذاشتيم. حياطي بزرگ كه انگار چند خانه وار در آن زندگي مي كردند، تعداد زيادي آدم، همه با روي گشاده، گويي از قبل منتظر ما بودن! به داخل راهنماييمان كردند، نمازمان را خوانديم، مي خواستيم ديگر برويم، اما آنها راضي نمي شدند كلي از ما پذيرايي كردند و رسم پذيرايي نوروزي بجا آوردند، گفتند چند روزي همين جا بمانيد، با هم مي رويم سيزده بدر(!) و ما همچنان تو كف غريبهنوازي آنها مانده بوديم، هر چند ما بعد از ساعتي برخلاف ميل ميزبان و به بهانه ياران جلو رفته خانه آنها را ترك كرديم، اما به واقع طعم شيرين چهرههاي مهربان آنها را هيچگاه فراموش نمي كنم.
+ نوشته شده در دوازدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط داروغه
|
به نام چاشني بخش زبانها