اگه هنوز داستان براتون ابهام داره پیشنهاد میکنم حتما مقاله زیر رو بخونین. من خودم که خیلی کیف کردم. مثل یه معما می موند که حل شد.
--------
اگر در ابیات و معانی نهفته در پشت ابیات این حكایت دقت و تأمل كنیم، درخواهیم یافت كه عطار بهعنوان گویندهای ژرفنگر و مسلط به موضوع، از توصیف اینگونه شیخ صنعان با این همه اصرار و تكرار در بیان كمالات و مقامات و كرامات او و بهخصوص اینكه صاحب چهارصد مرید صاحب كمال است و قبله و پیشوا و صاحب شهرت و مورد نظر مردم، باید منظوری داشته باشد و آن بدون شك پنهانترین و خطرناكترین صورت یعنی حضور نفس و منیت و حب نفس است در پی انبارهای انباشته ثواب كه او را قبله، بت و مقتدای دیگران كرده است.
اما شیخ صنعان از آنجا كه سالكی است آگاه، سالها در شناخت نفس، حیلههای آن و خنثی كردن رنگ مهر باطل نفس گام زده است و شاید از آنجا كه خداوند به او رحمت آورده است، خوابی میبیند:
كز حرم در رومش افتادی مقام/سجده میكردی بتی را والسلام
شیخ در درون خود دچار درگیری و بحران است، بحرانی كه سرانجام در یك خواب، پاسخ و راهحل به شیخ پیشنهاد می شود. پس باید گفت شخصیت شیخ هنوز به كمال لازم نرسیده است و برعكس آنچه انتظار میرود در زیر بار سنگین ثواب، از بلوغ و رهایی بازمانده است و اكنون خواب او برای نجاتش اشاره به روم دارد و ماجراهایی كه شیخ باید پشت سر بگذارد. ناخودآگاه شیخ صنعان بهسمتی كه در آن، همه ظواهر و ریشههای منیت او باید بسوزند و از بین بروند، هدایت میشود.
از كهن الگوهای اساسی كه کارل گوستاو یونگ از آنها سخن گفته است، آنیما و آنیموس است. آنیما تجلی روان زنانه در مرد است یا بهتر است بگوییم جنبه زنانگی شخصیت مرد را شامل میشود. بنا به كشف یونگ، هر مردی در درون خود، تصویری از زنانگی را همراه دارد كه این تصویر در خوابهای او بهصورت زنی ظاهر میشود. پس آنیما از ابتداییترین و نازلترین مراتب روح و روان است كه انسان در سیر درونی خود با آن برخورد میكند. یونگ میگوید آنیما میتواند چهره منفی و مثبت داشته باشد و معتقد است اگر مردی با آنیمای خود به هماهنگی و تفاهم برسد، آنیما در شكل مثبت آن ظاهر میشود و مرد را به سوی مراحل عالیتر وجودش راهنمایی میكند و این رشد و بلوغ شخصیت تا آنجا ادامه پیدا میكند كه آنیما جای خود را به مرد مقدس در درون مرد میدهد. به این ترتیب، دیگر اثری از آنیما باقی نمیماند و شخص در مراحل بالای وجود، تصویر مردی مقدس و پیری راهگشا را در خوابهای خود مشاهده میكند.
این كه انسان در مراحل ابتدایی سیروسلوك با تصویر اولیه نفس به شكل زنی برخورد میكند، امری است كه عرفای ما در قصههایشان به آن پرداختهاند.
اكنون شیخ صنعان به زن درون خود رسیده است و باید دید این زن چه ویژگیهایی دارد؟
دختر ترسای روحانی صفت/در ره روحاللهش صد معرفت
اكنون كه دختر مسیحی، صفات روحانی دارد، به تعبیر بهتر، باید گفت آنیمای مثبت است و شیخ را باید در مسیر رسیدن به شخصیت حقیقی و درست و متعالی، كمك و راهنمایی كند.
