روز هفتم محرم
بخش اول: فصل تمییز خبیث از طیب (اتمام حجت)
فجر صادق دمید و مؤذن آسمانی در میان زمین و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائكة و الروح. امام به نماز فجر ایستاد و اصحاب به او اقتدا كردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پیوست.
میان ظاهر و باطن، وادی حیرتی است كه عقل در آن سرگردان است. در میان لشكر عمرسعد نیز بسیارند كسانی كه به نماز ایستاده اند. وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند كه این نماز را سودی نیست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفته ای؟ وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه وهم میان ظاهر و باطن رهاند؟ امام، باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد؟ نماز آنگاه نماز است كه میان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه، مقتدای آن نماز كه در لشكر یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست كه با پیكر جاهلیت جفت بیاید، اما اینجا دنیاست و بادیه وهم میان ظاهر و باطن فاصله انداخته است.
میان ظاهر و باطن، وادی حیرتی است كه عقل در آن سرگردان است. در میان لشكر عمرسعد نیز بسیارند كسانی كه به نماز ایستاده اند. وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند كه این نماز را سودی نیست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفته ای؟ وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه وهم میان ظاهر و باطن رهاند؟ امام، باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد؟ نماز آنگاه نماز است كه میان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه، مقتدای آن نماز كه در لشكر یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست كه با پیكر جاهلیت جفت بیاید، اما اینجا دنیاست و بادیه وهم میان ظاهر و باطن فاصله انداخته است.
جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود كویر مرده دل های جاهلی، شجره خبیثه بنی امیه كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند؟
صبحگاه، چون شب به تمامی برچیده شد و انبوه لشكریان عمرسعد كه نظم گرفته بودند تا به سرا پرده آل الله حمله برند ظاهر شدند، امام دست به آسمان برداشت و گفت: « الهی، تویی كه در دلتنگی ها تنها به تو روی می آورم و تویی كه در شداید تنها به تو امید می بندم و تویی كه در آنچه بر من نازل می شود، پشتوانه و سلاح من بوده ای. چه بسیار روی نمود همومی كه قلب در آن به ضعف می گراید و حیله بریده می شود و دوست كناره می گیرد و دشمن زبان به شماتت می گشاید، و من با اشتیاقی كه مرا از غیر تو باز می داشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پیش تو آوردم و تو آن غصه ها را زدودی و گره از كار فروبسته من گشودی و مرا كفایت كردی. پس تویی ولیّ همه نعمت ها و منتهای همه رغبت ها. »
«ای بندگان خدا، تقوا پیشه كنید و از دنیا برحذر باشید كه اگر دنیا به كسی وفا كند و یا كسی در آن باقی بماند، انبیا برای بقا سزاوارترند، شایسته تر برای رضایت و راضی تر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنیا را برای فنا آفریده است؛ تازه هایش به كهنگی می گراید و نعمت هایش به زوال، و شادی هایش به تیرگی؛ منزلگاهی است پر فراز و نشیب و خانه ای است ناپایدار... و چون اینچنین است، زادراه سفر برگیرید و بهترین زادراه تقواست: واتقوا الله لعلكم تفلحون. »
امام هنوز پرهیز دارد از آنكه شمشیر را در میان نهد. جنگ هنگامی درگیر می شود كه تمییز حق از باطل به تمامی انجام شده باشد. هنوز حُر و سعد و ابوالحتوف درمیان این جماعتند.
آه از آن هنگام كه عالم خلقت یكسره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام كند، كه او وارث خلافت انسان كامل است و انسان كامل، دایره دار طواف تسبیحی عالم وجود.
