روز چهارم محرم
بخش اول: قافله عشق در سفر تاریخ
... و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید، قافله در راه است. می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند؟ آری، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می پذیرند.
نزدیك ظهر، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟ » گفت: « نخلستانی به چشمم رسیده است. »... اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ « حر بن یزید ریاحی » بود همراه با هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد. نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.
از این سوی، آنك، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند.
امام پرسید: « كیستی ؟ » و حر پاسخ گفت: « حُر بن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما؟ » و حر پاسخ گفت: « بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند؛ خود و اسبانشان را.
این حسین است، سرسلسله تشنگان، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست. او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند! » حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است بر آنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت و باز آنچنان ماند كه حُر مانده بود؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!
آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته، غفلت است ... غفلتی پنهان. شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند.
حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم. ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم. » امام فرمود: « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است. » و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند. این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند؟ هر چه هست، در اینكه لشكریان حر تاخته اند و بر سر راه او صف بسته اند، تردید نیست. امام می فرماید: « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت: « هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم. كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم. »
بخش دوم: سجاده عشق
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز
محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون
کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق
قدسیان آسمانی سوختند
چشم بر مولای محشر دوختند
پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز
گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم
هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد
تن که ارزان است گو جان میدهم
هرچه خواهی تو بگو آن میدهم
خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم
مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون
کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند
... و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید، قافله در راه است. می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند؟ آری، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می پذیرند.
نزدیك ظهر، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟ » گفت: « نخلستانی به چشمم رسیده است. »... اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ « حر بن یزید ریاحی » بود همراه با هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد. نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.
از این سوی، آنك، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند.
امام پرسید: « كیستی ؟ » و حر پاسخ گفت: « حُر بن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما؟ » و حر پاسخ گفت: « بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند؛ خود و اسبانشان را.
این حسین است، سرسلسله تشنگان، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست. او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند! » حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است بر آنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت و باز آنچنان ماند كه حُر مانده بود؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!
آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته، غفلت است ... غفلتی پنهان. شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند.
حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم. ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم. » امام فرمود: « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است. » و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند. این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند؟ هر چه هست، در اینكه لشكریان حر تاخته اند و بر سر راه او صف بسته اند، تردید نیست. امام می فرماید: « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت: « هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم. كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم. »
بخش دوم: سجاده عشق
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز
محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون
کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق
قدسیان آسمانی سوختند
چشم بر مولای محشر دوختند
پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز
گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم
هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد
تن که ارزان است گو جان میدهم
هرچه خواهی تو بگو آن میدهم
خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم
مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون
کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند
بخش سوم: تحریفات عاشورا (دامادي حضرت قاسم عليه السلام، تعداد کشته شدگان در روز عاشورا)
از اين بالاتر مي گويد در همان گرما گرم روز عاشورا که مي دانيد مجال نماز خواندن هم نبود امام نماز خوف (نماز فريضه است که به صورت کوتاه خوانده مي شود) خواند و با عجله هم خواند. حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند و تا امام اين دو رکعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي که مي آمد از پا در آمدند. پس مجالي براي نماز خواندن به اينها نميدادند. ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي راه بيندازيد من مي خواهم عروسي قاسم را با يکي از دخترهايم در اينجا لااقل شبيه آن هم که شده ببينم. من آرزو دارم، آرزو را که نمي شود به گور برد!
شما را به خدا ببينيد حرف هايي را گاهي وقت ها از يک افراد خيلي سطح پايين مي شنويم که مي گويند من آرزو دارم مثلا عروسي پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند آن هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن هم نيست!! و مي گويند حضرت فرمود من در همين جا ميخواهم دخترم را براي پسر برادرم عقد بکنم و يک شکل از عروسي هم که شده است من در اينجا راه بياندازم. يکي از چيزهايي که از تعزيه خواني هاي قديم ما هرگز جدا نميشد، عروسي قاسم نو کدخدا؛ يعني نو داماد بود، در صورتي که اين در هيچ کتابي از کتاب هاي تاريخي معتبر وجود ندارد. حاجي نوري مي گويد ملاحسين کاشفي اولين کسي است که اين مطلب را در کتابي به نام روضة الشهدا نوشته است و اصل قضيه صد در صد دروغ است. به قول شاعر که گفت:
بس که ببستند بر او برگ و ساز
گر تو ببيني نشناسيش باز
ما براي سيدالشهدا، اصحاب و ياراني ذکر کرده ايم که اصلا ايشان چنين اصحاب و ياراني نداشته است. مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نويسنده اش هم يک عالم و فقيه بزرگي است، ولي از اين موضوعات اطلاع نداشته، نوشته شده است که يکي از اصحابي که در روز عاشورا از زير زمين جوشيد هاشم مرقال بود. در حالي که يک نيزه هجده ذرعي هم دستش بود، آخر يک کسي هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضي ها سر امام حسين را بريد، يک نيزه اي داشت که شصت ذرع بود. گفتند نيزه شصت ذرعي که نمي شود! گفت: خدا برايش از بهشت فرستاده بود. اينجا هم در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبه مرقابل با نيزه هجده ذرعي پيدا شد. در حالي که اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست سال پيش هم کشته شده بود. ما براي امام حسين ياراني ذکر مي کنيم که نداشته است يا دشمناني را ذکر مي کنند که نبوده است.
در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا يک ميليون و ششصد هزار نفر بود. بايد سوال کرد اينها از کجا پيدا شدند، اينها همه در کوفه بودند، مگر يک چنين چيزي مي شود؟! و نيز در آن کتاب نوشته که امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبي که در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنيم که شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يک نفر کشته شود، کشتن سيصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد. بعد ديدند اين تعداد کشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است! همينطور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بيست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانيه يک نفر کشته شود، شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مي خواهد. پس حرف اين مرد بزرگ حاجي نوري را باور کنيم که مي گويد اگر کسي بخواهد امروز بگريد، اگر کسي بخواهد امروز ذکر مصيبت کند، بايد بر مصائب جديد اباعبدالله بگريد، بر اين دروغ هايي که به ابا عبدالله عليه السلام نسبت داده مي شود گريه کند.
+ نوشته شده در چهارم بهمن ۱۳۸۵ ساعت توسط داروغه
|
به نام چاشني بخش زبانها