در اینجا علاقه به دختر كه در باطن میتواند علاقه سفر به خویشتن و یافتن و دیدار چهره واقعی خویشتن باشد، شیخ را از دنیای عافیت یا همان دنیای خودآگاهی و سنجیدن سود و زیانها و انتخاب سودهای دنیایی درمیآورد و به دست دنیای رسوایی یعنی دنیای خطر كردن كه همان دنیای ناخودآگاهی است، می سپارد.
مریدان كه هنوز در دنیای سود و زیانهای هوشیاری قرار دارند و میتوانند كششها و نمایندگان دنیای خودآگاهی و همان شخصیت ظاهری شیخ باشند، نصیحتها و پندها میكنند؛ اما سودی نمیبخشد.
این عشق، اول بیخویشتنی است و شیخ، خود، بهخوبی میداند وارد چه فضایی شده است، فضایی كه شاید سالها در حجها و نماز و روزههای پیدرپیاش بهدنبال آن بوده است و طبیعی است كه با پند و اندرز چند مرید یا بهتر بگویم، با كنش و جاذبه و اصطكاك عاقلانه برخاسته از چند نیروی مربوط به دنیای هوشیاری و خودآگاه، بههمین راحتی، دست از آن برندارد.
و این آغاز مرحلهای بود كه ریاضتهای آگاهانه و مقام و منزلت دنیاییآور شیخ كه نتیجهای جز فربه كردن نفس نداشتهاند، نسبت به آن چون كفی از دریایی موج آشوب بوده است و شیخ خود بیش از هر كس فرق این دو را حس میكند .
اینك نصیحت یاران و مریدان دیدنی و شنیدنی است. عدهای میگویند غسل كن، عدهای میگویند تسبیح بگو، عدهای به توبه، عدهای به نماز، عدهای به سجده، عدهای به ندامت و جالبتر اینكه بعضی از آنها به ترساندن شیخ از اظهارنظر دیگران و به اصطلاح هراس از رسوایی و مقبول خاص و عام نشدن و عدهای به رنجش یاران قدیم اشاره میكنند. عدهای نیز او را به سازش و همرنگی با دوستان ـ دوستان بیخبر همرنگ شخصیت قبلی شیخ ـ دعوت میكنند و اینكه با هم دوباره به كعبه برگردند و زندگی سالم و بیخطر با حسابهای معتبر پسانداز ثواب در بانكهای آسمانی و زمینی داشته باشند. اما شیخ كه تازه لذت رها شدن از زیربار آن همه ثواب كمرشكن و القاب و زرق و برقهای مقدسمآبانه و چشمخیرهكن را میچشد، هیچكدام از آن دعوتها را كه همگی ریشه در خودآگاه و دنیای حقیر سود و زیانهاست نمیپذیرد. او در جواب دعوتكنندگان به توبه میگوید:
گفت كردم توبه از ناموس و حال/تا رهم از شیخی و از و از قیل و قال
و این درست همان چیزی است كه بسیاری از شیخهای بزرگ و اسم و رسمدار از فهم آن عاجزند و حقیرتر از آنند كه به چنین معانی پی ببرند. آنها باید سالها پای درس اساتیدی چون عطار كه بازتاب عجیب سخنانش را در سخنان حضرت امام میبینیم، بنشینند تا شاید توفیق الهی، عزت و افتخار دنیایی را در پیش چشمشان خوار بكند و پنجرههای دلشان را بهسوی عزت و افتخاری دیگرگونه باز كند.
شیخ در جواب كسی كه او را به سجده فرا میخواند، میگوید:
گفت اگر بت روی من آنجاستی/سجده پیش روی او زیباستی...
انصافاً سجدههای ما در باطن برای كی و چیست؟ و سجدهای كه مریدان و دلنگرانهای شكست و پیروزی در دنیا برای آن او را فرا میخواندند، چگونه سجدههایی بود؟ اجازه بدهید ماجرا را با آوردن یك بند از سخنان حضرت امام(ره) بگویم.