ناگهان امام فرمود: « كجاست عمرسعد؟ او را به نزد من بخوانید. »
چه پیش آمده ؟ مگر امام هنوز از این شوربخت امید نبریده است؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست وجوی كدام نشانه از دریاست؟ عمرسعد فرزند سعد ابی وقاص فاتح قادسیه است و در مكتب آنچنان پدری، بیش از آن آموخته است كه امام را و منزلت آسمانی او را نشناسد. اما از یك سوی... این جذبه شیطانی آمیخته با خوف! نخست عمرسعد دل به محال سپرده است كه شاید بتواند دنیا و آخرت را با هم جمع كند و این توهّم شیطانی همه آن كسانی است كه دین را می خواهند اما نه به آن بها كه دل از دنیا ببرند. پس باید زبان صدق آن مذكِّر درونی را هم برید تا در این عشرتكده غفلت گستاخی نكند. و مگر آن مذكَّر درونی كیست؟ آیا او را نمی توان فریفت؟ عقل تا آنجا عقل است كه آن پیوند ازلی را نبریده باشد. عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان كه دیگر عقل نیست، وهم است. « ولایت بلاد گرگان و ری »!
امام از دور او را مخاطب گرفت و فریاد زد: « یا عمر، آیا كمر به قتل من بسته ای به زعم آنكه ابن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو بسپارد؟ والله كه گوارای تو نخواهد شد؛ هرگز! این عهدی است معهود در كتاب قضای الهی كه با تو باز می گویم. هرچه می خواهی بكن كه بعد از من نه به دنیا و نه به آخرت رنگ خرسندی نخواهی دید. گویا می بینم سرِ تو را كه چگونه بر نیزه رفته است و بچه ها آن را در میان خویش هدف گرفته اند و بدان سنگ می پرانند.» اما عمرسعد مرده ای است كه با دم مسیحا نیز زنده نمی شود. غضبناك، روی از امام بازگرداند و به یارانش ندا درداد كه: « پس معطل چه هستید؟ همه با هم به او حمله برید كه یك لقمه بیش نیست. »
پنج سال بعد ، مرگ خواب سنگین عمرسعد را شكست آنگاه كه در بستر چشم باز كرد و «كیسان تمّار» (رئيس شرطه های مختار ثقفی) را بالای سر خویش دید، با خنجری آخته... این سر بریده قاتل حسین بن علی است كه بر فراز نیزه افراشته اند تا طفلان كوفی آن را با سنگ نشانه بگیرند... و بعد از این، آیا هنوز هم كسی در این انگار مانده است كه با خدا مكر ورزد و دنیا و آخرت را با هم گرد آورد؟
بخش دوم: حسرت دینار
ايل هاشم از قمر محروم شد
پشت عباسم خدا مأموم شد
آينه زنگار از قلبش زدود
بهر عباسم چه آغوشی گشود؟
شط، عطش از اشک سقا سير کرد
سهم مشک کودکان را تير کرد
چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب
وای از دستان پور بو تراب
عصر خون، ديگر سخن از ياس نيست
يک نشان از حضرت عباس نيست
در کنار علقمه مهمانی است
جان سقا در تبی طوفانی است
رفته ايم از ره، گرفتار خوديم
بندگان حرص و آز خود شديم
قلب ما گويا ز جنس سنگ شد
جان ما را رنگ اندر رنگ شد
نه ز مکر و حيله دست برداشتيم
نه حرم را حرمتی بگذاشتيم
دست او بر خاک و خون پا مال شد
دست ما در جيب بيت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دينار شد
بر سرش آمد عمود آهنين
در سر ما نقشه های اينچنين
آيت عشق و وفا شد خوش مرام
ما مداوم در پی فعل حرام
دين او صد باغ ايمان می دهد
دين ما بوی غم نان می دهد
دست او بايد علمداری کجاست ؟
هجمه درد است ، دلداری کجاست ؟
ما اسير دست دنيا دوستيم
وحشيانيم و ميان پوستيم
کربلا را تازيانه می زنيم
دم ز عشق ناشيانه می زنيم
مرغ دلهامان به دنيا بد نشست
قلب عباس دلاور را شکست
