من از بزرگسالی استعفا می دهم!

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و  به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم!
نویسنده: سانیتا سالگا

معرفت عزاداران

در سال ۱۳۳۰ قمري، زماني كه عالم بزرگ شيعه، شهيد ثقةالاسلام ميرزا علي آقاي تبريزي توسط روسها در تبريز به دار آويخته شد، روز عاشورا بود. در همين هنگام، با فاصله اي نه چندان دور، دسته ها و گروههايي به قمه زني و عزاداري به سبك خود مشغول بودند. تعدادي از حاميان ثقةالاسلام به طلب ياري نزد عزاداران شتافتند و گفتند: شما بر مظلوميت امام اشك مي ريزيد و حتي از فرط ناراحتي، قمه مي زنيد و مي گوييد اي كاش در كربلا بوديم و از امام دفاع مي كرديم و در ركاب امام به شهادت مي رسيديم. حال موقعيتي پيش آمده، بياييد و نگذاريد گلويي ديگر را به ناحق خفه كنند. شما بيش از دو سه هزار نفر هستيد، در حالي كه تعداد روسها از صد نفر تجاوز نمي كند، حتماْ بر آنها غلبه خواهيد كرد. اما سرگروه قمه زنان به درخواست حاميان ثقةالاسلام پاسخ منفي داد و گفت: ‌آنها تفنگ دارند و آدم را مي كشند!!
خواهم كه كناره زين غم آباد كنم
خود را بخرم ز نفس و آزاد كنم
در گوشه اي از بهر خدا بنشينم
در ماتم دين، نوحه و فرياد كنم
(قمه زني سنت يا بدعت- ص ۱۲۶)

کجاست آن اسب زين کرده و شمشير نظر کرده؟

 
این مطالب پارساله، چقدر زود یک سال گذشت! انگار قبلاً جوق بزم فعالتر بود!

منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد

هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت، غواص معاني
گاهي ز تك كهگل فخار بر آمد، زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق، خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد، آتش گل از آن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد، تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد، زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد، تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد، داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد، قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا الحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد، منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد، از دوزخيان شد
مولانا

