گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله توست

بزرگمهر، به نوشيروان نوشت كه خلق
ز شاه، خواهش امنيت و رفاه كنند
شهان اگر كه به تعمير مملكت كوشند
چه حاجت است كه تعمير بارگاه كنند
جواب نامه ي مظلوم را، تو خويش فرست
بسا بود، كه دبيرانت اشتباه كنند
اگر به دفتر حكام ننگري يك روز
هزار دفتر انصاف را سياه كنند
اگر كه قاضي و مفتي شوند سفله و دزد
دروغگو و بدانديش را گواه كنند
به سمع شه نرسانند حاسدان قوي
تظلمي كه ضعيفان دادخواه كنند
بترس ز آه ستمديدگان، كه در دل شب
نشسته اند كه نفرين به پادشاه كنند
از آن شرار كه روشن شود زسوز دلي
به يك اشاره، دوصد كوه را چو كاه كنند
چو شاه ظلم كند، خلق در اميد نجات
همي حساب شب و روز و سال و ماه كنند
مخسب تا كه نپيچانند آسمانت گوش
چنين معامله را بهر انتباه كنند
تو كيمياي بزرگي بجوي بيخبران
بهل، كه قصه ز خاصيت گياه كنند

منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد

هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت، غواص معاني
گاهي ز تك كهگل فخار بر آمد، زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق، خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد، آتش گل از آن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد، تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد، زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد، تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد، داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد، قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا الحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد، منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد، از دوزخيان شد
مولانا

ابیات اختصاصی، قرصهای مسکن پارسی

یکی از غزلیات خيلي خیلی مورد علاقه ام از دیوان شمس كه هر وقت مي خوونم مثل اولين بار حسابي كيف مي كنم، اخیراً هم در تیتراژ اول یکی از این سریالای ماه رمضون پخش می شه.
 
اي قوم به حج رفته كجاييــــد كجاييــد            معشـوق هميـن جاســـت بياييـــد بياييـــد  
معشوق تو همســـايه و ديوار به ديوار            در باديه سرگشـــــته شما در چه هواييـــد  
گر صورت بي‌صـــورت معشــوق ببينيد            هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييـد  
ده بــــار از آن راه بـــدان خانه برفتيــد            يك بـــار از اين خانـــه بر اين بــــام برآييــــد  
آن خانه لطيفست نشان‌هاش بگفتيد            از خواجـــــه آن خــــانــه نشـــانـي بنماييـد  
يك دستـــه گـل كو اگر آن باغ بديديـد            يك گــــوهـر جــان كـو اگـــر از بحـــر خداييد  
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد            افسوس كه بر گنج شما پرده شــــماييـــد  
 
مطمئناً همه با یه سری اشعار ارتباط خاصی برقرار می کنيم، انگار اون شاعر بزرگوار اختصاصاً اين ابيات رو براي ما سروده تا حال كنيم و نشاط خاطري پيدا كنيم، از اون ابیاتی که همیشه زمزمه می کنید و كيف و عشق مي كنيد اینجا بنویسید!
خودم يه بيتي هست از ديوان شمس هر وقت ناراحت و گرفته ام زيرلب براي خودم زمزمه مي كنم، يه جورايي تسكين بخشه!
اي دوست شكر بهتر يا آنكه شكر سازد          خوبــــي قمـــر بهتــــر يا آنكه قمـــر ســـازد 

مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست؟

جهان آكنده از زيباييست
از زمين زير پاي
تا آسمان بالاي سر
و از ابر و موج
تا كاغذ ابر و باد
و از بيرنگي عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق
از تقارن مهيب شير
تا لطافت نگاه آهو
از افسون نظم
تا نظام بي نظمي
از رياضيات
كه شانه ي زلف پريشان عالم است
تا نسيم شعر
كه بيد مجنون دل را پريشان مي كند
كه نامش ”هو“ست
همه ي كائنات سرودخوان
كه هو، هو
و آدميان فاخته ساز
كه كو، كو؟
 
زيبايي حقيقت است
و حقيقت زيبايي است
و هر دو عين وجودند
و هر سه عين عشقند
و هر چهار همان شادي مطلقند
و هر پنج همان دل آدميست
 
كه چون
پنجه ي آفتاب جامي از شراب نور بدست جهانيان مي دهد
دل آدمي
اگر چه دهكده ي عالم جايگاه آب و ملك و دام و دد نباشد
خانه ي عشق است
 
آنجا، چون اطاق هزار آئينه ي زليخا
به هر سو بنگرد
جز جمال يوسف
و يوسف جمال چيزي نمي بيند
 
تا نقش تو در ديده ي ما خانه نشين شد
هرجا كه نشستيم، چو فردوس برين شد
(مولانا)
 
از خيال تو به هر سو كه نظر مي كردم
پيش چشمم در و ديوار مصور مي شد
(سعدي)
 
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست؟
بدست مردم چشم، از رخ تو گل چيدن
(حافظ)
 
اگر به نصيحت مولانا كه گفت:
جمال صورت يوسف ز وصف بيرونست
هزار ديده ي عاشق به وام خواه، به وام
 
از
عاشقان حـُليه ي جمالش
كه به تحير منسوبند
ديده ي عشق وام كني
 
و به تماشاي جهان پردازي
جهاني ديگر بيني
پر از فرشته
پر از رقص
پر از آواز
پر از نقاشي
پر از تنديس هاي آسماني
 
و چون ”هادلوك ليس“ خواهي گفت:
زندگي رقصيست بسوي خداوند
 
گر چشم پاك عشق بگشايي بعالم
وز خاك كوي دوست يابي توتيــــــــا را
هر ذره را رقصان به مهر دوسـت بيني
وز شوق دائم جنبش ارض و ســـما را
سرتاسر از غيب و شهود مـُلك هستي
فوج ملِك بيني طبــــــــايع يا قـُوا را
بيني نشسته بر فرازِ هر گياهي
افراشته اي تا پروراند آن گيا را
 