وای بر ما اينکه از حق خسته ايم
ره به سقای دلاور بسته ايم
ما که آب از کام طفلان می بريم
جان دهيم و مال دنيا می خريم
غيرت ما در پس وافور شد
خون دلها تا بساطی جور شد
نعشه وافور و بنگ و غيرتيم
مردهای مرده اندر حيرتيم
پشت عباسم خدا مأموم شد
آينه زنگار از قلبش زدود
بهر عباسم چه آغوشی گشود؟
شط، عطش از اشک سقا سير کرد
سهم مشک کودکان را تير کرد
چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب
وای از دستان پور بو تراب
عصر خون، ديگر سخن از ياس نيست
يک نشان از حضرت عباس نيست
در کنار علقمه مهمانی است
جان سقا در تبی طوفانی است
رفته ايم از ره، گرفتار خوديم
بندگان حرص و آز خود شديم
قلب ما گويا ز جنس سنگ شد
جان ما را رنگ اندر رنگ شد
نه ز مکر و حيله دست برداشتيم
نه حرم را حرمتی بگذاشتيم
دست او بر خاک و خون پا مال شد
دست ما در جيب بيت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دينار شد
بر سرش آمد عمود آهنين
در سر ما نقشه های اينچنين
آيت عشق و وفا شد خوش مرام
ما مداوم در پی فعل حرام
دين او صد باغ ايمان می دهد
دين ما بوی غم نان می دهد
دست او بايد علمداری کجاست ؟
هجمه درد است ، دلداری کجاست ؟
ما اسير دست دنيا دوستيم
وحشيانيم و ميان پوستيم
کربلا را تازيانه می زنيم
دم ز عشق ناشيانه می زنيم
مرغ دلهامان به دنيا بد نشست
قلب عباس دلاور را شکست
وای بر ما اينکه از حق خسته ايم
ره به سقای دلاور بسته ايم
ما که آب از کام طفلان می بريم
جان دهيم و مال دنيا می خريم
غيرت ما در پس وافور شد
خون دلها تا بساطی جور شد
نعشه وافور و بنگ و غيرتيم
مردهای مرده اندر حيرتيم
بخش سوم: تحریفات عاشورا (علت قيام امام حسين عليه السلام)
امام حسين در اين نهضت چه هدفي داشت؟ چرا ائمه اطهار اصرار داشتند که عزاي حسين عليه السلام زنده بماند؟ علت نهضت امام حسين عليه السلام چه بود؟ حسين بن علي، خود دليل نهضت را بيان کرده است: در کمال صراحت ميگويد دنياي ما را فساد گرفته است، امت جدم فاسد شده اند، قيام کردم براي اصلاح. من يک مرد اصلاح طلبم. هدفي جز امر به معروف و نهي از منکر ندارم. امام حسين هدف نهضت خودش را روشن کرده است. حسين عليه السلام مي گويد من نهضت کرده ام براي امر به معروف، براي اين که دين را زنده کنم، نهضت کرده ام براي اين که با مفاسد مبارزه کنم.
حال ببينيم هدف امام از نهضت چه بوده و ما آن هدف واقعي را مسخ کرديم. گفتيم فقط به خاطر اين است که تسلي خاطري براي حضرت زهرا سلام الله عليها باشد! با اين که ايشان در بهشت همراه فرزند بزرگوارشان هستند، دائما بي تابي مي کنند تا ما مردم بي سر و پا يک مقدار گريه کنيم تا تسلي خاطر پيدا کنند؟ آيا توهيني بالاتر از اين، براي حضرت زهرا پيدا مي کنيد؟ عده اي ديگر گفتند امام حسين در کربلا به دست يک عده مردم تجاوز کار، بي تقصير کشته شد، پس اين تاثر آور است! من هم قبول دارم امام حسين بي تقصير کشته شد، اما همين؟! يک آدم بي تقصير به دست يک عده مردم متجاوز کشته شد؟! روزي هزار نفر آدم بي تقصير به دست آدم هاي با تقصير کشته مي شوند. روزي هزار نفر آدم در دنيا نفله مي شوند و تاثر آور است اما آيا اين نفله شدن ها ارزش دارد که سالها و قرن هاي متمادي، ده قرن، بيست قرن، سي قرن ادامه پيدا کند و ما بنشينيم و اظهار تاثر کنيم که حيف، حسين بن علي خونش هدر رفت، حسين بن علي بي تقصير کشته شد، به دست افرادي متجاوز کشته شد!