طعم شیرین مهمان نوازی

حتما شنيده ايد كه مي گويند ايرانيان مردمان مهمان نوازي هستند، آيا اين حرف را باور داريد؟ شايد آري! شايد هم مهمان نوازي ايرانيان در اين ديار بي كسي، همين تهران خودمان را مي گويم و به تبع آن ديگر كلان شهرها، ديگر معنايي نداشته باشد. آري مي دانم كه هنوز سور و ساط ميهمانيهاي آن چناني براي دوستان و خويشان پابرجاست،‌ اما حاضريد به مرام مألوف نيكان خوشنام مان غريبي در راه مانده را بي هيچ سبقه آشنايي شبي در منزل و مأواي خود جاي دهيد؟
نه! هنوز روزگار اينقدرها هم بي مروت نشده و هستند آدميان نيك سيرتي كه هنوز مرام ايراني را آبروداري كنند، مي شناسم كسي را كه درب خانه اش هميشه باز است‌،‌ اين باز بودن درب نه به اصطلاح كه به واقع اين چنين است،‌ همه در خانه او جاي دارند،‌ خودم داستان كسي را شنيد كه بدون هيچ سابقه دوستي از دست قوم و قبيله متعصب خود به خانه او پناهنده شد،‌ با تمام خطرات موجود مهمان را ميزباني نيكو شد تا رسم آشتي بجا آمد و اوضاع بر وفق مراد طرفين چرخيد. اما آنچه براي خودمان اتفاق افتاد را هيچ‌گاه فراموش نمي كنم،‌ هنگامي كه به خاطر كمبود وقت، شبانه مسير بازگشت را به سمت شيراز در پيش گرفته بوديم و توي گردنه كازرون باران سيل‌آسا و تاريكي شب زمين گيرمان كرده بود،‌ لاجرم مسير را لاك پشت وار طي كرديم تا وارد شهر قائميه شديم، دنبال مكاني مي گشتيم كه نمازي بخوانيم و استراحتي كنيم،‌ تنها فكر در آن شهر كوچك پيدا كردن مسجدي بود،‌ در كوچه‌های تاريكي كه هنوز رنگ آسفالت نديده بودند پيچيديم، درب خانه‌اي را زديم تا راه را سوال كنيم كه ديديم درهاي خانه چهارطاق باز شد،‌ اصرار اصرار كه ماشينها را بياوريد تو، به عادت بدبينانه خودمان ترسيدم كه اينها چه در سر دارند كه اين گونه اصرار بر پذيرايي دارند، اما دل به دريا زديم،‌ هر چند كه به بهانه اينكه گروهي از همسفران جلوتر رفته اند ماشينها را همان بيرون گذاشتيم. حياطي بزرگ كه انگار چند خانه وار در آن زندگي مي كردند،‌ تعداد زيادي آدم، همه با روي گشاده، گويي از قبل منتظر ما بودن! به داخل راهنماييمان كردند،‌ نمازمان را خوانديم، مي خواستيم ديگر برويم،‌ اما آنها راضي نمي شدند كلي از ما پذيرايي كردند و رسم پذيرايي نوروزي بجا آوردند، گفتند چند روزي همين جا بمانيد، با هم مي رويم سيزده بدر(!) و ما همچنان تو كف غريبه‌نوازي آنها مانده بوديم، هر چند ما بعد از ساعتي برخلاف ميل ميزبان و به بهانه ياران جلو رفته خانه آنها را ترك كرديم‌، اما به واقع طعم شيرين چهره‌‌هاي مهربان آنها را هيچ‌گاه فراموش نمي كنم.

حريم نيلگون سراي پارسيان

براي ما پايتخت نشينان هر تعطيلي نشان از درياي شمال دارد، اما براي ساكنان كرمان، فارس، خوزستان و سيستان زيباي بی کران پارسي حكم ديگري دارد.
درياي جنوب منبع رزق ابديست.

دشت خوزستان را به شوق زمزمه دريا پشت سر گذاشته ايم، آسمان ابري، مهتابي نيست و بيابان تاريك تاريك، تنها شبح كوههاي حاشيه جاده همراهيمان مي كند،‌ جاده هراس انگيز و وهم آميزی که هيچ خط و نشاني ندارد و تنها حركت مستقيم به سوي جنوب راهنماي ماست!
وحشت زده و هراسان در حيرت درياي پيش رو! گويي دريا به پيشواز ميهمانان خود آمده و مسافران بي محابا خود را در آغوشش مي اندازند! سيلاب بهاري كه در آن خاموشي به جاده زده و سواران خسته و ناآشنا را غافل گير كرده است، بعضي در راه مي مانند و بعضي با ذكر و صلوات تا انتهاي جاده غرق آب را طي مي كنند. و تا بندر با دلهره و ترس ادامه مسير مي دهند. 
              دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف       اي خضر پي خجسته مدد كن به همتم  
خداي من تاكنون شهري به تهيدستي بنادر كوچك بوشهر نديدم كه با اين خيل ميهمان و سفره پربركت نعمت اين گونه در معذوريت ميزباني باشد. 