دکتر حسین الهی قمشه ای

سنایی شاعر

حکیم ابوالمجدود مجدودبن آدم سنایی، شاعر بزرگ و عارف عاشق در اواسط یا اوایل نیمه دوم قرن پنجم قمری در غزنین چشم به جهان گشود. پس از آگاهی از فنون زبان و سخنوری، به عادت شاعران زمان به دربار روآورد و در دستگاه غزنویان به جرگه شاعران مداح درآمد.
زندگی سنایی در آغاز آمیخته به آلودگیهای اهل دربار بود، تا این که شاعر بزرگ به جذبه حق، صید کمند عشق شد و جمال دوست، غارتگر جان و دلش گردید. سودای عشق انگیزه پشت کردن و بریدن او از امور و اوهام دنیوی بود.
درباره تحول درونی و رویكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه به افسانه‏ای معتقد بودند كه جامی در نفحات‏الانس آن را چنین روایت می‏كند:
«سلطان محمود سبكتكین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند.
به در گلخن رسید كه یكی از مجذوبان و محبوبان كه از حد تكلیف بیرون رفته و مشهور بود به «لای خوار»؛ زیرا كه پیوسته لای شراب خوردنی، در آن جا بود. آوازی شنید كه با ساقی خود می‏گفت كه: «پر كن قدحی به كوری محمودك سبكتكین تا بخورم!»
ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»
گفت: «بس مردكی ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وی درآمده است در حیز ضبط، نه درآورده می‏رود تا مملكت دیگر بگیرد.»
یك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحی دیگر به كوری سنائیك شاعر!» ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»
گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به كاری مشغول بودی كه وی را به كار آمدی. گزافی چند در كاغذی نوشته كه به هیچ كار وی نمی‏آید و نمی‏داند كه وی را برای چه كار آفریده‏اند.»
سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغییر گشت و به تنبیه ان لای خوار از مستی غفلت هشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوك مشغول شد.
سنایی در سال ۵۳۵ ه . ق در گذشت و اكنون مقبره‏اش در غزنین، زیارتگاه خاص و عام است.
مولانا می سراید:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او
ما از پی سنایی و عطار آمدیم
-----------------------------------------------
آگهی و نیازمندیها: موبایل ۱۱۰۰نوکیا زیر ۱۰ هزار تومان خریداریم.

درددل ابلیس

در شعر زیر سنايي از زبان ابلیس مسأله طغيانش را در تعظيم نكردن به آدم (ع) و مطرود شدن از درگاه خداوند بيان مي كند.
 
با او دلم به مهر و مودت يگانه بود
سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجيد جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش
آدم ميان حلقه ي آن دام، دانه بود

مي خواست تا نشانه ي لعنت كند مرا
كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود

بودم معلم ملكوت اندر آسمان
اميد من به خلد برين جاودانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود
بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود

آدم زخاک بود من از نور پاک او
گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود

گفتند مالكان كه نكردي تو سجده اي
چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟

جانا بيا و تكيه به طاعات خود مكن
كاين بيت بهر بينش اهل زمانه بود

دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود

اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست
ره يافتن به جانبشان بي رضانه بود

کسی خونه نیست!!!

برخیز و مخور غم جهان گذران               بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی                نوبت به تو خود نیامدی از دگران
خیام

مردم ایران

این شعر هم از جناب ملک الشعرای بهاره.
یه دونه لینک هم توی پیوندهای روزانه گذاشتم، یه فایل فلشه (صدادار با حجم ۱۹۴۸kb) که مقایسه فرهنگ اجتماعی جامعه ایتالیا در مقایسه با بقیه اروپاست، مطمئنا اگه حتی دقت هم نکنید نکات آشنای زیادی می بیند البته منظورم پرچم نیستا!! 
 
ای مردم ایران همگی تند زبانید خوش نطق و بیانید
هنگام سخن گفتن برنده سنانید بگسسته عنانید
در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید از بس که جفنگید، از بس که جبانید
گفتن بلدید اما کردن نتوانید

هنگام سخن پادشه چین و ختائید ارباب عقولید
در فلسفه اهل کره را راهنمائید با رد و قبولید
هنگام فداکاری در زیر عبائید از بس که فضولید، از بس که جهولید
از بس چو خروس سحری هرزه درائید

گر روی زمین را همگی آب بگیرد ای ملت هشیار
دانم که شما را همگی خواب بگیرد ای مردم بی کار
ور این کره را دانش و آداب بگیرد بر این تن بی عار، هرگز نکند کار
کی راست شود چوب اگر تاب بگیرد؟

گر روی زمین پر ز جدل گشته، به ما چه؟ ملت به شما چه؟
ور موقع خذلان دول گشته، به ما چه دولت به شما چه؟
عالم همه پرکید و دغل گشته به ما چه آقا به شما چه، مولا به شما چه!
ور بین دو کس رد و بدل گشته، به ما چه؟

گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه جان بود به تن چه
گشتاسب سر پادشهان بود، به من چه دندان به دهن چه
ور توسن شاپور جهان بود، به من چه شاپور چنان بود، بر کلب حسن چه
جانا، تو چه هستی؟ اگر آن بود، به من چه

ای مفتخوران، مفتخوری تا کی و تا چند؟ کو حس و حمیت؟
ای رنجبران، دربدری تا کی و تا چند؟ بیچاره رعیت!
ای هموطنان، کینه وری تا کی و تا چند؟ کو عرق نژادی؟ کو آن عصبیت؟
این مزرعه خشکید، خری تا کی و تا چند؟

خاکم به دهن ملت ایران همه شیرند هنگام مکافات
از بهر نگهداری این خاک دلیرند پیش صف آفات
چون جان به لب آید همه از جان شده سیرند یک باره بشویند اوراق خرافات
اوراق بشویند و بمانند و نمیرند

انتخابات

از شاعرای معاصر سه تاشون خیلی دوست دارم اول ملک الشعرا بهار، دوم اخوان ثالث و سوم استاد شهریار. شعر زیرو هم جناب بهار در سال ۱۲۸۹به مناسبت دور سوم انتخابات مجلس اون زمان سروده البته هنوز هم مصداق داره یه وقت فکر نکنید انتخابات شوراها و خبرگان می گما!!!
 
