روز دهم محرم
بخش اول: تماشاگه راز
حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرئیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است.
سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرئیل را آنجا بار نمی دهند كه هیچ، بال می سوزانند.
و مرد این میدان كسی است كه با اختیار، از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه هر چه هست اوست. اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون، تو را خواهد برد...
فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است.
چشم عقل خطابین است، اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه! می بیند كه خطایی نیست و هر چه هست وجهی است كه بی حجاب، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟
بخش دوم: خروج کاروان از کربلا
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
چون که از گودال خون برخاستند
عمه را یاران کسی نشناختند
عمه را یاران کسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
کودکی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یکی پایش مغیلان پاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
این طرف زینب به یادش بی امان
یک دو تن از کودکانش گم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
عاقبت آن کاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
کاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی کفن
سیّد جنت خدایا بی کفن
فرصتی آمد بر ایشان کفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیک یاران، قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
السلام ای آیهء امن یجیب
بخش سوم: تحریفات عاشورا (وظیفه ما)
در اين عصر ما وظيفه سنگيني داريم، با حادثه تحريف شده که نمي شود به مردم خدمت کرد. ما و شما بزرگترين وظيفه اي که داريم اين است که ببينيم چه تحريفهايي در تاريخ ما شده است، چه تحريفهايي در نقاشي شخصيتها و بزرگان ما شده است؟!
بررسي نماييم که در تاريخ ما، که سند اخلاقي و سند تربيت اجتماعي ما است و بايد از آنها درس بياموزيم، مانند حادثه تاريخي عاشورا، چه تحريفاتي رخ داده است؟ بايد اين تحريفات شناسايي و با آنها مبارزه شود.
وظايفي که علماي امت دارند چيست؟ وظايف عامه و توده مردم چيست؟
عالم، نقطه انحرافش در اين است که هميشه خودش را در مقابل مردم با يک سلسله نقاط ضعف و عيوب مي بيند.
عالم، نقطه انحرافش در اين است که هميشه خودش را در مقابل مردم با يک سلسله نقاط ضعف و عيوب مي بيند.
اين عالم است که مي فهمد نقاط ضعف اجتماعش چيست. عالم که در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مي گيرد، دو حالت دارد:
۱- عالم با نقاط ضعف مردم مبارزه مي کند. اين را مصلح مي گويند، مُصلح يعني کسي که با نقاط ضعف مردم مبارزه مي کند. غالبا مردم چنين فردي را دوست نمي دارند!
۲- عالم مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم را کار سخت و مشکلي مي بيند. مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم نه تنها منفعت ندارد که ضرر هم دارد؛ از نقاط ضعف مردم استفاده مي کند! اينجاست که مصداق فقيه فاجر مي شود.
مثلا در همين مساله واقعه تاريخي عاشورا، عامه مردم در موضوع عزاداري امام حسين(ع) دو نقطه ضعف دارند. ما با اين دو نقطه ضعف چه کنيم؟
الف- يکي آن است که معمولا موسس يا موسسين و صاحبان مجالس، چه آنهايي که در مساجد و چه آنهايي که بالخصوص در منازلشان مجلسي برپا مي کنند، در حدودي که من تجربه دارم (استثنا ندارد) آن چيزي را که ميخواهند ازدحام جمعيت است! اگر جمعيت ازدحام کند راضي است، اگر ازدحام نکند راضي نيست! اين نقطه ضعف است. اين جلسات براي اين نيست که جمعيت ازدحام کند. مگر ما مي خواهيم سان ببينيم؟ هدف، آشنا شدن با حقايق است، مبارزه کردن با تحريفات است. اين يک نقطه ضعف است که گوينده در مقابل آن قرار مي گيرد. آيا با اين نقطه ضعف مبارزه کند يا از اين نقطه ضعف مانند تاج نيشابوري استفاده کند! اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه کند، و حقايق را به مردم بگويد، و با تحريفات مبارزه کند، با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين که از جمع شدن دور يکديگر و شلوغ شدن خوششان مي آيد، ناسازگار است. اگر هم بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده کند، فقط در فکر اين است که چه کار کنم تا جمعيت، بيشتر جمع شود. اينجاست که يک عالم بر سر دو راهي قرار مي گيرد، حالا که اينها احمق هستند، و چنين نقطه ضعفي دارند، من هم از اين نقطه ضعف آنها بهره برداري کنم و يا عليرغم وجود اين نقطه ضعف، با آن مبارزه کنم و به دنبال حقيقت بروم؟
ب- نقطه ضعف دومي که در مجالس عزاداري موجود است و بيشتر از ناحيه عوام الناس است، مسئله «شور و واويلا» به پا شدن است. منبري در آخر منبرش حتما بايد ذکر مصيبت گويد و در اين ذکر مصيبت هم مردم اشک بريزند، که تنها به اين موضوع ختم نمي شود و واعظ بايد حقايق را کتمان کرده و لعنت خدا را براي خود بخرد چرا که اشک در آوردن با تحريف همراه مي شود.