لب خليج، طلوع چشم نواز خورشيد، و نماد آن مرد جنوبي كه لنگ بر كمر بسته و رقصان بر طبل سرخوشي مي كوبد و ميهمانان را به پايكوبي در آغوش سخاوتمند دريا فرا مي خواند، دريا دريا دريا عشق ما دريا ...
عده اي شگفت زده دور مسافری كه عروس دريايي از ساحل خليج شكار كرده است، جمع شده اند! عروس دريايي با آن شكل و شمايل لزج و ژله اي و ريشه هاي آويزان و چشمان كنجكاو مسافران نديد بديدي مثل ما كه تا به حال اين زيباي دريايي را نديده اند. خوب درياي شمال عروس ندارد!
حقيقتاً لذت نوازش نسيم صبحدم دريا بر سختي شب گذشته مي چربد.
براستي اگر به رسم كودكي نامه اي در دل اين درياي بی پایان افكنم، كدامين ساحل مقصد آن مي شود؟‌ و اين ماهيان رهگذر خليج از كدامين ديار به اين سو آمده اند، اقيانوس هند و كبير يا همين عمان همنشين؟

براي خريد هم نياز نيست راهي جزيره قشم و كيش شويد! همين بنادر ديلم و گناوه ساحل نشين، بازار جنس ارزان و خارجيست. ارزش دارد اگر به سمت فارس و خوزستان آمديد دو ساعتي وقت صرف رساندن خود به لب دريا كنيد، از نعمت خريد مناسب بهره مند شويد، از رانندگي در جاده ساحلي لذت ببريد و در سكوت نخلستانها سر به فلك كشيده به نشاط خاطر برسيد.

در ضمن خيالتون تخت خودم رفتم ديدم كف درياي جنوب نوشته خليج هميشه فارس، تازه به زبان سليس فارسي مثل بلبل آواز مي خووند! ز شیر شتر خوردن و سوسمار، شیخ نشینان را به جایی رسیده است کار، که تاج کیانی کنند آرزو، ....

قیمت تمام شده یک مدیر

بارها شنیده ایم این جمله معروف را: "آقای مدیر در جلسه هستند". و دانسته ایم که واقعا "جلسه ای" هم در کار نبوده و منشی محترم برای آنکه اهمیت حضور خودش را اثبات کند انواع سوال ها را با اقسام پاسخ ها مخلوط می کند و نهایتا محترمانه سر طرف را به سنگ می زند و خلاص.
در اینکه واقعا مدیران ما اینقدر در جلسات مختلف حضور پیدا نمی کنند شکی نیست و آن مقداری هم که شرکت می کنند تمام و کمال دارای اهمیت فوق العاده نیست.
معدود و محدود مدیران بلندپایه کشور را می توان یافت که جلسات آنها مهم و فوق مهم باشد. مابقی را می توان در ردیف جلسات عادی قلمداد کرد، البته اگر خودشان عادی بودن کارشان را بپذیرند.
صرف نظر از مهم یا غیرمهم بودن جلسات، آنچه در این میانه دارای اهمیت است وقت تلف شده در جلسات است. با توجه به اینکه قیمت و دستمزد فعالیت مدیران معمولان بالاست و با گروه های پایین دستی تفاوت قابل توجهی دارد لذا هزینه و دستمزد ساعتی آنها هم بسیار زیاد است. مثلا اعضا هیات مدیره بانک x که ماهانه بیش از ۵/۵ میلیون تومان حقوق دریافت می کنند اگر در ماه ۱۷۶ ساعت کار کنند، قیمت هر ساعت فعالیت آنها بیش از ۳۰ هزار تومان خواهد شد.
اگر این ۳۰ هزار تومان را میانگین دستمزد مدیران در چنین سطحی بدانیم و اگر فکر کنیم که لااقل ۵۰ هزار مدیر در چنین سطحی داریم -که بیشتر است- و اگر هر مدیری حداقل یک ساعت وقت خود را در جلسات تلف کند بالغ بر یک میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومان هزینه ساعتی جلسات خواهد شد.
سوال این است اگر مدیران ما در هر روز یک ساعت و در ماه ۳۰ ساعت و در سال ۳۶۵ ساعت وقت خود را در جلسات بی سرانجام تلف کنند چه هزینه ای خواهد داشت؟!
با مبنای ذکر شده می توان محاسبات گوناگونی انجام داد و اعداد متعددی به دست آورد. هر کسی می تواند پیش خود اعداد مناسب را بنویسد و جمع و ضرب و تقسیم کند و به عمق مطلب پی ببرد. 
 