ماه مشروطه در این ملک طلوعیدن کرد
انتخابات دگر باز شروعیدن کرد
شیخ در منبر و محراب خشوعیدن کرد
حقه و دوز و کلک باز شیوعیدن کرد
وقت جنگ و جدل و نوبت فحش و کتک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
صاحب الرایا! رو صبح نشین روی خرک
رایها پیش نه و داد بزن های جگرک
پوت قند آید از بهر تو و توپ برک
می دود پیشتر و می دهدت بیشترک
هر که عقلش کم و فضل و خردش کمترک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.
این وکالت نه به آزادی و خوش تعلیمی است
نه به دانستن تاریخ و حقوق و شیمی است
بلکه در تنبلی و کم دلی و پر بیمی است
یا به پوتین و کلاه و فکل و تعلیمی است
یا به تسبیح و به عمامه و تحت الحنک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است

گل هميشه عاشق

شقايق گفت: با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
از آن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت: اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
و از اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد، آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زير و رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
و من ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

شیخ صنعان و راه شكفتن انسان

اگه هنوز داستان براتون ابهام داره پیشنهاد میکنم حتما مقاله زیر رو بخونین. من خودم که خیلی کیف کردم. مثل یه معما می موند که حل شد.
--------
اگر در ابیات و معانی نهفته در پشت ابیات این حكایت دقت و تأمل كنیم، درخواهیم یافت كه عطار به‌عنوان گوینده‌ای ژرف‌نگر و مسلط به موضوع، از توصیف این‌گونه شیخ صنعان با این همه اصرار و تكرار در بیان كمالات و مقامات و كرامات او و به‌خصوص اینكه صاحب چهارصد مرید صاحب كمال است و قبله و پیشوا و صاحب شهرت و مورد نظر مردم، باید منظوری داشته باشد و آن بدون شك پنهان‌ترین و خطرناك‌ترین صورت یعنی حضور نفس و منیت و حب نفس است در پی انبارهای انباشته ثواب كه او را قبله، بت و مقتدای دیگران كرده است.
اما شیخ صنعان از آنجا كه سالكی است آگاه، سالها در شناخت نفس، حیله‌های آن و خنثی كردن رنگ مهر باطل نفس گام زده است و شاید از آنجا كه خداوند به او رحمت آورده است، خوابی می‌بیند:
كز حرم در رومش افتادی مقام/سجده می‌كردی بتی را والسلام
شیخ در درون خود دچار درگیری و بحران است، بحرانی كه سرانجام در یك خواب، پاسخ و راه‌حل به شیخ پیشنهاد می شود. پس باید گفت شخصیت شیخ هنوز به كمال لازم نرسیده است و برعكس آنچه انتظار می‌رود در زیر بار سنگین ثواب، از بلوغ و رهایی بازمانده است و اكنون خواب او برای نجاتش اشاره به روم دارد و ماجراهایی كه شیخ باید پشت سر بگذارد. ناخودآگاه شیخ صنعان به‌سمتی كه در آن، همه ظواهر و ریشه‌های منیت او باید بسوزند و از بین بروند، هدایت می‌شود.
 
از كهن الگوهای اساسی كه کارل گوستاو یونگ از آنها سخن گفته است، آنیما و آنیموس است. آنیما تجلی روان زنانه در مرد است یا بهتر است بگوییم جنبه زنانگی شخصیت مرد را شامل می‌شود. بنا به كشف یونگ، هر مردی در درون خود، ‌تصویری از زنانگی را همراه دارد كه این تصویر در خوابهای او به‌صورت زنی ظاهر می‌شود. پس آنیما از ابتدایی‌‌ترین و نازل‌ترین مراتب روح و روان است كه انسان در سیر درونی خود با آن برخورد می‌كند. یونگ می‌گوید آنیما می‌تواند چهره منفی و مثبت داشته باشد و معتقد است اگر مردی با آنیمای خود به هماهنگی و تفاهم برسد، آنیما در شكل مثبت آن ظاهر می‌شود و مرد را به ‌سوی مراحل عالی‌تر وجودش راهنمایی می‌كند و این رشد و بلوغ شخصیت تا آنجا ادامه پیدا می‌كند كه آنیما جای خود را به مرد مقدس در درون مرد می‌دهد. به این ترتیب، دیگر اثری از آنیما باقی نمی‌ماند و شخص در مراحل بالای وجود، تصویر مردی مقدس و پیری راه‌گشا را در خوابهای خود مشاهده می‌كند.
این كه انسان در مراحل ابتدایی سیر‌و‌سلوك با تصویر اولیه نفس به شكل زنی برخورد می‌كند، امری است كه عرفای ما در قصه‌‌هایشان به آن پرداخته‌اند.
 
اكنون شیخ صنعان به زن درون خود رسیده است و باید دید این زن چه ویژگیهایی دارد؟
دختر ترسای روحانی صفت/در ره روح‌‌اللهش صد معرفت
اكنون كه دختر مسیحی، صفات روحانی دارد، به تعبیر بهتر، باید گفت آنیمای مثبت است و شیخ را باید در مسیر رسیدن به شخصیت حقیقی و درست و متعالی، كمك و راهنمایی كند.
در اینجا علاقه به دختر كه در باطن می‌تواند علاقه سفر به خویشتن و یافتن و دیدار چهره واقعی خویشتن باشد، شیخ را از دنیای عافیت یا همان دنیای خودآگاهی و سنجیدن سود و زیانها و انتخاب سودهای دنیایی درمی‌آورد و به دست دنیای رسوایی یعنی دنیای خطر كردن كه همان دنیای ناخودآگاهی است، می سپارد.
مریدان كه هنوز در دنیای سود و زیانهای هوشیاری قرار دارند و می‌توانند كششها و نمایندگان دنیای خودآگاهی و همان شخصیت ظاهری شیخ باشند، نصیحتها و پندها می‌كنند؛ اما سودی نمی‌بخشد.
 