«... ای بدبخت بی اطلاع از دل محبین و آتش قلب آنها، ای بینوای غافل از سوز مخلصین و نور اعمال آنها، تو گمان كردی آنها هم اعمالشان مثل من و توست! تو خیال میكنی كه امتیاز نماز حضرت امیرالمؤمین علیهالسلام با ما این است كه مدّ «والاالضالین» را طولانیتر میكند؟ یا قرائتش صحیحتر است؟ یا طول سیودو ركوع و اذكار و اورادش بیشتر است؟ یا امتیاز آن بزرگوار به این است كه شبی چندصد ركعت نماز میخواند؟ یا مناجات سیدالساجدین علیهالسلام هم مثل مناجات من و تو است؟ او هم برای حورالعین و گلابی و انار اینقدر ناله و سوز و گداز داشت؟ ... به خودشان قسم... حال قلب آنها را جز خود آنها نمیداند كسی.»
شیخ میماند و با اصرار و سوزوگداز خود، توجه دختر را جلب میكند:
... چند نالم بر درت، در باز كن/یكدمم با خویشتن دمساز كن
دختر انكار میكند و شیخ اصرار و سرانجام، پاسخ دختر كه آغاز زلزلههای تكاندهنده و ویرانكننده زواید روح شیخ است:
... گفت دختر گر در این كاری درست/دست باید پاكت از اسلام شست
هر كه او همرنگ یار خویش نیست/عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست..
ابیات به اندازه كافی روشن است و من فقط یك كلمه از آن را توضیح خواهم داد. به استناد آیه شریفه كه میفرماید: «قالت الاعرابُ آمنا...» و خداوند میفرماید نه خیر؛ بهتر است بگویید اسلام آوردیم و نه ایمان چرا كه اسلام آوردن به ذهن و شعور و خودآگاهی و زبان برمیگردد و این از عهده هر كس و هر سطح كمعمقی برمیآید اما ایمان به دل و به دنیای ملكوت آدمی برمیگردد و هنوز ایمان در دل شما راه نیافته است.
پس از آن، دختر، شیخ را در چهار كارِ سجده پیش بت، سوختن مصحف، نوشیدن خمر و خوكبانی مخیر میكند.
شیخ نوشیدن خمر را برمیگزیند و خَمر مینوشد كه منظور از آن، رسیدن به مستی و ناهوشیاری است. او مست میشود و این آغاز پاكشدن از زوایدی است كه بر روح او سنگینی میكند و او را از پرواز به حضور سیمرغ باز میدارد:
... خمر هر معنی كه بودش از نخست/پاك از لوح ضمیر او بشست
و این آغاز پیش رفتن شیخ از تعینها، شكلها و رنگها به سمت بی شكلی و بیرنگی است تا آنجا كه در باطن او عشق میماند.
مدتها میگذرد و شیخ تقاضای وصال میكند:
چون بنای وصل تو بر اصل بود/هرچه كردم بر امید وصل بود
این یعنی اینكه شیخ هنوز در خودآگاهی به سر میبرد. او هنوز از ظلمات ناخودآگاه نگذشته است و در آن سوی ناخودآگاه بهمعنای عظیم عدم و فنای خویشتن دست نیافته است.
و دختر كه آنیمای مثبت اوست و موظف است او را در مسیر دست یافتن به آفتاب درخشان درونیاش و رساندن او به تصویر حقیقیاش كه روزی به نزول در اعماق هستی او نصب شده است، یاری كند. پاسخ او به تقاضای وصال شیخ، فوقالعاده دردمندانه و تكاندهنده است. او میگوید از این تقاضایت برمیآید كه درخور نیستی، سیمی بستان و برو!
و چه عذابی دردناكتر از این كه تمامی زحمات آدمی را بعد از مدتها، به سیمی بستانند و رهایش سازند. اما شیخ، توفیق سفر به دیار روم را كه در ادبیات فارسی، سمبل سرزمین سفیدیها و زیبارویان سپیدپوست است و میتواند در اینجا سفر به روشناهای آنسوی سایههای درونی آدمی باشد، بههمین راحتی بهدست نیاورده است كه به سیمی بفروشد و برگردد. شیخ دوباره اصرار میكند و دختر وقتی عزم او را راسخ میبیند دلش به حال او میسوزد و آخرین شرطش را برای وصال پیشنهاد میكند: خوكبانی.
