مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست؟
جهان آكنده از زيباييست
از زمين زير پاي
تا آسمان بالاي سر
و از ابر و موج
تا كاغذ ابر و باد
و از بيرنگي عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق
از تقارن مهيب شير
تا لطافت نگاه آهو
از افسون نظم
تا نظام بي نظمي
از رياضيات
كه شانه ي زلف پريشان عالم است
تا نسيم شعر
كه بيد مجنون دل را پريشان مي كند
كه نامش ”هو“ست
همه ي كائنات سرودخوان
كه هو، هو
و آدميان فاخته ساز
كه كو، كو؟
زيبايي حقيقت است
و حقيقت زيبايي است
و هر دو عين وجودند
و هر سه عين عشقند
و هر چهار همان شادي مطلقند
و هر پنج همان دل آدميست
كه چون
پنجه ي آفتاب جامي از شراب نور بدست جهانيان مي دهد
دل آدمي
اگر چه دهكده ي عالم جايگاه آب و ملك و دام و دد نباشد
خانه ي عشق است
آنجا، چون اطاق هزار آئينه ي زليخا
به هر سو بنگرد
جز جمال يوسف
و يوسف جمال چيزي نمي بيند
تا نقش تو در ديده ي ما خانه نشين شد
هرجا كه نشستيم، چو فردوس برين شد
(مولانا)
تا آسمان بالاي سر
و از ابر و موج
تا كاغذ ابر و باد
و از بيرنگي عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق
از تقارن مهيب شير
تا لطافت نگاه آهو
از افسون نظم
تا نظام بي نظمي
از رياضيات
كه شانه ي زلف پريشان عالم است
تا نسيم شعر
كه بيد مجنون دل را پريشان مي كند
كه نامش ”هو“ست
همه ي كائنات سرودخوان
كه هو، هو
و آدميان فاخته ساز
كه كو، كو؟
زيبايي حقيقت است
و حقيقت زيبايي است
و هر دو عين وجودند
و هر سه عين عشقند
و هر چهار همان شادي مطلقند
و هر پنج همان دل آدميست
كه چون
پنجه ي آفتاب جامي از شراب نور بدست جهانيان مي دهد
دل آدمي
اگر چه دهكده ي عالم جايگاه آب و ملك و دام و دد نباشد
خانه ي عشق است
آنجا، چون اطاق هزار آئينه ي زليخا
به هر سو بنگرد
جز جمال يوسف
و يوسف جمال چيزي نمي بيند
تا نقش تو در ديده ي ما خانه نشين شد
هرجا كه نشستيم، چو فردوس برين شد
(مولانا)
از خيال تو به هر سو كه نظر مي كردم
پيش چشمم در و ديوار مصور مي شد
(سعدي)
پيش چشمم در و ديوار مصور مي شد
(سعدي)
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست؟
بدست مردم چشم، از رخ تو گل چيدن
(حافظ)
بدست مردم چشم، از رخ تو گل چيدن
(حافظ)
اگر به نصيحت مولانا كه گفت:
جمال صورت يوسف ز وصف بيرونست
هزار ديده ي عاشق به وام خواه، به وام
از
عاشقان حـُليه ي جمالش
كه به تحير منسوبند
ديده ي عشق وام كني
و به تماشاي جهان پردازي
جهاني ديگر بيني
پر از فرشته
پر از رقص
پر از آواز
پر از نقاشي
پر از تنديس هاي آسماني
و چون ”هادلوك ليس“ خواهي گفت:
زندگي رقصيست بسوي خداوند
جمال صورت يوسف ز وصف بيرونست
هزار ديده ي عاشق به وام خواه، به وام
از
عاشقان حـُليه ي جمالش
كه به تحير منسوبند
ديده ي عشق وام كني
و به تماشاي جهان پردازي
جهاني ديگر بيني
پر از فرشته
پر از رقص
پر از آواز
پر از نقاشي
پر از تنديس هاي آسماني
و چون ”هادلوك ليس“ خواهي گفت:
زندگي رقصيست بسوي خداوند
گر چشم پاك عشق بگشايي بعالم
وز خاك كوي دوست يابي توتيــــــــا را
هر ذره را رقصان به مهر دوسـت بيني
وز شوق دائم جنبش ارض و ســـما را
سرتاسر از غيب و شهود مـُلك هستي
فوج ملِك بيني طبــــــــايع يا قـُوا را
بيني نشسته بر فرازِ هر گياهي
افراشته اي تا پروراند آن گيا را
وز خاك كوي دوست يابي توتيــــــــا را
هر ذره را رقصان به مهر دوسـت بيني
وز شوق دائم جنبش ارض و ســـما را
سرتاسر از غيب و شهود مـُلك هستي
فوج ملِك بيني طبــــــــايع يا قـُوا را
بيني نشسته بر فرازِ هر گياهي
افراشته اي تا پروراند آن گيا را
دکتر حسین الهی قمشه ای
+ نوشته شده در دهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط داروغه
|
به نام چاشني بخش زبانها