این عشق، اول بی‌خویشتنی است و شیخ، خود، به‌خوبی می‌داند وارد چه فضایی شده است، فضایی كه شاید سالها در حجها و نماز و روزه‌های پی‌درپی‌اش به‌دنبال آن بوده است و طبیعی است كه با پند و اندرز چند مرید یا بهتر بگویم، با كنش و جاذبه و اصطكاك عاقلانه برخاسته از چند نیروی مربوط به دنیای هوشیاری و خودآگاه، به‌همین راحتی، دست از آن برندارد.

و این آغاز مرحله‌ای بود كه ریاضتهای آگاهانه و مقام و منزلت دنیایی‌آور شیخ كه نتیجه‌ای جز فربه كردن نفس نداشته‌اند، نسبت به آن چون كفی از دریایی موج آشوب بوده است و شیخ خود بیش از هر كس فرق این دو را حس می‌كند .
 
اینك نصیحت یاران و مریدان دیدنی و شنیدنی است. عده‌ای می‌گویند غسل كن، عده‌ای می‌گویند تسبیح بگو، عده‌ای به توبه، عده‌ای به نماز، عده‌ای به سجده، عده‌ای به ندامت و جالب‌‌تر اینكه بعضی از آنها به ترساندن شیخ از اظهارنظر دیگران و به اصطلاح هراس از رسوایی و مقبول خاص و عام نشدن و عده‌ای به رنجش یاران قدیم اشاره می‌كنند. عده‌ای نیز او را به سازش و همرنگی با دوستان ـ دوستان بی‌خبر همرنگ شخصیت قبلی شیخ ـ دعوت می‌كنند و اینكه با هم دوباره به كعبه برگردند و زندگی سالم و بی‌خطر با حسابهای معتبر پس‌انداز ثواب در بانكهای آسمانی و زمینی داشته باشند. اما شیخ كه تازه لذت رها شدن از زیربار آن همه ثواب كمرشكن و القاب و زرق و برقهای مقدس‌مآبانه و چشم‌خیره‌كن را می‌چشد، هیچ‌كدام از آن دعوتها را كه همگی ریشه در خودآگاه و دنیای حقیر سود و زیانهاست نمی‌پذیرد. او در جواب دعوت‌كنندگان به توبه می‌گوید:
گفت كردم توبه ‌از ناموس و حال/تا رهم از شیخی و از و از قیل و قال
 
و این درست همان چیزی است كه بسیاری از شیخهای بزرگ و اسم و رسم‌دار از فهم آن عاجزند و حقیرتر از آ‌نند كه به چنین معانی پی‌ ببرند. آنها باید سالها پای درس اساتیدی چون عطار كه بازتاب عجیب سخنانش را در سخنان حضرت امام می‌بینیم، بنشینند تا شاید توفیق الهی، عزت و افتخار دنیایی را در پیش چشمشان خوار بكند و پنجره‌های دلشان را به‌سوی عزت و افتخاری دیگرگونه باز كند.
شیخ در جواب كسی كه او را به سجده فرا می‌خواند، می‌گوید:
گفت اگر بت روی من آنجاستی/سجده پیش روی او زیباستی...
 
انصافاً سجده‌های ما در باطن برای كی و چیست؟ و سجده‌ای كه مریدان و دل‌نگرانهای شكست و پیروزی در دنیا برای آن او را فرا می‌خواندند، چگونه سجده‌هایی بود؟ اجازه بدهید ماجرا را با آوردن یك بند از سخنان حضرت امام(ره) بگویم.
«... ای بدبخت‌ بی‌ اطلاع از دل محبین و ‌آتش قلب آنها، ای بی‌نوای غافل از سوز مخلصین و نور اعمال آنها، تو گمان كردی آنها هم اعمالشان مثل من و توست! تو خیال می‌كنی كه امتیاز نماز حضرت امیر‌المؤمین علیه‌السلام با ما این است كه مدّ «والاالضالین» را طولانی‌تر می‌كند؟ یا قرائتش صحیح‌تر است؟ یا طول سی‌و‌دو ركوع و اذكار و اورادش بیشتر است؟ یا امتیاز آن بزرگوار به این است كه شبی چند‌صد ركعت نماز می‌‌خواند؟ یا مناجات سید‌الساجدین علیه‌السلام هم مثل مناجات من و تو است؟ او هم برای حورالعین و گلابی و انار این‌قدر ناله و سوز و گداز داشت؟ ... به خودشان قسم... حال قلب آنها را جز خود آنها نمی‌داند كسی.»

شیخ می‌ماند و با اصرار و سوز‌وگداز خود، توجه دختر را جلب می‌كند:
... چند نالم بر درت، در باز كن/یكدمم با خویشتن دمساز كن
دختر انكار می‌كند و شیخ اصرار و سرانجام، پاسخ دختر كه آغاز زلزله‌های تكان‌دهنده و ویران‌كننده زواید روح شیخ است:
... گفت دختر گر در این كاری درست/دست باید پاكت از اسلام شست
هر كه او هم‌رنگ یار خویش نیست/عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست..

ابیات به‌ اندازه كافی روشن است و من فقط یك كلمه از آن را توضیح خواهم داد. به استناد آیه شریفه كه می‌فرماید: «قالت الاعرابُ آمنا...» و خداوند می‌فرماید نه خیر؛ بهتر است بگویید اسلام آوردیم و نه ایمان چرا كه اسلام آوردن به ذهن و شعور و خودآگاهی و زبان برمی‌گردد و این از عهده هر كس و هر سطح كم‌عمقی برمی‌آید اما ایمان به دل و به دنیای ملكوت آدمی برمی‌گردد و هنوز ایمان در دل شما راه نیافته است.
 