اما چه کسي گفته خون حسين بن علي هدر رفت؟ اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک ذره از شخصيتش هدر برود، حسين بن علي است. آدمي که کشته شدنش سبب شد که نام او پايه کاخ ستمکاران را يک قرن، دو قرن، ده قرن و بيست قرن بلرزاند، خونش هدر رفت؟! چون امام با قيامش مکتبي به وجود آورد که مي خواستند مکتبش زنده بماند. هرگز نمونه اي از يک مکتب عملي در دنيا پيدا نمي شود که نظير مکتب حسين بن علي عليه السلام باشد. اگر شما نمونه حسين بن علي را پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن علي را تجديد کنيم؟! نظير آنچه که در حسين بن علي در حادثه عاشورا، از ايمان کامل به جهان ديگر، از رضا و تسليم، از صبر، از مردانگي، از طمانينه نفس، از ثبات و استقامت، از عزت و کرامت نفس، از آزاديخواهي و آزادي طلبي، از اين که در فکر انسان باشد، از اين که در خدمت انسان باشد، اگر در دنيا نمونه اي پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما نام حسين بن علي را زنده کنيم؟ اگر ذره اي از همت و غيرت او، ذره اي از حريت و ايمان او، ذره اي از تقواي و توحيد او در ما بتابد و چنين اشکي از چشم ما جاري شود، آن اشک بي نهايت قيمت دارد.
اما چه کسي گفته خون حسين بن علي هدر رفت؟ اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک ذره از شخصيتش هدر برود، حسين بن علي است. آدمي که کشته شدنش سبب شد که نام او پايه کاخ ستمکاران را يک قرن، دو قرن، ده قرن و بيست قرن بلرزاند، خونش هدر رفت؟! چون امام با قيامش مکتبي به وجود آورد که مي خواستند مکتبش زنده بماند. هرگز نمونه اي از يک مکتب عملي در دنيا پيدا نمي شود که نظير مکتب حسين بن علي عليه السلام باشد. اگر شما نمونه حسين بن علي را پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن علي را تجديد کنيم؟! نظير آنچه که در حسين بن علي در حادثه عاشورا، از ايمان کامل به جهان ديگر، از رضا و تسليم، از صبر، از مردانگي، از طمانينه نفس، از ثبات و استقامت، از عزت و کرامت نفس، از آزاديخواهي و آزادي طلبي، از اين که در فکر انسان باشد، از اين که در خدمت انسان باشد، اگر در دنيا نمونه اي پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما نام حسين بن علي را زنده کنيم؟ اگر ذره اي از همت و غيرت او، ذره اي از حريت و ايمان او، ذره اي از تقواي و توحيد او در ما بتابد و چنين اشکي از چشم ما جاري شود، آن اشک بي نهايت قيمت دارد.
خواستند هميشه مردم، اين مکتب عملي را ببينند، مشاهده کنند که خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند. بشر به کجا مي رسد. روح بشر چقدر شکست ناپذير است که بدنش قطعه قطعه مي شود، جوانانش جلوي چشمش تکه تکه مي شوند، در منتهي درجه تشنه مي شود که حتي به آسمان نگاه مي کند، به نظرش تيره و تار است. خاندانش اسير مي شوند، هر چه دارد از دست داده است ولي يک چيز براي او باقي مانده و آن روحش است. هرگز روحش شکست نمي خورد شما يک چنين صحنه نمايشي از فضائل انسانيت در غير کربلا نشان دهيد که به جاي کربلا از آن حادثه ياد کنيم.
پس چنين حادثه اي را بايد زنده نگهداريم. حادثه اي که در آن يک جمعيت هفتاد و دو نفري از نظر روحي يک جمعيت سي هزار نفري را شکست دادند.
پس چنين حادثه اي را بايد زنده نگهداريم. حادثه اي که در آن يک جمعيت هفتاد و دو نفري از نظر روحي يک جمعيت سي هزار نفري را شکست دادند.
+ نوشته شده در هفتم بهمن ۱۳۸۵ ساعت توسط داروغه
|
به نام چاشني بخش زبانها