شیخ باید یكسال، همۀ خوكهای(تصویری از شهوت) دختر را كه همان نفس خود شیخ است بچراند و مواظبت كند. در واقع فرصتی برای نگریستن به خود و یافتن خوكها و سگهای( نماد خشم) درونیاش را بدست می آورد.
دوستان و مریدان شیخ كه خود شیخهای همیشه وضودار، ریشدراز، تسبیح به دست و تسبیحگویان بزرگواریاند و طاقت دیدن صحنههایی از این دست را كه در زلزلهای آرام و ریز و پیدرپی، هستی منحوس نفس بزرگوار را از هم میپاشد، ندارند، شیخ را ترك میگویند و بهسوی كعبه برمیگردند.
مریدان برمیگردند و به مریدی خاص از شیخ برمیخورند، مریدی كه ظاهراً به وادیهای درون آشناست. او آنها را به باد ملامت میگیرد كه باید در چنین لحظات بحرانی، به یاری شیخ بشتابیم نه اینكه او را تنها بگذاریم. یاری آنها چلهنشینی است و دعا برای نجات شیخ ـ كه این خود جای تأمل و دقت دارد ـ سرانجام، همان مرید خاص، پیامبر را به خواب میبیند و جمله زیبای پیامبر:
در میان شیخ و حق از دیرگاه/بود گردی و غباری بس سیاه
این غبار از راه او برداشتیم/در میان ظلمتش نگذاشتیم...
گفتیم كه یونگ میگوید وقتی مردی در فرآیند فردیت و تكامل در برخورد با آنیما به هماهنگی و تفاهم میرسد، در ادامه راه، دیگر در خوابهای او تصویر زن دیده نمیشود بلكه تصویر پیر مقدس یا مرادی راهنما مشاهده میشود.
سخن یونگ با توجه به فرهنگ متعالی عرفانی خودمان، میتواند به این معنا باشد كه شخص در ادامه سفر به خویشتن در هماهنگی كامل خود با نفس، بعد از سپری كردن راه دشوار پاكسازی درون خود و پاك كردن طویلهای كه سالها خوكها و گوسفندان و گاوها و سگها در آن آرمیدهاند، با شكستن تعینهای سطحی، یكی پس از دیگری به شكلهای عمیقتر وجود دست مییابد و سرانجام در ادامه مسیر، به آن تصویر حقیقی خود و به آن انسان بزرگ اعماقش دست مییابد و به این ترتیب همان دختر یا نفس كه در تعین سطحی و نازل انسان وجود داشت، در ادامه سفر، تبدیل به منِ عمیقتر آدمی میشود و در خوابهای او، آن منِ عمیق به شكل مردی الهی و مقدس خود را مینمایاند و دیگر از دختر خبری نیست و در واقع، آن شكل دخترانه وجود، دیگر وجود ندارد تا دوباره در خواب دیده شود.
همین معنا در داستان شیخ صنعان به شكل پیامبر مطرح میشود و این شگفتانگیز نیست چرا كه اگر صادر را از حضرت احدیت، همان حقیقت محمدی بدانیم و معبر خلقت و تجلی از همین حقیقت محمدی گذشته باشد و ولایت آن حقیقت سرمدی، نزول حقیقت آدمی را بر روی زمین، در اعماق تن و اسفلسافلین سرپرستی كرده باشد، طبیعی است تصویر آن حقیقتی كه در آدمی دمیده شده است، به شكل هیئت فیزیكی حضرت پیامبر و ائمه معصومین كه با آن حضرت از نور واحدهاند، ثبت شده باشد.
و سالك در ادامه مسیر خود وقتی به خویشتن خویش میرسد آن را آینهای از آن حقیقت متعالی بیرونی مییابد همچنانكه سیمرغ در آینه وجودِ سیمرغ باز میتابد.
جالب این است كه مریدان وقتی بهسوی شیخ بهراه میافتند تا بشارت رهاییاش را به او بدهند، شیخ را در حالتی رها و سبكبال كه هرگز بدان حالت ندیده بودندش، زیارت میكنند.