پس از ‌آن، دختر، شیخ را در چهار كارِ سجده پیش بت، سوختن مصحف، نوشیدن خمر و خوك‌بانی مخیر می‌كند.
شیخ نوشیدن خمر را برمی‌گزیند و خَمر می‌نوشد كه منظور از آن، رسیدن به مستی و ناهوشیاری است. او مست می‌شود و این آغاز پاك‌شدن از زوایدی است كه بر روح او سنگینی می‌كند و او را از پرواز به حضور سیمرغ باز می‌دارد:
... خمر هر معنی كه بودش از نخست/پاك از لوح ضمیر او بشست
و این آغاز پیش رفتن شیخ از تعینها، شكلها و رنگها به سمت بی شكلی و بی‌رنگی است تا آنجا كه در باطن او عشق می‌ماند.
 
مدتها می‌گذرد و شیخ تقاضای وصال می‌كند:
چون بنای وصل تو بر اصل بود/هرچه كردم بر امید وصل بود
این یعنی اینكه شیخ هنوز در خودآگاهی به سر می‌برد. او هنوز از ظلمات ناخودآگاه نگذشته است و در آن سوی ناخودآگاه به‌معنای عظیم عدم و فنای خویشتن دست نیافته است.
 
و دختر كه آنیمای مثبت اوست و موظف است او را در مسیر دست یافتن به آفتاب درخشان درونی‌‌اش و رساندن او به تصویر حقیقی‌اش كه روزی به نزول در اعماق هستی او نصب شده است، یاری كند. پاسخ او به تقاضای وصال شیخ، فوق‌العاده دردمندانه و تكان‌دهنده است. او می‌گوید از این تقاضایت برمی‌آید كه درخور نیستی، سیمی بستان و برو!
و چه عذابی دردناك‌تر از این كه تمامی زحمات آدمی را بعد از مدتها، به سیمی بستانند و رهایش سازند. اما شیخ، توفیق سفر به دیار روم را كه در ادبیات فارسی، سمبل سرزمین سفیدیها و زیبارویان سپید‌پوست است و می‌تواند در اینجا سفر به روشناهای آن‌سوی سایه‌های درونی آدمی باشد، به‌همین راحتی به‌دست نیاورده است كه به سیمی بفروشد و برگردد. شیخ دوباره اصرار می‌كند و دختر وقتی عزم او را راسخ می‌بیند دلش به حال او می‌سوزد و آخرین شرطش را برای وصال پیشنهاد می‌كند: خوك‌بانی.
شیخ باید یك‌سال، همۀ خوكهای(تصویری از شهوت) دختر را كه همان نفس خود شیخ است بچراند و مواظبت كند. در واقع فرصتی برای نگریستن به خود و یافتن خوكها و سگهای( نماد خشم) درونی‌‌اش را بدست می آورد.

دوستان و مریدان شیخ كه خود شیخهای همیشه وضودار، ریش‌دراز، تسبیح به دست و تسبیح‌گویان بزرگواری‌اند و طاقت دیدن صحنه‌هایی از این دست را كه در زلزله‌ای آرام و ریز و پی‌درپی، هستی منحوس نفس بزرگوار را از هم می‌پاشد، ندارند، شیخ را ترك می‌گویند و به‌سوی كعبه برمی‌گردند.

مریدان برمی‌گردند و به مریدی خاص از شیخ برمی‌خورند، مریدی كه ظاهراً به وادیهای درون آشناست. او آنها را به باد ملامت می‌گیرد كه باید در چنین لحظات بحرانی، به یاری شیخ بشتابیم نه اینكه او را تنها بگذاریم. یاری آنها چله‌نشینی است و دعا برای نجات شیخ ـ كه این خود جای تأمل و دقت دارد ـ سرانجام، همان مرید خاص، پیامبر را به خواب می‌بیند و جمله زیبای پیامبر:
در میان شیخ و حق از دیرگاه/بود گردی و غباری بس سیاه
این غبار از راه او برداشتیم/در میان ظلمتش نگذاشتیم...
 
گفتیم كه یونگ می‌گوید وقتی مردی در فرآیند فردیت و تكامل در برخورد با آنیما به هماهنگی و تفاهم می‌رسد، در ادامه راه، دیگر در خوابهای او تصویر زن دیده نمی‌شود بلكه تصویر پیر مقدس یا مرادی راهنما مشاهده می‌شود.

سخن یونگ با توجه به فرهنگ متعالی عرفانی خودمان، می‌تواند به این معنا باشد كه شخص در ادامه سفر به خویشتن در هماهنگی كامل خود با نفس، بعد از سپری كردن راه دشوار پاكسازی درون خود و پاك كردن طویله‌ای كه سالها خوكها و گوسفندان و گاوها و سگها در آن آرمیده‌اند، با شكستن تعینهای سطحی، یكی پس از دیگری به شكلهای عمیق‌تر وجود دست می‌یابد و سرانجام در ادامه مسیر، به آن تصویر حقیقی خود و به آن انسان بزرگ اعماقش دست می‌یابد و به این ترتیب همان دختر یا نفس كه در تعین سطحی و نازل انسان وجود داشت، در ادامه سفر، تبدیل به منِ عمیق‌تر آدمی می‌شود و در خوابهای او، آن منِ عمیق به شكل مردی الهی و مقدس خود را می‌نمایاند و دیگر از دختر خبری نیست و در ‌واقع، آن شكل دخترانه وجود، دیگر وجود ندارد تا دوباره در خواب دیده شود.
 
همین معنا در داستان شیخ صنعان به شكل پیامبر مطرح می‌شود و این شگفت‌انگیز نیست چرا كه اگر صادر را از حضرت احدیت، همان حقیقت محمدی بدانیم و معبر خلقت و تجلی از همین حقیقت محمدی گذشته باشد و ولایت آن حقیقت سرمدی، نزول حقیقت آدمی را بر روی زمین، در اعماق تن و اسفل‌سافلین سرپرستی كرده باشد، طبیعی است تصویر آن حقیقتی كه در آدمی دمیده شده است، به شكل هیئت فیزیكی حضرت پیامبر و ائمه معصومین كه با آن حضرت از نور واحده‌اند، ثبت شده باشد.
 