ب- نقطه ضعف دومي که در مجالس عزاداري موجود است و بيشتر از ناحيه عوام الناس است، مسئله «شور و واويلا» به پا شدن است. منبري در آخر منبرش حتما بايد ذکر مصيبت گويد و در اين ذکر مصيبت هم مردم اشک بريزند، که تنها به اين موضوع ختم نمي شود و واعظ بايد حقايق را کتمان کرده و لعنت خدا را براي خود بخرد چرا که اشک در آوردن با تحريف همراه مي شود.
قرآن کريم فرموده است: آن داناياني که حقايقي را که ما گفته ايم، مي دانند، ولي کتمان مي کنند و اظهار نمي کنند، لعنت خدا و لعنت هر لعنت کننده اي بر آنها باد.
اين وظيفه علماست که در اين موارد حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نيايد. وظيفه علماست که مشت دروغ گويان را باز کنند.
يک عالم ممکن است در يک زمينه، بزرگ هم باشد، مانند ملا حسين کاشفي که خيلي مرد ملايي بوده است! اما در کتاب روضه الشهدايش دروغ آمده است! نوشته است ابن زياد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد که آمد کربلا و دست به اين کار زد! هر کس بشنود مي گويد پسر عمر سعد خيلي هم تقصير نداشته است؛ پنجاه خروار طلا را به هر کس بدهند دست به اين کار مي زند.
در مورد ملاآقاي دربندي اتفاق نظر است که آدم خوبي بوده است. واقعا نسبت به امام حسين(ع) مرد مخلصي بوده است. نوشته اند هر وقت نام امام حسين را مي شنيد اشکش جاري مي شد، فقه و اصول را هم به خوبي مي دانسته است. خودش خيال مي کرد که از فقهاي درجه اول است، ولي از فقهاي درجه دوم و سوم به شمار مي رود. اين مرد با اين که مرد عالمي است ولي اسرار الشهاده را نوشته که به کلي حادثه کربلا را تحريف کرده است! کتابش مملو از دروغ است! حال به خاطر اين که يک عالم بوده، با تقوا بوده و مخلص امام حسين بوده است، ما بايد درباره اش سکوت کنيم؟
در مورد ملاآقاي دربندي اتفاق نظر است که آدم خوبي بوده است. واقعا نسبت به امام حسين(ع) مرد مخلصي بوده است. نوشته اند هر وقت نام امام حسين را مي شنيد اشکش جاري مي شد، فقه و اصول را هم به خوبي مي دانسته است. خودش خيال مي کرد که از فقهاي درجه اول است، ولي از فقهاي درجه دوم و سوم به شمار مي رود. اين مرد با اين که مرد عالمي است ولي اسرار الشهاده را نوشته که به کلي حادثه کربلا را تحريف کرده است! کتابش مملو از دروغ است! حال به خاطر اين که يک عالم بوده، با تقوا بوده و مخلص امام حسين بوده است، ما بايد درباره اش سکوت کنيم؟
+ نوشته شده در دهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت توسط داروغه
|
به نام چاشني بخش زبانها