بدون شك میتوان گفت كه شیخ قبل از آن مرید، خود، به پیامبر در اعماق روح و خوابش رسیده است.
لابد خواننده هشیار از خود میپرسد پس اكنون تكلیف دختر چه میشود؟ در پاسخ باید گفت كه تكلیف دختر در تحلیل یونگ مشخص شده است و در قصه شیخ صنعان، عطار بزرگ نیز همین پایان را خبر میدهد كه دختر بیهیچ دلیلی در قصه مسلمان میشود.
دختر تصویری از نفس شیخ است و اصولاً باید با شیخ به كعبه برگردد اما شیخ كه این تعین را شكسته است و در حضور تصویر محمدی خویش كه همانا تصویر واقعی روح او در سیر صعودیاش است، بهسوی كعبه برمیگردد، پس باید دختر بهنوعی به استحاله برسد و عطار كه قصهگوی اعماق روح آدمی است باید این استحاله را نشان بدهد. خواهش میكنم به كلمات ابیات دقت كنید و بهویژه بر روی كلمه «درون» درنگ بفرمایید:
.. شیخ را اعلام كردند از درون/كامد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما/كارش افتاد این زمان در راه ما...
این شیخ است كه در واقع در قالب همان دختر با درگاه آشنا شده است، یا بهتر است بگویم، این دختر كه تصویری و تعینی نازل از خود شیخ بود، اكنون در اعماق وجود شیخ در تعینی دیگر به درگاه و آستانه قرب رسیده است. پس اكنون كه شیخ به آنسوی عمیق خود رسیده است و به آفتاب درخشان یا چهره محمدی خود یا آن انسان بزرگ درونش راه یافته است، نباید آنیما باقی بماند:
گفت شیخا طاقت من گشت طاق/هیچ طاقت می نیارم در فراق
میروم زین خاكدان پر صداع/الوداع ای شیخ عالم الوداع
و دختر به این صورت میمیرد. مرگی كه در روند قصه، هیچ قابلتوجیه نیست مگر با فرضیه آنیما و قربانی شدن آن در تبدیل شدن به شكلهای عمیقتر وجود.
به این ترتیب، عطار، انسان را متوجه اعماق خویشتنش میكند و وظیفه او را در ورای گناهان و ثوابها، در ورای دوزخ و بهشت، رسیدن به حقیقت والای انسانی، یافتن روح خدایی در زندان اسفلالسافلین و پروازی عاشقانه بهحضور زلال شعور والای هستی و گرفتن آینهای در برابر آن آینه بزرگ و تجربهكردن عالمی كانجا نشان راه نیست، گنگ باید شد زبان آگاه نیست و عالم حیرت اندر حیرت اندر حیرت به او گوشزد میكند.
بهقول امام(ره):
«... ای عارف، ای صوفی، ای حكیم، ای مجاهد، ای مرتاض، ای فقیه، ای مؤمن، ای مقدس، ای بیچارههای گرفتار، ای بدبختهای دچار مكاید نفس و هوای آن، ای بیچارههای گرفتار آمال و امانی و حب نفس، همه بیچاره هستید! همه از خلوص و خداخواهی فرسنگها دورید، اینقدر حسنظن به خودتان نداشته باشید، اینقدر عشوه و تدلل نكنید، از قلوب خود بپرسید ببینید خدا را میجوید یا خودخواه است؟ موحد است و یكیطلب یا مشرك است؟ پس این عجبها یعنی چه؟ اینقدر به عمل بالیدن چه معنی دارد؟ عملی كه فرضاً تمام اجزاء و شرایطش درست باشد و خالی از ریا و شرك و عجب و سایر مفسدات باشد، قیمتش رسیدن به شهوات بطن و فرج است، چه قابلیتی دارد كه اینقدر تحویل ملائكه میدهید؟
این اعمال را باید مستور از چشمها داشت. این اعمال از قبایح و فجایع است، باید انسان از آنها خجلت بكشد و ستر آنها كند.»
صابر امامی، مجله درباره ادبیات داستانی، شماره ۸۳