و سالك در ادامه مسیر خود وقتی به خویشتن خویش می‌رسد آن را آینه‌ای از آن حقیقت متعالی بیرونی می‌یابد همچنان‌كه سیمرغ در آینه وجودِ سی‌مرغ باز می‌تابد.

جالب این است كه مریدان وقتی به‌سوی شیخ به‌راه می‌افتند تا بشارت رهایی‌اش را به او بدهند، شیخ را در حالتی رها و سبكبال كه هرگز بدان حالت ندیده‌ بودندش، زیارت می‌كنند.
بدون شك می‌توان گفت كه شیخ قبل از آن مرید، خود، به پیامبر در اعماق روح و خوابش رسیده است.

لابد خواننده هشیار از خود می‌پرسد پس اكنون تكلیف دختر چه می‌شود؟ در پاسخ باید گفت كه تكلیف دختر در تحلیل یونگ مشخص شده است و در قصه شیخ صنعان، عطار بزرگ نیز همین پایان را خبر می‌دهد كه دختر بی‌هیچ دلیلی در قصه مسلمان می‌شود.
دختر تصویری از نفس شیخ است و اصولاً باید با شیخ به كعبه برگردد اما شیخ كه این تعین را شكسته است و در حضور تصویر محمدی خویش كه همانا تصویر واقعی روح او در سیر صعودی‌اش است، به‌سوی كعبه برمی‌گردد، پس باید دختر به‌نوعی به استحاله برسد و عطار كه قصه‌گوی اعماق روح آدمی است باید این استحاله را نشان بدهد. خواهش می‌‌كنم به كلمات ابیات دقت كنید و به‌ویژه بر روی كلمه «درون» درنگ بفرمایید:
.. شیخ را اعلام كردند از درون/كامد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما/كارش افتاد این زمان در راه ما...
این شیخ است كه در واقع در قالب همان دختر با درگاه آشنا شده است، یا بهتر است بگویم، این دختر كه تصویری و تعینی نازل از خود شیخ بود، اكنون در اعماق وجود شیخ در تعینی دیگر به درگاه و آستانه قرب رسیده است. پس اكنون كه شیخ به آن‌سوی عمیق خود رسیده است و به آفتاب درخشان یا چهره محمدی خود یا آن انسان بزرگ درونش راه یافته است، نباید آنیما باقی بماند:
گفت شیخا طاقت من گشت طاق/هیچ طاقت می نیارم در فراق
می‌روم زین خاكدان پر صداع/الوداع ای شیخ عالم الوداع
و دختر به این صورت می‌میرد. مرگی كه در روند قصه، هیچ قابل‌توجیه نیست مگر با فرضیه آنیما و قربانی شدن آن در تبدیل شدن به شكلهای عمیق‌تر وجود.
به این ترتیب، عطار، انسان را متوجه اعماق خویشتنش می‌كند و وظیفه او را در ورای گناهان و ثوابها، در ورای دوزخ و بهشت، رسیدن به حقیقت والای انسانی، یافتن روح خدایی در زندان اسفل‌السافلین و پروازی عاشقانه به‌حضور زلال شعور والای هستی و گرفتن آینه‌ای در برابر آن آینه بزرگ و تجربه‌كردن عالمی كانجا نشان راه نیست، گنگ باید شد زبان آگاه نیست و عالم حیرت اندر حیرت اندر حیرت به او گوشزد می‌كند.
به‌قول امام(ره):
«... ای عارف، ای صوفی، ای حكیم، ای مجاهد، ای مرتاض، ای فقیه، ای مؤمن، ای مقدس، ای بیچاره‌های گرفتار، ای بدبختهای دچار مكاید نفس و هوای آن، ای بیچاره‌های گرفتار آمال و امانی و حب نفس، همه بیچاره هستید! همه از خلوص و خداخواهی فرسنگها دورید، این‌قدر حسن‌ظن به خودتان نداشته باشید، این‌قدر عشوه و تدلل نكنید، از قلوب خود بپرسید ببینید خدا را می‌جوید یا خودخواه است؟ موحد است و یكی‌طلب یا مشرك است؟ پس این عجبها یعنی چه؟ این‌قدر به عمل بالیدن چه معنی دارد؟ عملی كه فرضاً تمام اجزاء و شرایطش درست باشد و خالی از ریا و شرك و عجب و سایر مفسدات باشد، قیمتش رسیدن به شهوات بطن و فرج است، چه قابلیتی دارد كه این‌قدر تحویل ملائكه می‌دهید؟
این اعمال را باید مستور از چشمها داشت. این اعمال از قبایح و فجایع است، باید انسان از آنها خجلت بكشد و ستر آنها كند.»

صابر امامی، مجله درباره ادبیات داستانی، شماره ۸۳

شیخ صنعان و دختر ترسا (2)

كابين ِدختر گران است و شيخ مفلس از پس آن بر نمي آيد؛ ولي دل دختر به حالش سوخته و به جاي سيم و زر، يك سال خوكباني را بر شيخ وظيفه مي كند و شيخ به مدت يكسال خوكباني دختر را اختيار مي كند.

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟
هر چه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود
و آنچنان شیخی چنین رسوا شود

چون بنای وصل تو بر اصل بود
هر چه کردم بر امید وصل بود

باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بی خبر
کی شود، بی سیم و زر، کارت به سر
چون نداری تو سر خود گیر و رو
نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو

شیخ گفت :
هر دم از نوع دگر اندازیم
در سر اندازی و سر اندازیم
چند داری بیقرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار

عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوک وانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم
عمر بگذاریم در شادی و غم

-----------------------
 
 
 
در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید سوخت یا زنّار بست
تو چنان ظن می بری ای هیچ کس
کاین خطر آن پیر را افتاد و بس
تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای
سخت معذوری که مرد ره نه ای
گر قد در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کُش، بت سوز، در صحرای عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

ياران كه تحمل اين خفت و رسوايي را نداشتند، سرانجام شيخ خود را رها مي كنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي (از ياران خاص شيخ) که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و به همراه ساير مريدان به روم باز مي گردند و معتكف مي شوند و ۴۰ شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاري از خدا طلب نجات شيخ را مي كنند. در شب چهلم، سرانجام  مريد باوفاي شيخ، پيامبر اسلام (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد.