منبع: عصر ایران

شاید این بار بیاید وقتش ...

همه جا پر شده از بوی امید است به مرگ
فرصت از دست برفت
قدمی مانده به آغاز وصال
مرگ هم قسمتی از تقدیر است
کاش قدری به تفکر بسپاریم 
دل و روح لطیف
کاش قدری قدمی در گذر یار زنیم
کاش حتی گاهی
از گوشه چشم
نیم نگاهی بکنیم
قبرها می خوانند
این گذرگاه که ماندیم در آن آبادست
مقصد از دور چه پیدا، پیداست
و هراس و همه غمهای من از تأخیر است
قصدم زیبا، سفرم راحت، موعدش نامعلوم
منتظر باید بود
شاید این بار بیاید وقتش
در شب پائیزی
همه جا پر شده از ....
 
نمی دونم اگه زمان دقیقه مردن رو می دونستیم چطوری زندگی می کردیم! معمای زمان مرگ هر آدمي شايد هولناكترين و شايد هم شيرين ترين و مفيدترين معماي خلقت هر انسان باشه. فكر كنيد اگر بهمون مي گفتند تا ۵ ساعت ديگه زمین می ترکه و همه مي ميريم، اين آخر عمري رو چطوري مي گذرونيد؟
تعداد زیادی از مردم انگلیس در پاسخ این سوال گفته بودند، سعي مي كنيم آخر عمر شادي رو داشته باشيم و به خوشگذرونی بپردازیم. امّا فکر کنم ما ایرانیها یا به طور کلی آدمای موحّد معتقد که تفکر معاد و زندگی ماورایی در ذهنشون نهادینه شده و با وجود این سر دوست و دشمن کلاه گذاشتیم، تهمت زدیم و حق مردم رو بالا کشیدیم، یه دفعه یاد خدا و پیغمبر بیفتیم!! الهی توبه! الهی منو ببخش پیلیز! ...
احتمالاً قبل از انفجار زمین، سیستمای مخابراتی می ترکه چون همه یاد دوست و رفیق و فک و فامیل و عذرخواهی و حلالیت گرفتن و ...
شایدم انقدر ملت وحشتزده شن که قبل از انفجار خودشون منفجر شن!
من خودم دلم مي خواد حداقل اون آخر عمري جواب يه سري معماها و سوالات بدون جواب تو زندگي خودم رو پيدا كنم. شايد هم يك سري حرفاي آخر عمري بزنم!
 
::::: حاشيه دفتر :::::
* فعلاً آنتن افتاده تو قبرستون! شاید وقتی مرگ آدمایی که توقع مردنشون رو نداریم اتفاق می افته، اونم با یه سکته ناقابله بدون برنامه ریزی! جا داره که یه خورده بهش فکر کنیم!

حتي به اندازه سركشيدن يه استكان چايي!

بی بی خانوم نماز صبحش خونده بود و تو رختخوابش نشسته بود و ذكر مي گفت، دیگه سالها بود قدش خمیده بود، موهای خوشگل سفیدش که از زیر چارقدش پیدا بود به چهره پرچین و چوروک مهربونش یه جلوه خاصی داده بود، اما هنوز گرد پیری زمین گیرش نکرده بود و تند و چالاک، شاد و سرحال. تازه به دندون مصنوعیشان عادت کرده بود و دیگه ته دیگ رو نجویده قورت نمی داد. از مال دنیا دلبسته لباس تنش هم نبود و کلی دختر و پسر و عروس و داماد و نوه و نتیجه و .. داشت، سالها بود که مهمون خونه بچه ها بود، یادم نمی یاد از کسی گله و شکایت کنه. اون روز صبح یه نگاهی به عروسش کرد و گفت: قربون دستت مادر یه استکان چایی به دست من بده. اما انگار وقت دیگه خیلی تنگ شده بود حتي به اندازه سركشيدن يه استكان چايي. آروم تو رختخوابش که همیشه رو به قبله بود، دراز کشید و ملافه سفید رو روی صورتش کشید. عروس خانوم با استكان چايي برگشت، امّا ديگه كسي چايي نمي خواست.