چون مرید آن قصه بشنود از شگفت
روی چون زر کرد و زاری در گرفت
با مریدان گفت ای تر دامنان
در وفاداری نه مردان نه زنان
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد! آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می بایست بست
هر که یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار
عشق را بنیاد بر بدنامی است
هرک ازین سرکشد از خامی است

----------------------

بعد چل شب آن مرید پاکباز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
مصطفی را دید می آمد چو ماه
در بر افکنده دو گیسوی سیاه
سایه حق، آفتاب روی او
صد جهان جان وقف یک سر موی او
آن مرید او را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر، دست!
رهنمای خلقی از بهر خدای
شیخ ما گمراه شد، راهش نمای!
مصطفی گفت ای به همت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند
در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم
آن غبار اکنون ز ره برخاسته ست
توبه بنشسته گنه برخاسته ست

او همراه با مريدان عازم ديدار شيخ مي شوند و شيخ را مي بينند که زنـّار بريده و از نو مسلمان شده و توبه كرده است. و همراه با شيخ به سوي حجاز باز مي گردند.
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بی نور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز بر سر خاک کرد
گه ز آهش پرده گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی
باز رست از جهل و از بیچارگی
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز

اما دختر ترسا که زماني ايمان شيخ را زائل كرده بود، شب هنگام در خواب مي بيند كه او را به سوي شيخ مي خوانند كه دين او اختيار كند.
او چو آمد در ره تو بی مجاز
در حقیقت، تو ره او گیر باز
از رهش بردی به راه او درآی
چون به راه آمد، تو همراهی نمای
ره زنش بودی بسی همره بباش
چند ازین بی آگهی آگه بباش

احوالش دگرگون مي شود و دلداده و سرگشته، ديوانه وار، سر به بيابان، در پي شيخ مي گذارد.

زار می گفت ای خدای کارساز
عورتی ام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
می ندانستم، خطا کردم، بپوش
هر چه کردم بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم برین بی دین مگیر

بر شيخ الهام مي شود كه دختر ترسا،
آشنایی یافت با درگاه ما             کارش افتاد این زمان در راه ما
بازگرد و پیش آن بت باز شو         با بت خود همدم و همساز شو

شيخ باز مي گردد و دختر را آشفته و مشتاق مي يابد؛ دختر به دست او اسلام مي آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شيخ، جان بر سر ايمان خود مي نهد.

گفت «شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاکدان پر صداع
الوداع ای شیخ عالم، الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
عاجزم عفوی کن و خصمی مکن»
این یگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت بر جانان فشاند

جمله چون بادی ز عالم می رویم
رفت او و ما همه هم می رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این کسی داند که هست آگاه عشق
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

شیخ صنعان و دختر ترسا (1)

این داستان به نظرم فوق العاده بود، داستانی از منطق الطیر عطار. ابیات داستان را از اول تا آخر چندین بار خوندم واقعا لذت بردم. گفتم شاید بد نباشه چند نفر دیگه هم این قصه رو بخونن. من کل ابیاتو اینجا ننوشتم ولی بزودی فایل pdf اونو می زارم.

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                                  
در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مریدی چارصد صاحب کمال
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
خود صلوه و صوم بی حد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او

زاهد پير، چند شب پياپي در خواب مي بيند که از مکه به روم رفته و بر بتي، مدام سجده مي کند. پس از تكرار اين خواب در شبهاي متوالي، او پي مي برد که مانعي در سر راه سلوكش پيش آمده و زمان سختي و دشواري فرا رسيده است.

 
 
گرچه خود را قدوه اصحاب دید
چند شب بر هم چنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقام
سجده می کردی بُتی را بر دوام

لذا تصميم مي گيرد تا به نداي درون گوش داده و به ديار روم سفر كند. جمع کثيري از مريدان، نيز همراه وي راهي ديار روم مي شوند.

آخر از ناگاه پیر اوستاد
با مریدان گفت : «کارم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود
تا شود تعبیر این معلوم زود»

در آن ديار، شيخ روزها بر گرد شهر مي گشت تا سرانجام روزي نظرش بر دختري ترسای زيبا افتاده و عاشق او مي شود. شيخ پيرانه سر با آن همه مريد و مقام و با آنهمه ذخيره ي عبادت و توشه ي آخرت به ناگاه همه ي خرمن طاعت خويش را در برق نگاه دختر ترسا به آتش مي كشد و دل و دين مي بازد، ايمان مي دهد و ترسايي مي خرد.

دختری ترسا و روحانی صفت
در رهِ روح اللّهش صد معرفت
بر سپهر حسن بر برج جمال
آفتابی بود اما بی زوال
هر که دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست

-----------------------------

دختر ترسا چو بُرقع بر گرفت
بندبند شیخ آتش در گرفت
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید

شيخ مقيم كوي يار مي شود و  همنشين سگان ِكوي؛ و پند و نصيحت ياران را نيز به هيچ مي گيرد.
 
 
پند دادندش بسی سودی نبود
بودنی چون بود بهبودی نبود
عاشق آشفته فرمان کی برد؟
درد درمان سوز درمان کی برد؟

----------------------

گفت یا رب امشبم را روز نیست
یا مگر شمع فلک را سوز نیست
در ریاضت بوده ام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبها کسی
کار من روزی که می پرداختند
از برای این شبم می تاختند

-------------------------------

جمله یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی بر آر
شیخ گفتش امشب از خون جگر
کرده ام صد بار غسل ای بی خبر
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟
کی شود کار تو بی تسبیح راست؟
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست
یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نبودم پیش از این
:
:
معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو مویی شد ز روی چون مهش

دختر ترسا از عشق شيخ آگاه مي شود و پس از آنكه در مقام معشوق، ناز كرده و شيخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقير مي كند.

کی کنند ای از شراب شرک مست
زاهدان، در کوی ترسایان، نشست؟
چون دمت سرد است، دمسازی مکن
پیر گشتی قصد دلبازی مکن
این زمان عزم کفن کردن تو را
بهترت آید که عزم من تو را
کی توانی پادشاهی یافتن
چون بسیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد

سرانجام در برابر نياز شيخ، ۴ شرط براي وصال قرار مي دهد: سجده بر بت، خمر نوشي، ترك مسلماني و سوزاندن قرآن.

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده از ایمان بدوز

شيخ عاشق، نوشيدن خمر را مي پذيرد و آن سه ديگر را ،نه.  اما پس از نوشيدن خمر و در حال مستي، سه شرط ديگر را نيز اجابت مي كند و زنار مي بندد.

دخترش گفت این زمان مرد منی
خواب خوش بادت که در خورد منی
پیش از این در عشق بودی خام خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسّلام

چون خبر نزدیک ترسایان رسید
کان چنان شیخی ره ایشان گزید
شیخ را بردند سوی دیر مست
بعد از آن گفتند تا زنّار بست
شیخ چون در حلقه زنّار شد
خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد
نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد
بعد چندین سال ایمان درست
این چنین نوباوه رویش باز شست

تولد آفتاب

خاک در اندیشه ی باران نبود
هیچ نشانی ز بهاران نبود
بال و پر چلچله ها خسته بود
پنجره ی باغ خدا بسته بود
شب چه شبی بود!
شکوه آفرین
چشم به راه تو زمان و زمین
شهر اگر تیره و تاریک بود
لحظه ی لبخند تو نزدیک بود
تا تو فرود امدی از اوج نور
روح زمین تازه شد از موج نور
از نفس گرم تو گل جان گرفت
باغ طراوت سر و سامان گرفت
سبز شد از لطف تو صحرا و دشت
قافله ی چلچه ها باز گشت
آمدی و زمزمه آغاز شد
روزنه ای رو به خدا باز شد
آمدی و نوبت فردا رسید
فصل شکوفایی گلها رسید
 
عید بزرگ مبارک
برای همه دوستان آرزوی سلامت و سعادت دارم.
 

شعر روز من

              گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

                                                                طبیبان جملگی  خلق  را  مهجور می خواهند

               مرده  شوران    راضیند  بر   مرگ  انسانها

                                                                 بنازم مطربان را خلق  را   مسرور می سازند

سحر از راه می آید

«محمد» در «حرا» است و نمازش را

به پایان برده است اینک

نشسته روی سنگی گرم و در فکر جهانی

سرد و تاریک است

و زیر پای او دنیا لجن آلود و ناپاک

شط نور نگاهش می رود تا دورهای دور

و می ریزد به روی روم و ایران و حجاز و شام                       و می بیند که مردم

زیر رنجهای کهنه تاریخ            می سوزند و می سازند

و می بیند که قیصرها و کسرا ها

هنوز از باده قدرت چنان مستند

که سر از پا نمی دانند

و زالویی بزرگ اند و زخون خلق می نوشند.......

کسی هم نیست تا با شعله ایمان

بسوزد هیمه اندامهاشان را.........

«محمد» غرق در اندیشه فردای این خلق است

که ناگه

نوری از آن اوج

فرو می ریزد اندر کوه و روشن می شود غار حرا یک دم

ندا در می رسد:

« برخیز!

      چون رود از کوه جاری شو

      بشوی این چرکهای کفر را

                                           از سینه مردم»

«محمد» روح پاک و عاصی تاریخ

«محمد» پاسدار گوهر ایمان

«محمد» پیشوای راه آزادی

به دوشش بار سنگین رسالت 

                                از بلند کوه

                                           می آید

که تا دروازه های فتح را

                                - تا جاویدان جاوید -

                                                            بگشاید

و فریاد بلندش را

به زیر سقف تاریک زمان خویش، بردارد

که :« ای دژخیمان های سلطه گر

ای حاکمان عاری از حکمت

که با شمشیرهاتان حکم می رانید

و جز در فکر عیش و نوش و قتل و غارت و دزدی نمی باشید

و در سرتاسر تاریخ

همیشه نامتان با ننگ همراه است

سپیده، می دمد اینک

سحر، از راه می آید

و خورشید عدالت

                           می دمد از خاوران عشق

و دیگر شامهای تیره می میرد

شما خفاش مردان نیز می میرید.»

شاعر : جواد محقق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عید همگی مبارک باشه
اکیداً التماس دعا دارم 
قربون شما

زهره یادت هست؟!!

زهره یادت هست، یک روز دفتر شعرام اوردم دانشگاه کلی با هم وقت گذاشتیم دورش کردیم شاید هیچ وقت ذوق شعر و شاعری نداشتم حتی نوشتن هم(ولی حداقل جز دوستارای شعر که هستم). دو هفته پیش تلویزیون یک تئاتری گذاشته بود اسمش یادم نیست جمعه بعد از ظهر می داد داستان یک دکتر مبارز و دخترش و یک عشق کهنه بود انتهاش هم یک شعر قشنگ برای تیتراژ آخرش می خوند .

کی رفته ای ز دل که تمنا کــنم ترا ؟

                            کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا ؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

                                پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

                                   با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد

                             تا من بیک مشاهده شیدا کنم ترا

بالای خود در آینه چشم من ببین

                             تا با خــــــــــبر زعالـم بالا کنم ترا

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

                           تا قبله گاه مومن و تـــرسا کنم ترا

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

                           خــورشید کعبه ماه کلیسا کنم ترا

گر افتد آن دو زلف چلیپا بچنگ من

                            چندین هزار سلسله در پا کنم ترا

طوبی و سدره گر بقیامت بمن دهند

                             یکـــــجا فدای قامت رعنا کنم ترا

زیبا شود بکار گه عشق کار من

                             هــــر گه نظر بصورت زیبا کنم ترا

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

                           ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

با خیل غمزه گر بوثاقم گذر کنی

                                میر سپاه شاه صف آرا کنم ترا 

خیلی قشنگ است مگه نه ؟