بابا می خواست بره شیراز، یه هفته بود برنامه هاش رو جفت و جور می کرد، دیگه حسابی دلتنگ بی بی خانوم شده بود، اون روز ديگه رفته بود تا بلیط بگیره که توی همون آژانس بهش خبر دادند. انگار قسمت بود همه كاراش رو مرتب كنه و بدون دغدغه براي مراسم بي بي راهي بشه.

الان ديگه سالها مي گذره، هنوزم وقتي به سمت شيراز مي ريم آرزوي ديدار بي بي خانوم رو دارم، اي كاش فقط يكباره ديگه بغلم مي كردم و صورت پر چين و چوروكش رو به صورتم مي چسبوند و پيشونيم رو مي بوسيد و آروم تو گوشم مي گفت: خوش اومديد مادر! خوش اومدید!
امّا افسوس كه اين چرخ گردون بي مرام حتي فرصت ديدار آخر رو هم از من گرفت!

مرگ هر عزيزي آدم را بي واسطه با مرگ روبرو مي كنه! مرگ، تجربه ايست كه همه بايد خودشون امتحان كنند. فكر كردن بهش آزاردهنده است! شايد بيشتر از اينكه از مردن بترسم از رفتن زير اون همه خاك مي ترسم. جالب اينجاست كه اكثر مواقع خيلي راحت باهاش كنار مي يايم انگار اصلاً چيزي به اسم مرگ وجود نداره، فكر مي كنم اگر واقعاً به مرگ باور داشتيم به اين راحتي و بي خيالي نمي تونستيم زندگي كنيم. در واقع اكثر آدما مرگ رو باور ندارند، حتي تا لحظه مردن و شايد هم بعد مردن! ييهو مي بينن مردن!

ابیات اختصاصی، قرصهای مسکن پارسی

یکی از غزلیات خيلي خیلی مورد علاقه ام از دیوان شمس كه هر وقت مي خوونم مثل اولين بار حسابي كيف مي كنم، اخیراً هم در تیتراژ اول یکی از این سریالای ماه رمضون پخش می شه.
 
اي قوم به حج رفته كجاييــــد كجاييــد            معشـوق هميـن جاســـت بياييـــد بياييـــد  
معشوق تو همســـايه و ديوار به ديوار            در باديه سرگشـــــته شما در چه هواييـــد  
گر صورت بي‌صـــورت معشــوق ببينيد            هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييـد  
ده بــــار از آن راه بـــدان خانه برفتيــد            يك بـــار از اين خانـــه بر اين بــــام برآييــــد  
آن خانه لطيفست نشان‌هاش بگفتيد            از خواجـــــه آن خــــانــه نشـــانـي بنماييـد  
يك دستـــه گـل كو اگر آن باغ بديديـد            يك گــــوهـر جــان كـو اگـــر از بحـــر خداييد  
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد            افسوس كه بر گنج شما پرده شــــماييـــد  
 
مطمئناً همه با یه سری اشعار ارتباط خاصی برقرار می کنيم، انگار اون شاعر بزرگوار اختصاصاً اين ابيات رو براي ما سروده تا حال كنيم و نشاط خاطري پيدا كنيم، از اون ابیاتی که همیشه زمزمه می کنید و كيف و عشق مي كنيد اینجا بنویسید!
خودم يه بيتي هست از ديوان شمس هر وقت ناراحت و گرفته ام زيرلب براي خودم زمزمه مي كنم، يه جورايي تسكين بخشه!
اي دوست شكر بهتر يا آنكه شكر سازد          خوبــــي قمـــر بهتــــر يا آنكه قمـــر ســـازد